به نام او که هستي از آن اوست
سپاست اي توانا !
که بار ديگر از مرگ امانم دادي زبانم دادي توانم دادي و بنان و بيانم دادي تا سپاست را بياغازم و طرحي ديگر در اندازم .
کي باورم بود که سال ديگر زنده بمانم و طرحي ديگر در اندازم ؟ وليکن اي هستي بخش ! کرامت فرمودي و فرصتم بخشودي
![]()
سلام دوستان گلم امیدوارم خوش گذشته باشه به من که خوش نگذشت اصلا ولی امیدوارم به شما خوش گذشته باشه امیدام برا شما بود که میبینم نظرهامم خالیه البته بجز اون دوستا که همیشه لطف دارن و میان سر میزنن یکی یه حالی نمیپرسه![]()



مجيد يعقوبي
زنان در باغ مظفر!
نميدانم چه سرنوشتي در انتظارم است!
بگومگو با بهنوش بختياري
بهنوش بختياري متولد سال 1354 است و فعاليت هنرياش را از سال 1375 و از مدرسه رسام هنر آغاز كرده. او در مجموعههاي داستان يك شهر، خانه قديمي و وكيل محله ايفاي نقش كرده و در پشت صحنه هزاران چشم، مهمان مامان و ازدواج صورتي هم مشغول رتق و فتق امور صحنه بوده! بقيه اطلاعات مورد نظرتان در مورد بختياري را با خواندن گفتوگويش كسب كنيد:
چطور براي ايفاي نقش شيدا انتخاب شديد؟
راستش خيلي هولهولكي و ناگهاني وارد اين مجموعه شدم. وقتي آقاي لكپوريان براي ايفاي اين نقش با من تماس گرفت من در مشهد بودم. گفتم: چرا زودتر نگفتيد و ايشان گفت: ميداني كه كارها هول هولكيه! خلاصه كارم را در مشهد تعطيل كردم و آمدم تهران. درباره نقش هم چيزي نميدانستم. هنوز هم نميدانم چه سرنوشتي در انتظارش است! البته سعي كردم تيپي به نقش بدهم كه از حالت سادگي دربيايد.
نظر مردم درباره نقشتان چيست؟
به هرحال بعضيها تلفن ميزنند و به خاطر ايفاي نقشي متفاوت تشكر ميكنند. تا حالا هم حرف نااميدكنندهاي نشنيدم هر چند كه حرفهاي پشت سر آدم را جلو رويش نميگويند!
***
باغ مظفر از همان ابتدا مردم را جذب كرد!
بگومگو با شقايق دهقان
گفتوگو با شقايق دهقان (بازيگر نقش نازي) گفتوگوي متفاوتي از آب درآمد. از آنجا كه تا به حال چندين بار گفتوگو با اين بازيگر را در نشريات گلآقا چاپ كرديم، لطفاً براي آگاهي از بيوگرافي او بعداً به همان شمارهها مراجعه كنيد و فعلاً برويد سراغ گفتوگوي متفاوت ما با او (يا جوابهاي متفاوت او به سؤالهاي ما.)!
كمي درباره نقشتان بگوييد.
نقشم را داريد ميبينيد ديگر! خيلي روشن و واضح و صادقانه است. حرفي ندارم كه درباره آن بگويم. من نقش را همانطور كه نوشته بودند درآوردم. يعني دختري كه به خانوادهاي تعلق دارد كه خيلي درگير رفتارهاي معمول روزمره نيستند و تا حدودي راحت، سبك و سريع هستند. طبيعتاً اين دختر هم از همان تربيت برخوردار است.
به نظرتان مردم باغ مظفر را پسنديدهاند؟
اميدوارم جواب داده باشد. تا الان كه چيز بدي نشنيدم و نقد بدي از آن نشده. حالا نميدانم كساني كه از كار تعريف كردند با من رودربايستي داشتند يا نه!
دلتان نميخواهد نقشهاي جدي را هم تجربه كنيد؟
كار جدي يا طنز خيلي برايم فرق نميكند. مسأله اين است كاري را كه انجام ميدهم دوست داشته باشم و گروهي كه با آن كار ميكنم گروه خوبي باشد. البته خوب بودن قصه و متني كه برايم نوشته ميشود هم مهم است.
***
بازيگري يعني همين!
بگومگو با سحر جعفري جوزاني
سحر جعفري جوزاني سال 1357 به دنيا آمده و بازيگري را با ايفاي نقش در مجموعه تلويزيوني آژانس دوستي آغاز كرده. هفت ترانه، حامي، نقطهچين، قهر و آشتي و در چشم باد، مجموعههاي ديگري هستند كه جعفري جوزاني در آنها ايفاي نقش كرده. او ميگويد: خيلي مسخره است كه هنرپيشهاي فقط نقشهاي طنز يا جدي بازي كند، چون بازيگر بايد بتواند از عهده ايفاي هر نقشي بربيايد. او معتقد است براي ايفاي نقش فروغ در مجموعه باغ مظفر همه تلاشش را انجام داده.
گويا دستي هم به قلم داريد و فيلمنامه هم مينويسيد؟
بله، هر وقت فرصت كنم حتماً مينويسم. الان هم يك مجموعه تلويزيوني نوشتم ولي هنوز تصويب نشده.
بين شخصيت شما و فروغ شباهتي وجود دارد؟
نه! وقتي يك بازيگر نقشي را بازي ميكند معلوم است دارد نقش بازي ميكند و دليلي ندارد كه خودش هم آن طوري باشد؛ بازيگري يعني همين ديگر!
***
مردان در باغ مظفر!
نويسندههاي خوبمان كم است!
بگومگو با نصرالله رادش
نصرالله رادش از سال 1368 تا 1370 دوره كلاسهاي تآتر را در فرهنگسراي نياوران گذرانده و از سال 1370 بازيگري را به صورت حرفهاي با تآتر آغاز كرده. رادش ميگويد كه با حضور در مجموعه ساعت خوش شناخته شد و پس از آن هم در مجموعههايي مثلا ا مثبت، روزگار جواني و زير آسمان شهر ايفاي نقش كرده. او درباره گلآقا گفت كه تا حالا به صورت پيگير نشريات گلآقا را نخوانده اما به دنياي طنز و كاريكاتور علاقه دارد.
كار كردن با گروه مهران مديري برايتان سخت نيست؟
من با روال كار ايشان آشنايي دارم و در اين زمينه مشكلي ندارم. با عدهاي از بچههاي گروه هم از مدتها قبل دوست بودم. قبلاً هم همراه آقاي انصاري براي يك سيدي آيتمي كارهاي طنز انجام دادم كه متنش را پيمان قاسمخاني نوشته بود.
چرا مدتي كمتر در سينما و تلويزيون حضور داشتيد؟
در ايلام به اتفاق دوستان مسابقهاي براي شركت گاز جمع و جور ميكرديم كه مجرياش من بودم. آن كار شش- هفت ماهي وقتمان را گرفت. بعد هم يك كار كودك در مورد ترافيك داشتم كه الان جمعهها از شبكه دو پخش ميشود.
با توجه به كارنامه بازيگريتان مثل اينكه دلتان نميخواهد در نقش خاصي كليشه شويد.
انصافاً خيلي سعي كردم در يك نقش خاص كليشه نشوم، چون خيلي زود از يكنواختي خسته ميشوم. الان همين نقش را هم به خاطر متفاوت بودنش دوست دارم؛ مثلاً گريم و جنس صدايم در اين كار بسيار متفاوت است. البته درآوردن چنين نقشي سخت است ولي برايم جذابيت دارد. شايد اولش كه ميخواستم اين نقش را بازي كنم كمي ميترسيدم چون نقش يك نوكر پير بود. از طرفي نوكر بودن حيف نون ممكن بود نقش را به كاراكترهايي مثل كاراكتر آقاي لولايي كه نقش سرايدار را در مجموعه زير آسمان شهر عالي بازي كردند، شبيه كند. حتي بر سر همين موضوع از آقاي مديري خواهش كردم سبيل را از گريم حيف نون حذف كنند تا از نظر ظاهري هم شباهتي بين حيف نون و كاراكترهاي قبلي ايجاد نشود.
***
نقش قشنگي است!
بگومگو با نادر سليماني
نادر سليمانيفرد سال 1345 به دنيا آمده و در مجموعه باغ مظفر نقش بردبار را ايفا ميكند. او درباره نقشش ميگويد: بردبار يك آدم ثروتمند و كارخانهدار است كه زياد كلاس ندارد، اما با خانوادهاي وصلت ميكند كه هم كلاس دارند هم اصالت! او قبل از حضور در اين مجموعه، در فيلم علي سنتوري ساخته داريوش مهرجويي هم ايفاي نقش كرده است.
با نقشتان راحت كنار آمديد؟
بله، نقش قشنگي است. به عقيده من اگر خوب روي آن كار شود نقش بسيار خوبي ميشود.
در كار با مهران مديري چقدر ميتوانيد از طنزهاي كلامي بداهه استفاده كنيد؟
خوشبختانه در اين كار آزاديهايي هست كه به واسطه آنها راحت ميتوانيم ديالوگهايمان را بگوييم، البته به شرطي كه به متن ضرر نزنيم.
لهجهاي كه با استفاده از آن صحبت ميكنيد مربوط به جاي خاصي است؟
نه! نه! اين اصلاً لهجه نيست. كاري كه من در اين مورد انجام ميدهم گويش است.
كمكاريتان در تلويزيون تا قبل از حضور در باغ مظفر دليل خاصي داشت؟
خير، علت خاصي نداشت. اگر مسأله مالي وجود نداشته باشد، متني را كه دوست نداشته باشم كار نميكنم. اما در غير اين صورت بايد متني را كه به آن علاقه ندارم، قبول كنم.
***
مديري هميشه نقش پيرمردها را به من ميدهد!
بگومگو با محمدرضا هدايتي
محمدرضا هدايتي در بيشتر كارهاي مديري نقش افراد مسن را ايفا ميكند و به همين دليل اگر يك روز در خيابان او را بدون گريم ببينيد احتمالاً نميشناسيدش و خيلي عادي از كنارش ميگذريد! در ادامه ميتوانيد بخشهايي از بگومگو با محمدرضا هدايتي درباره آخرين ساخته مديري را بخوانيد:
از پس نقش منصورالممالك چطور برآمدي؟
شايد اين نقش در نگاه اول كليشهاي باشد ولي من سعي كردم آن را از اين قالب خارج كنم. تن صدايم را تغيير دادم و لهجه جديدي هم برايش درنظر گرفتم و به نظر خودم واقعاً از پسش برآمدم. البته اگر مردم از اين شخصيت خوششان بيايد كار ما سختتر ميشود. يعني هر دفعه كه داستان جديدي را شروع ميكنيم توقع دارند هم ماجرا و هم شخصيتها جديد باشند. من هم كه آقاي مديري هميشه نقشهاي مسن برايم انتخاب ميكند بايد سعي كنم نقش جديدم، پيرمردي باشم كه با نقشهاي قبليام فرق كند. ولي به نظرم روي هم رفته نسبت به كارهاي قبلي كار شيك و خوبي است اما جنبههاي بيرونياش كمتر است. يعني ممكن است طبق انتظاري كه مردم دارند مثل شبهاي برره نشود چون شخصيتهايش درونيتر و سنگينتر هستند.
در پشت صحنههايي كه بعد از تمام شدن مجموعه پخش ميشود بارها مهران مديري وسط ضبط به ديالوگهاي شما خنديد، دليل خاصي دارد؟
بعضي وقتها دو تا بازيگر يك چيزي برايشان ملكه ذهن ميشود. مثلاً جواد رضويان وقتي روبهروي مديري بازي ميكرد، براي هر دو نفرشان سخت بود در چشمهاي همديگر نگاه كنند و اگر اين اتفاق ميافتاد حتماً يكي از آنها خندهاش ميگرفت. الان هم آقاي مديري از كلماتي كه من ممكن است سر تمرين به ذهنم نرسد و موقع ضبط فيالبداهه بگويم خندهاش ميگيرد. ممكن است اگر اينها در زمان تمرين به ذهنم بيايد و مطرح شود جلوي دوربين آن خنده ايجاد نشود. چون يكدفعه ميشنود و خندهاش ميگيرد ديگر!
سطح كمي و كيفي مجموعههاي كمدي ساخته مديري و گروهش را چطور ارزيابي ميكنيد؟
اگر بخواهيم اين كارها را با طنزهايي كه در كشورهاي ديگر چهان وجود دارد مقايسه كنيم بايد محدوديتها، ممنوعيتها و خط قرمزهايي كه ساندگان مجموعههاي طنز در ايران دچارش هستند را هم در نظر بگيريم. نويسندههاي ما سختترين كار را انجام ميدهند چون هر شوخي باعث خنده ايرانيها نميشود. نويسنده ما نميتواند در مورد اقشار مختلف جامعه بنويسد چون نميگويم همه ولي عدهاي در مقابل آن جبهه ميگيرند. به هرحال ظرفيت عمومي ما هنوز جنبه مناسبي براي كار طنز ندارد.
مرتبط:
وبلاگ باغ مظفر
صلحجو: تبليغات به سريال باغ مظفر تحميل شده است / فارس
آگهي ميسازيم بابا/ شهر جوان
باغ مظهر، ادامه راه؟/ پژواك
يك روانشناس: جنبههاي منفي مجموعه در حال پخش مهران مديري كمتر از كارهاي قبلي اوست/ ايسنا
خدايا مديري و دوستانش را از ما مگير/ اعتماد
از نقطه چين تا باغ مظفر/ فرياد زير آب
اين تيتر را با ادبيات «مظفر زرگنده» بخوانيد؛ آگهي مي سازيم! / انتخاب
شقايق دهقان: هميشه به سطحي بودن متهم ميشويم./ اعتماد
راههاي ديگري براي كسب شهرت هست/ شمال از شمال غربي
رپرتاژ آگهي در سريال باغ مظفر ؛ حذف نشانههاي تمايز / اعتماد ملي
طنز يا....؟/ شهريار نوايي
مهران مديري روي لبه تيغ/ بازتاب
باغ مزخرف، ملت شریف و وقاحت تلویزیون / نيم نگاه
تست چهارجوابي درباره باغ مظفر/ و غيره
مريم سعادت: شخصيتپردازي خانمها در سريالهاي مديري بسيار غير معمول و ضعيف است. / فارس
رضويان: «باغ مظفر» با حمايت مخاطبان خود موفق است / فارس

شقايق دهقان
در روز چهارم اسفند ماه سال 1357 درست سه ماه قبل از اينکه برای اولين بار سوار هوا پيما بشم و در يکی از شهر های کوچک دانشجوی آلمان به اسم لان گسين به دنيا آمدم و بعد از سه ماه در لوايل سال 1358 که مصادف شد با اتمام تحصيلات پدرم وقوع انقلاب آغاز دلتنگی های مادرم و هفت ساله شده خواهر بزرگم ما به کشور بازگشتيم و به دليل کار پدرم به مدت 6 سال در شمال کشور ساکن شديم و
من و خواهر بزرگترم و خواهر و برادر کوچکترم که در همان شهر های شمال کشور به دنیا آمدند و به خوانواده ما پيوستند دوران کودکيمان را تا قبل از مدرسه رفتن من در فضايی خوش و آرام گذرانديم و بعد از 6 سال خانواده 6 نفری ما به تهران آمد و در تهران ساکن شد و من به مدرسه رفتم .
سالهای بين اول ابتدايی تا گرفتن ديپلم ساده ترين و سطحی ترين و بی دغدغه ترين سالهای زندگی من بود . بدون هيچ اوج و فرودی. مثل يک شاگرد خوب ومودب و سر به زير و هيجان انگيز ترين قسمت سالهای تحصيلی من شرکت در برنامه های ورزشی و فرهنگی بين مدارس بود!
تا اينکه در تابستان سال 1374 زمانی که هفده سالم بود برای گذراندن اوقات فراغت در يکی از کلاسهای عروسک گردانی فرهنگسرای امير کبير ثبت نام کردم و با فضای تازه ای آشنا شدم که خيلی لذت بخش تر از فضای يکنواخت , تکراری و بی هيجانی بود که تا آن زمان داشتم .فضايی که آدم را وادار به فکر کردن و ايجاد خلاقيت می کرد و دو سال بعد همزمان با امتحانات نهايی سال چهارم دبيرستان از طرف معلمی که در آن کلاس با هم آشنا شده بوديم به يک گروه تئاتر عروسکی که برای جشنواره عروسکی آماده می شدند معرفی شدم و آغاز به کار کردم .
صحنه و اجرا و تماشاچی بی نظير بود . کار کردن با عروسکهای نمايشی رو دوست داشتم . بنابراين به ديپلم رياضی که گرفته بودم هيچ اهميتی ندادم و تصميم گرفتم با تمام تلاشم به اين رشته ادامه بدم . اما آن اجرا . اولين و آخرين تجربه تئاتر عروسکی من شد .
از طريق يکی از همان همکارهای گروه تئاتر عروسکی به خانم گلچهره سجاديه که مشغول تشکيل يک گروه تئاتر بود و اجرای نمايش بود معرفی شدم و همکاريم با آن گروه شروع کردم .
فضايی جدی تر و سنگين تر و پيچيده تر و عجيب و خيلی عجيب . سه ماه تمرين و دوماه اجرا .
پنچ ماه کار کردن با يک گروه حرفه ای تئاتر با عث شد تا پيش خودم قسم بخورم که تا آخر عمرم به کار تئاتر ادامه می دهم و همزمان و بازهم طريق يکی از همکاران همان تئاتر عروسکی به يکی از تهيه کننده های گروه کودک تلويزيون معرفی شدم و کار نوشتن من آن برنامه را هم شروع کردم و پيش خودم فکر کردم خب می توانم هر دو کار را با هم انجام بدهم . بازی در تئاتر و نوشتن برای تلويزيون . اما بازی در سريالهای تلويزيونی هرگز !
طولی نکشيد که يکی از همان کارگردانهای گروه کودک تلويزيون اجرای من را در آن نمايش ديد و به من پيشنهاد بازی در سريالش را داد و من بعد از دو هفته ترديد پذيرفتم !
کارم را در تلويزيون با فعاليت در گروه کودک آغاز کردم و شدم عضو جدايی نا پذير خانواده تلويزيونی ها . در اين بين در دو کار سينمايی هم بازی کردم زير نور ماه و نقش کوتاهی در فيلم سيندرلا و بعد بلافاصله به آغوش تلويزيون بازگشتم .
زندگی در کنار خانواده ای که بسيار زياد دوستشان داشتم و شغلی که با اشتياق و علاقه دنبال می کردم به بهترين نحو می گذشت .
تا اينکه در پائيز سال 1381 اتفاق عجيبی افتاد . بستن يک قرار داد جديد و بازی در سريال طنز هر شبی به اسم )پاورچين ( و آشنا شدن با .....
از قبل می شناختمش دو سه سالی بود . اولين آشنائيمان در يک برنامه ترکيبی بود به اسم گلخونه برای شبکه جام جم . سه سال قبل از پاورچين و بعد از آن چند کار نصفه و نيمه که هيچکدام به مرحله توليد و پخش نرسيد .
اما اين بار فرق می کرد .
مهراب قاسم خانی . همکار خوب و خوش اخلاق و صميمی من . ديگر فقط يک همکار نبود . خيلی عجيب بود يه حس عجيب ... يه حسی مثل تفاهم و همفکری و اشتراک .
الان هم که مدتي از زندگی مشترک من با آن همکار خوب و خوش اخلاق و صميمی می گذرد . بار ها شده که خاطراتمان را با هم مرور کرديم و هر دوی ما حداقل از طرف خودم می گويم . خدا را شکر می کنم که همه خوشبختيهای دنيا را يک جا به من هديه کرده است. محراب قاسمخاني
در روز شانزدهم آذر سال 1350 در تهران و محله ستارخان به دنيا آمدم. تحصيلات ابتدايی را مثل بقيه آدم ها در هفت سالگی آغاز کردم و تا انتهای دوره راهنمايی به طور طبيعی ادامه دادم . با آغاز دوره دبيرستان به اين نتيجه رسيدم که روال طبيعی روال بسيار لوسی است, بنا بر اين دوره چهار ساله دبيرستان را با روال غير طبيعی در پنج سال و با ميانگين نه تجديد در هر سال به اتمام رسانده .و موفق به اخذ مدرک ديپلم تجربی با معدل ده تمام شدم . در طول اين سالها به طور تفننی فيلم ديدن , نقاشی , کاريکاتور , فوتبال بازی کردن و پيمان قاسم خانی می پرداختم. پس از اتمام دوره دبيرستان و دوسال کسب تجربه در زمينه استراخت های طولانی مدت , دوره خدمت وظيفه عمومی خود را در سپاه پاسداران در سال 1372 آغاز کردم ودر کنار آن دوره ای يک ساله را در رشته گرافيک در موسسه سوره به پايان رساندم . در همان سال و پس از قبولی در رشته نقاشی عمومی دانشگاه آزاد, واحد تهران مرکز, خدمت سربازی را پس از هفت ماه و يک روز ترک کردم و به دانشکده هنر و معماری رفتم . دوره کارشناسی را اين بار به طور طبيعی و پس از چهار سال به پايان رساندم. حاصل اين دوره يک پايان نامه با موضوع " تئوری بازتاب در فرآيند آفرنش هنر " در بخش تئوری و مجموعه ای تابلوی نقاشی با موضوع " تخريب" در پخش عملی بود . در طول اين دوره نيز بابرگزاری چند نمايشگاه گروهی و شرکت در بينال دوم نقاشی تهران به فعاليت در زمينه نقاشی ادامه دادم و همچنين اولين فعاليت سينمايی خود را نيز در سال 1374 در فيلم سينمايی عاشقانه به کارگردانی عليرضا داود نژاد در سمت طراح لباس انجام دادم.
درسال 1376 موفق به قبولی در دوره کارشناسی ارشد رشته نقاشی دانشگاه آزاد شده و اين دوره دوساله را نيز دوباره به صورت غير طبيعی در چهار سال به پايان رساندم . حاصل اين دوره نيز يک پايان نامه با موضوع " پرقورمنس آرت " در بخش تئوری و مجموعه آثاری با نام " تجزيه " در بخش عملی و همچنين فاصله گرفتن از نقاشی بود .
فعاليت جدی در صدا و سيما را در سال 1378 و با برنامه " ببخشيد شما ؟ " به کارگردانی مهران مديری در سمت طراح صحنه و فيلمنامه نويس آغاز کردم و ادامه داده و کماکان مشغول ادامه دادن هستم ...
در طول اين پنچ سال فعاليت در صدا و سيما در سال 1381 برای من سال ديگری بود . مجموعه پاورچين با استقبال بسيار زيادی از طرف ببينند گان, همکاران و منتقدين روبرو شد و همچنين تبديل به نقطه ای روشن در کارنامه حرفه ای عوامل توليد آن شد ... اما پاورچين برای من چيز ديگری بود . من بزرگترين برداشت را از اين مجموعه کردم ... شقايق دهقان.

|
| |
|
یک مسابقه مرد افکن

مردی در مسابقه اطلاعات عمومی شرکت کردهاست و سعی در بردن جایزه یک میلیون دلاری آن دارد.
سوالات را بخوانید:
1- جنگ صد ساله چقدر طول کشید؟
الف: 116 سال
ب: 99 سال
ج: 100سال
د: 150 سال
او نمی تواند به سوال جواب دهد.
2- کلاههای پاناما در چه کشوری تولید می شوند؟
الف: برزیل
ب: شیلی
ج: پاناما
د: اکوادور
حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک میکند.
3- روسها در چه ماهی انقلاب اكتبر را جشن می گیرند؟
الف: ژانویه
ب: سپتامبر
ج: اکتبر
د: نوامبر
خوب! بقیه حضار باید به دادش برسند.
4- اسم شاه جرج ششم چه بود؟
الف: ادر
ب: آلبرت
ج: جرج
د: مانوئل
این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت میکند.
5- نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده است؟
الف: قناری
ب: کانگارو
ج: تولهسگ
د: موش
در این جاست که شرکت کننده بخت برگشته از ادامه مسابقه انصراف میدهد.
جوابها:
اگر خیلی خودتان را گرفتهاید که همه جوابها را میدانید و به این دوست بنده خدا کلی خندیدهاید، بهتر است اول جوابها را مطالعه کنید:
1: جنگ صد ساله در واقع 116 سال طول کشید.( 1337- 1453)
2: کلاه پاناما در اکوادور تولید می شود.
3: انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته می شود.
4: اسم شاه جرج، آلبرت بوده که بعد از رسیدن به مقام پادشاهی به جرج تغییر نام داد.
5: توله سگ، اسم لاتین آن Insularia Canaria است که یعنی جزایر توله سگ.
حالا می توانید به خودتان بخندید!
* : ترجمه متن از آنيسا فراهاني
وقتشه به سراغ زن و شوهرهاي وبلاگستان برويم؟
پاسخ دوستان به سوالات ما به اندازه كافي جذاب هست، آن قدر كه بدون هيچ توضيح اضافهاي شما را به خواندن آنها دعوت كنيم:
از زوجهاي محترم اينها را پرسيديم:
1 - قبل از ازدواج وبلاگ نویس شدید یا بعدش؟
2- با توجه به سوال قبل، ازدواج چه تاثیری در روند وبلاگ نویسیتان داشته، یا از سوی دیگر بپرسیم، وبلاگنویسی چه تاثیری در ازدواجتان داشته؟
3- وبلاگ يك آدم مجرد چه فرقي با وبلاگ يك آدم متأهل دارد؟
4- تا حالا چهقدر پنبه همسرتان را در وبلاگتان زدهايد؟
5- همسرتان براي شما کامنت میگذارد؟ از نوشتههای شما انتقاد میکند؟
6- یک خاطره بانمک از دوران وبلاگداری/ همسرداریتان تعریف میکنید؟
7- سؤال آخر، یک سؤال کلیشهای! به نظر شما ازدواج کردن در این دور زمانه کار درستی است؟ اگر بله، چه عواملی باعث شده این روزها این امر حسنه انقدر سخت اتفاق بیفتد؟!
كه به اين شرح جواب دادند:
سرهرمس مارانا و خانم مارانا
نامحرم میخواند، خوبیت ندارد!
1. راستاش در عنفوان ازدواج بود که مرتکب این کار شدیم. همهاش هم تقصیر دوستان ناباب از قبیل آقای سلمان و آقای حسینخان درخشان بود.
2. از سوی اول، وبلاگنویسیمان را ابتدا تسریع، بعد تعطیل، سپس راهاندازی مجدد، بعد تند، کند و نهایتا متعادل به لحاظ سرعت و متعارف به لحاظ کیفیت و محتوا نمود. از سوی دوم اما کلی موضوعات هیجانانگیز، خالهزنکی و بحثهای شیرین غیبت به محتوای گفتگوهای زناشوهریمان افزود و گاهی هم موجب برخی کدورتها گشت که در نهایت، به خوبی و خوشی به خیر گشت!
3. خب آدم مجرد، اسماش رویاش است. عین گاو پیشانی سفید میماند. جریتر است. درباره هر بنیبشری میتواند حرف بزند و هرچی دلاش خواست بگوید. به هر بنیبشری میتواند لینک بدهد و بگیرد. میتواند نصفهشبي با هرکسی که دلاش خواست، چت کند و صبح تا لنگه ظهر بخوابد و خیلی کارهای دیگر که از آدم متاهل دیگر گذشته این اداها را دربیاورد و بهتر است جوان سربهراهی باشد و فکر خانه و زندهگیاش را بکند و اگر مرد است، مرد خانواده و اگر زن است، زن خوبی باشد!
4. ما پنبه ایشان را در هیچجایی نمیزنیم. چه همین بند چهار سوال شما، چه وبلاگمان! (مرد نامحرم میخواند، خوبیت ندارد!)
5. بله، خیر.
6. مالِ ما که همهاش نمک است لامصب! ولی اصولا به علت آلزایمر کلیای که دچارش هستیم، از ذکر هرگونه خاطره و لطیفه و پیام، معذوریم.
7. اول این که این عبایی بود که تنها به تن ما برازنده بود. این است که به کسی اصولا توصیه نمیکنیم. گاس هم اگر کسی توانست یکی عین همین خانم مارانای دوستداشتنی ما پیدا کند، عبای مذکور را به ایشان هم عنایت کنیم. از عوامل مذکور هم یکی همین اینترنت است. دومی برنامه چهگونه میتوانیم پاریس هیلتون باشیم، سومی دوربینهای ریز و درشت دیجیتالی و چهارمی را که از همه مهمتر است، الان فراموش کردیم!
***
كوكاكولا لايت ( خانم مارانا)
ازدواج باعث شد وبلاگ بنويسم
1- بعد از ازدواج
2- اصلاٌ ازدواج باعث شد وبلاگ بنويسم. چون همسرم همش وبلاگ مينوشت منم گفتم برم ببينم تو اين وبلاگستان چهخبره كه اين پسره همش اونجا ويلونه.
3- وبلاگ آدم مجرد مال يه آدمي يه كه زن يا شوهر نداره ولي وبلاگ آدم متأهل مال كسيه كه شوهر داره يا زن داره!
4- من بيچاره همش جز شوهرم رو تو وبلاگ ميزنم نه پنبش رو. همش هم دارم قربون صدقش ميرم . ميگين نه برين پست آخرم رو بخونين.
5- آره تا دلتون بخواد.
6- دوران وبلاگ داري/همسر داري همش خاطرس.
7- اون ديگه بستگي داره!!!!
***
آقاي صندلي و خانم ميز
ميز
فاطمه انتصاری
هرچي آقامون بگه!
1. البته که خانمها در همه کارها پیشرو بوده و هستند و بنده هم طبق این اصل بعد از ازدواج! (البته هر چی آقامون بگه!)
2. از تاثیرات منفی وبلاگ نویسی میز و صندلی در زندگی مشترک این است که به خوبی قبل نمی تونه آپدیت بشه! آخه پشت یک کامپیوتر هیچ وقت یه میز و یه صندلی با همدیگه جا نمی شن! از طرفی هر کدوم هم اونجا جا بگیره جابجا کردنش می شه کار حضرت فیل! و اما تاثیر وبلاگ میز و صندلی در زندگی این بوده که اجازه ورود هیچ میز و صندلی دیگه اعم از چوبی و فلزی و... به زندگی ندهیم تا منحصر به فرد باشیم! (البته هر چی آقامون بگه!)
3. وبلاگ یه آدم متاهل زیر نظر یک نفره و وبلاگ یه آدم مجرد زیر نظر چندین نفر! که البته با این اوصاف یه آدم مجرد با بیاحتیاطی مینویسد ولی آدم متاهل محتاطتر مينویسد! (البته هر چی آقامون بگه!)
4. تا دلتان بخواهد مستقیم و غیرمستقیم زده¬ایم و خواهیم زد! (البته هر چی آقامون بگه!)
5. گاهی برای تقویت اعتماد به نفسشان بله! اما انتقاد، اگر بین خودمان میماند از چیش انتقاد کنم آخه خوب مینویسه ولی آرزو دارم یه روز یه سوتی یا به قول روزنامهچیها یه گافی ازشون بگیرم چون خودشون زیاد برای دیگران این کار رو میکنن! ( به دلم مونده ولی پیداش میکنم) (البته هر چی آقامون بگه!)
6. صبحی داشتم با يکی حرف میزدم میگفت: می خوام ال باشم بل باشم، من فلانم و بهمانم وخلاصه ازاين حرفها. گفتم:غمی نيست! چهارديواری اختياری! ديوارگفتم؛ ياداون روزی افتادم که زيرپام يه صندلی گذاشتم تا ازاين طرف ديوار بهاون طرف سرک بکشم وبه اصطلاح نگاهی به کوچه انداخته باشم تا بدونم که اون ورتوی کوچه چه خبره؟!!! چون چندروزی بوکه ازکلاغه خبری نبود«قارناز و قارداش هم کلی سرشون شلوغ بود...».ديدم قدم نمی رسه مجبورشدم ميز رو کنار ديوار بکشم ولی زياد اون ورديد نداشت، اين بودکه صندلی را روی ميزگذاشتم وآرام و بااحتياط بالا رفتم وشروع به تماشای آن طرف ديوارکردم. به به! چهها میديدم و نمیديدم. داشتم لذت می بردم که يکهون میدانم پايه صندلی لق بودکه محکم افتادم و ازخواب بيدارشدم. نفس عميقی کشيدم که خواب بود. آخ! آخ! پام! ای بابا! يه پايه صندلی شکسته پای من چرادرد می کنه؟ از این خواب نتیجه ميگیریم که خوابهای بچگی آدم کلی تعبیر بزرگانه دارد! (البته هر چی آقامون بگه!)
7. یکبار بله! خب یکی از عواملی که باعث سخت شدن این موضوع شده میتونه آشپزی بلد نبودن و کلاً خونه¬داری بلد نبودنشون (مثل آقای شوهر) واین که وبلاگ مینویسن باشه! اگر آقایون دوره کامل خانه داری را بلد باشند ازدواج این امر قشنگ و به قول شما حسنه اصلاً هم سخت نیست! که در این صورت خانمها با توجه به قیافه و تیپشان و البته سایز جیبشان شاید بله را دادند! (البته هر چی آقامون بگه!)
8. چون پیشنهادی از ما نخواستید من به خودم این اجازه را میدهم که پیشنهاد کنم. در آخر توصیه میکنم به زن و شوهرهای وبلاگ نویس یک عدد وام تامین هزینه¬های وبلاگنویسی از یک جایی بدهند! (البته هر چی آقامون بگه!)
صندلي
عباس حسیننژاد
بگذارید بیش ازاین افشاگری نکنم!
1 - البته اصولاً آدم قبل از ازدواج وبلاگنویس می شود چون بیشتر وقت دارد! تازه، یکی از راههای ازدواج، وبلاگنویسی است!
2- تأثیر که داشته، گاهی اوقات حرفهایی را که نمیشد زد یا آدم رویاش نمیشود بزند یا (رویم به دیوار!) بعضی حرفهای عاطفهدار را میتوان از طریق وبلاگ به اطلاع رساند!
البته میدانید که چون وبلاگ یک دفترچه خاطرات عمومی است سوءتفاهم تویش زیاد میشود که... بماند!
3- فرق خاصی ندارد فقط اینکه شاید آدم متآهل کمتر و کوتاهتر بنویسد و کارشناسان فکر میکنند با رعایت اصول نوشتن در وب و ایجاز و کوتاهنویسی مینویسد! همچنین فرق دیگری ندارد بهجز اینکه شاید هدفمندانهتر باشد!
4- پنبه که نمیشود زد. میشود شوخی کرد و سربهسر ولی ما توی کار پنبهزدن نیستیم؛ چون همسرمان را از صمیم قلب دوست داریم و چونتر! بر مبنای همان فضای سوءتفاهم، ملت نیز جنبه شاید نداشتهباشند که!
5- کامنت بله ولی انتقاد نه! چون اشکالی در کار اگر باشد اولاً از قبل رفع میکنیم با مشورت، ثانیاً وبلاگنویسی محل تجربه نوشتن است مگر نه؟!
6- قبلاًترها در هفتسنگ گفتهبودم که آدم وقتی طنز مینویسد همه فکر میکنند خودش اول سر شوخی را باز کرده برای همین برخوردتان از همان ابتدا با کلی آشنایی و شوخی است این مطلب در کامنتها بیشتر نمود و بروز پیدا میکند و البتهتر من از این مسئله ابداً ناراحت نیستم چون از خوشحالی دیگران خوشحال میشوم!
جشنواره کتاب امسال چشمم به محمدعلی ابطحی افتاد که کنار یکی از دوستان ما بود دوستمان ما را به ایشان معرفی کرد به این صورت: حاجآقا! آقای صندلی، خانم میز!
یکبار هم در یک تالار عروسی با دوستان نشستهبودیم( البته در قسمت مردانه!)، دوستی با اشاره به ردیف پرتعداد صندلیها؛ با ذوق پرسید: خیلی خوشحالید که اینجا این همه صندلی را با هم میبینید؟! من هم نمیدانم از کجا به من الهام شد با ذوقترپاسخ دادم: البته من از زیاد بودن تعداد میزها! خوشحالتر میشوم!
7- ازدواج کار درستی است چه در این زمانه چه حتی زمانههای دیگر!
1. شاید کمی ترس ِ نمیدانم چرایی به جان جوان ِ امروز ِ ایرانی افتاده که میترسد خب!
2. پول! داشتن یا نداشتن، مسئله این نیست یعنی؟!
3. یک مقداری گمشدگی و گیجزدهگی دارند بسیاری از دوستان، که فکر میکنند اگر جلوتر بروند خبری هست و نمیدانند خبری نیست که!
پانوشت ِ بند3 : جلوتر یعنی زمان ِجلوتر، یعنی سنشان بیشتر بشود که فکر میکنند اتفاق خاصی برایشان میافتد یا مثلاً وضع روحیشان بهتر میشود یا مالیشان یا مغزشان یا اصلاً هرچیشان! نمیشود که!
4. دولت
5. مجلس
6. مردم
7. عوامل داخلی
8. عوامل خارجی
9. بانکها
10. افزایش دانشگاههای بی بو و بیخاصیت و بیبخار!
11. بگذارید بیش ازاین افشاگری نکنم!
***
منصور نصيري و آزاده عصاران
خیر!
1- قبل از ازدواج وبلاگ مشترکي داشتيم که در آن مينوشتيم و هنوز هم – نه به اندازه سابق- گاهي در آن مطلبي مينويسيم. البته برای اینکه یک وقت بدآموزی نشود اشاره کنم که بنده یک سر دنیا بودم و آن یکی بنده آن سر دنیا.
2- هيچ، جز اینکه قبلا آماده کردن عکسهای وبلاگ آزاده هفت و کارهای فنی از طریق تلفن و ارسال ای میل انجام می شد اما پس از ازدواج به صورت حضوری انجام میشود.
3- فرقشان در کامنتهایشان است.
4- پنبه نزديم ولي قربان صدقه هم رفتهايم يک چند باری.
5- بله خيلي کم پيش آمده که برای هم کامنت گذاشتيم. من که بيشتر عکس ميگذارم ولي منتقد جدی عکسها و نوشتههای هم هستيم.
6- حالا با نمکش را نميدانم ولي همين اواخر ميخواستيم سايت سرکار خانم را جابجا و عوض کنيم سيستم آرشيوشان يک چيز من در آوردی بود که بنده خودم پيشنهادش را داده بودم البته، چهار روز نشستم و دانه دانه پستهای دو سال وب لاگ " آزاده هفت" را در وبلاگ جديد پست کردم.
7- خیر!
بعد از ازدواج عشقات به باران، کمترمیشود!
1- تا جایی که یادم می آید، قبل از ازدواج. شاید وبلاگ نویسی ما را به این نتیجه رساند که ميتوانیم ازدواج کنیم! باور کنید! آدمها گاهی در نوشتههایشان بیشتر خودشان هستند تادر واقعیات! من منصور واقعی را بین کلماتی می شناختم که حتی گاهی می ترساندم .
ما حتی تا روز ازدواج (که هیچ شباهتی به یک ازدواج نداشت!) فکر می کردیم هنوز برای ازدواج زود است. با وجود شناخت 6-7 ساله!
2- تاثیر وبلاگ بر ازدواج؟ راستش... ما بعد از ازدواج شاید کمتر از قبل همدیگر را می بینیم. دلیلش ربطی به وبلاگ ندارد... دلیلش زندگی است که شکلش را خودمان با سفر و دوری تعریف کردهایم! از همان روز اول آشنایی!
3- راستش... قبل از ازدواج هر دو در یک وبلاگ می نوشتیم... با اسامی جعلی! یا به قول شما مستعار. اما بعد از ازدواج هر کدام در وبلاگ خودمان نوشتیم که حتی دومینش هم به اسم واقعی خودمان بود! نتیجه گیریاش با خودتان!
4- فکر کنم فرقی نمی کند... شاید بعد از ازدواج حال و هوای شعر نویسی و عشقات به باران، کمترمی شود.
5- پنبهاش را زمان مجردی بیشتر میزدم. اما... شاید چند بار بعد از ازدواج با نوشتههایم توی رودربایستی انداختهامش. حالی دارد این که آدم غیر مستقیم حرفش را گوشهای بنویسد و نتیجهاش را ببیند.
5- آره... شدید کامنت می گذاریم و شدید هم قربان صدقه می رویم. البته او معمولا خودش را پدر کسی معرفی میکند که به فرزند خواندگی پذیرفتهایم! و من معمولا خودم را خودم می نامم... به هر حال زن و مرد فرقهایی دارند دیگر... اما انتقاد، من سعی میکنم انتقادهایم خصوصی تر باشد؛ برای حفظ آبروی خانوادگی...
6- خاطره... یک زمانی منصور یاد گرفتهبود کوکو بپزد و هنرنماییهای زیرکانه اش را با تزئین کوکوی سیب زمینی- که من عاشقش هستم- نشان می داد. اما مدتهاست که دیگر از عکس کوکو در وبلاگش خبری نیست و مدتها هم هست که دلم برای آن مزه و رنگ و بویی که از روی وبلاگش مرا زودتر از موعد به خانه میکشاند، تا یک لقمهشان کنم، تنگ شده.
7- من از مبارزان سرسخت ازدواج بودهام؛ از کسانی که معتقدند ازدواج تنها راهی است که میتواند زندگیات را آنقدر محدود کند که ناگزیر شوی از خودت دور شوی. این حس هر روز در من قوی تر میشد چون اطرافیانم را می دیدم که با ازدواج، عادت ها و علایقشان را هم فراموش میکردند و میشدند عین کسی که با او زندگی میکنند.
اما به این نتیجه رسیدم که همه چیز بستگی به خودت دارد و آدمی که به تو احترام می گذارد که چطور زندگی کنی. هر چند، کم هستند این نوع آدم هایی که من با یکیشان زندگی می کنم!
اما هنوز هم معتقدم تا مطمئن نیستی که بعد از ازدواج آزادتر خواهی شد، نباید به آن تن بدهی. اینکه در کسی دیگر حل شوی و یا برعکس... تبدیلت کنند به چیزی که اصلا شبیهاش نیستی؛ بدترین بخش ازدواج است که ما شرقیها راحت به دامش میافتیم و اسمش را هم میگذاریم عشق.
عملیات حسنهای هم که شما از آن یاد می کنید، اگر قرار است با همین منوالی باشد که میلیونها تومان خرج برمیدارد و صدها نفر را برای یک شب، به بدبختی می کشاند، همان بهتر که به سختی برگزار شود!
***
مريم مومني و حامد قدوسي
خواب زمستاني
مريم مومني
پنبه همسرم؟ شوخی میکنید!
1- بعدش.
2- راستش نمی دانم.
3- نمیدانم چه تفاوتی دارد اما چون آدم ها با هم متفاوتند پس حتما تفاوت دارد. همان طور که مثلا وبلاگ آدمی که پای مادربزرگش به تازگی شکسته با کسی که صبح همان روز با راننده تاکسی محلشان دعوایش شده فرق می کند.
4- پنبه همسرم؟ شوخی میکنید!
5- ما خیلی کم برای هم کامنت می گذاریم مگر اینکه از هم دور باشیم (از لحاظ جغرافیایی) و یا اینکه هیچ امکان تماس دیگری نباشد در آن لحظه کار ضروریای پیش بیاید و از این قبیل. ولی به طور شفاهی درمورد نوشتههایمان باهم حرف می زنیم.
6- به قول این آتشنشانها و پلیسها: کار ما همهاش خاطره است! از شوخی گذشته هیچ خاطره بانمکی الان یادم نمی آید که تعریف کنم ولی اگر از " نمک" قضیه صرف نظر کنیم، دوران وبلاگ داری/همسرداری (عجب اسمی شد!) باعث شده که دوستیهای جدیدی شکل بگیرد که اگر وبلاگ نبود شاید هیچ وقت شکل نمیگرفت.
7- این سوال کلیشهای که خیلی هم کلی است در دلش بیشمار سوال دیگر نهفته است: برای چه کسی درست است؟چند سالشان است؟ چه قدر مستقلاند؟در کدام مملکتاند؟ با کدام آیین و مذهب؟ و یک عالمه سوال دیگر. برای همین احتمالا جوابش سر به فلک می کشد.
يك ليوان چاي داغ
حامد قدوسي
وبلاگ نویسی من گاهی ازدواجمان را تا مرز طلاق پیش می برد
1 - بعدش. ما آدمهای عهد بوق هستیم وقتی ازدواج کردیم هنوز اینترنت اختراع نشده بود چه برسد به وبلاگ!
2- وبلاگ نویسی من گاهی ازدواجمان را تا مرز طلاق پیش می برد. از بس که درگیرش می شوم. از طرف دیگر زندگی کردن با مریم فضایی را برای من فراهم کرده که بسیار مشوق هر نوع فعالیت فکری – فرهنگی از جمله وبلاگ نویسی است.
3- آدم مجرد در 73% مورد وبلاگ می نویسد تا یکی را پیدا کند. آدم متاهل طرفش را پیدا کرده و وبلاگ می نویسد تا از دست ندهدش.
4- دو سانت و نیم!
5- مریم گاهی با کامنت هایش نقدهای جدی از نوشتههای من می کند. اصولا یکی از مشخصههای ما این است که با وجود زن و شوهری در بسیاری مسایل خصوصا مسایل حوزه عمومی دیدگاه متفاوت داریم و نگاه مستقل – و گاهی انتقادی مان – را حفظ کردهایم.
6- دیگه قرار نشد سوال سخت بکنید.
7- اینها را البته باید از آقایان و خانمهای مجری برنامههای خانواده در تلویزیون بپرسید. ولی به نظر من عوامل متعدد سیاسی فرهنگی اقتصادی نظامی اجتماعی علمی در این قضیه دخیل هستند. امیدوارم پاسخ من مفید و کاربردی بوده باشد.
***
نتونستیم همخونگی در دوجبهه رو تحمل کنیم
1- قبل از ازدواج رسمی در دوران پیش نامزدی متمایل به عقد! از اولش ما به عنوان خانم شین و آقای الف شروع کردیم و اول یه وبلاگ مشترک داشتیم که همون وبلاگیه که الان آقای الف توش می نویسه و آرشیو قدیمی ما هم موجوده. بعد از یه مدت یعنی تقریبا وقتی که رسما مزدوج شدیم نتونستیم همخونگی در دوجبهه رو تحمل کنیم این بود که من از خونه مشترک نقل مکان کردم به همین وبلاگ خانم شین!
2- وبلاگ توی ازدواجمون هیچ تاثیری نداشته ولی ازدواج خیلی تو وبلاگ نویسی من تاثیر داشته مخصوصا بچه داری! از وبلاگم هم معلوم میشه نه!؟
3- وبلاگ آدمهای مجرد پرخواننده تره! به نظر من دسته بندی مجرد و متاهل در وبلاگ بی معنی است. وبلاگ یک روزنامه شخصیست و بیشتر به شخص بستگی دارد تا به وضعیت اجتماعیش. لزوما وبلاگ یک فرد متاهل شرح زندگی خانوادگیش نیست! برای همین به نظر من هیچ فرق خاصی نداره!
4- با چه مقیاسی؟ مثلا باید جواب بدم دو کیلوهرتز؟ خوب پنبه زنی هم گاهی شده بیشتر از طرف من با یک سری "افشاگریهای مخوف" که نیت خیر بوده!
5- بله. برای هم کامنت می گذاریم. از نوشته های هم انتقاد میکنیم. سر تعداد خواننده هامون به هم پز میدیم و گاهی هم سوژه های همدیگه رو میدزدیم!
6- اگه چیزی به نظرم بامزه بوده در همان مقطع تو وبلاگم نوشتم.اینجوری که می پرسین دلم میخواد بگم که اینایی که می نویسم برای شما بانمکه برای من همهاش خاطره اس!!
7- چه سوالات خطرناکی می پرسی! یعنی واقعا می شه با صداقت جواب داد؟ بذارین اینجوری بهتون بگم یک بسته 22 تایی پوشک 4000 تومن ، گوشت کیلویی 7000 تومن ، مراسم عروسی خدات تومن! ماشین حداقل 5 میلیون تومن ، رهن خونه حداقل 20 میلیون تومن.چطور ممکنه این امر حسنه آسون اتفاق بیفته ؟! ازدواج کردن بدون پول کار خیلی بدیه ، لطفا اینکارو نکنین!
( از آقاي الف، همسر خانم شين هم همين سوالها را پرسيديم، اما گويا فرصت نكردند پاسخ بدهند.)
***
آلوچهخانم هم با يكي دو روز تاخير و بدون حضور آقاي همخونه به بگومگوي وبلاگي ما پيوستند:
چقدر بلديم فكر كنيم فردا روز ديگری است؟
1- من هفت سال بعد از ازدواج وبلاگ نوشتن رو شروع کردم وقتی که خيلی جدی درگير دغدغه بچه دار شدن بودم .
2- اينکه بگی بی تاثير بود بی انصافيه، اينکه بگی تاثير گذاشته هم زيادی گندهاش کردی . کلا نوشتن وبلاگ روی آدميزاد تاثير ميذاره و من به شخصه خوشحالم که گوشههايی از حس هامو يه جايی مکتوب دارم . چيزهايی که اگه جايی نمی نوشتنمشون ممکن بود گمشون کنم يا جزئياتشون يادم نمونه .
3- فرق داره. تاحدی به دغدغهها و حال و هوای اطراف آدمها بستگی داره برای مثال وبلاگ متاهلها کمتر جنجال درست می کنه شايد. داشيتم وبلاگ نويسايی که خيلی مورد توجه و حمله و حتی بی احترامی کلامی قرار می گرفتند اما بعد از ازدواجشون انگار حساسيتهای اين ريختی کمتر شده در موردشون.
اينکه چه فرقی داره؟ راستش نمی دونم ليست وبلاگهای مورد علاقه خودم رو که نگاه میکنم متوجه اين میشم که تاهل يا تجرد نويسنده وبلاگ در تاثيرگذاریاش برای من به شخصه هيچ فرقی نداره. خودم هم دوست ندارم اينطوری با اين نگاه در دستهبندیهای مختلف قرار بگيرم، هر جا که می بينم لينک توی ليست مامان و بابا هاست عصبی میشم .
4- پنبهاش رو نمی زنم چون وبلاگ مشترکه و دوست ندارم پنبه ام زده بشه!!! جدا اين حساسيت وجود داره چون خيلی از آدمهايی که ما رو می شناسن وبلاگ رو ميخونن.
5- کامنت به شوخی گاهی گذاشتهام . انتقاد هم بله گاهی فکر می کنم چيزی لازمه گفته بشه به خودش می گم.
6- خاطره .... راستش شايد خنده دار به نظر برسه. اما زماني به خودم اومدم ديدم اين وبلاگ شده بخشی از هويت من. اينو نمی دونم هويت من اونطوری که هستم يا اونطور که ميخوام ديده بشم؟ خيلی وقتها وسط مهمانداری، وسط يه مسابقه مهم فوتبال مثل فينال جام جهانی هم صفحه رو باز کردم يه پست کوچولو گذاشتم . ولی هرچی فکر می کنم خاطره به طور مشخص؟!!! رفاقتهای وبلاگی شايد بعدترها مهمترين خاطرات وبلاگی آدم بشن. آهان يادم اومد اينکه يه همکلاسی بعد از مدتها منو با وبلاگم پيدا کرده بود و نشونی داده بود که کی کجا همکلاس بوديم جالب بود چون با اسم مستعار می نويسم اينکه منو شناخته بود جالب بود چون وقتی همکلاس بوديم هيچوقت درموردش صحبت نکرده بوديم .
7- سوال سختيه ! خب در اين مرز پرگهر راه قانونی همخانگی همينه! يا حداقل وقتی ما ازدواج می کرديم - تقريبا دوازده سال پيش - راهش همين بود! تعهد در يک رابطه دو نفره خيلی مهمه اما اين تعهد رو ازدواج نمی ياره. اين آدمها هستند که همچين چيزی يا سرشون می شه يا نه. من مخالف سرسخت ازدواج بودم همينطور بچه دار شدن. زود ازدواج کردم چون می خواستم با اين آدم زندگی کنم و راهش همين بود. از ازدواج راضیام چون اشتياق با هم بودن باقی مونده و اين مهمه. ازدواج خوب چيز خوبيه. من فقط روی اون آدم حساب کردم چون شرايط محيطی وحشتناک بود يادمه اصلا هم نگران نبودم. فکر ميکردم خب يه کاريش می کنيم. دو رو برم رو که نگاه میکنم بيشتر مطمئن می شم با وجود سن کم اشتباه نکردم . پيشنه رابطه ما خوب و قابل اتکا بود . اول همديگه رو رو شناختيم بعد از هم خوشمون اومد . نه اينکه اول خوشمون بياد بعد بيائيم همديگه رو بشناسيم. شرايط ويژه ای بود .
اينکه توصيه میکنم يا نه؟ راستش درسته که آمار طلاق بالا رفته ولی اين به نظر من اصلا نشون دهنده اين نيست که کيفيت ازدواجها پائين اومده . نگاه آدمها به زندگی و خودشون عوض شده . با خودشون روراست تر هستند. آدم يک بار بدنيا می ياد همونقدر که نبايد فرصت رو برای داشتن چيزهايی که دوست داره ازدست بده. به نظر من لزومی هم نداره چيزی که نمی تونه تحمل کنه رو به هزار دليل مزخرف تحمل کنه . توصيه من شايد اينه که آره يه ازدواج خوب چيز خوبيه .اما نمیشه براش دستور العمل نوشت . ازدواج من خدا رو شکر به نظر خودم ازدواج خوبی بوده و اميدوارم باقی بمونه . اما در يک ازدواج خوب هم يک روز بد خيلی بده و به ياد می مونه پس ازدواج بد بايد خيلی چيز مزخرفی باشه . شايد مدل ايده آل همان زيست آزاد و گزينش همخانه باشه . اما اينهم از اون مفاهيمی هست که من فکر می کنم ما فقط قسمتهای خوشآيند و هيجان انگيزش رو میبينيم . اينکه انتخاب کنی و نخواستی ترک کنی شايد جذاب باشه ولی واقعا روح و تربيت ناخودآگاه ايرونی ما چقدر ظرفيت ترک شدن رو داره؟ چقدر بلديم بردباری از خودمون نشون بديم، خودمون جمع و جور کنيم و فکر کنيم فردا روز ديگری است؟
***
زيتون و بلوط هم گرچه همسرانشان وبلاگنويس نيستند، اما ردپاي همسر مربوطه در وبلاگشان به خوبي ديده ميشود!
و همين بهانه خوبي بود براي اينكه همين سوالات را از اين دو هم بپرسيم. با اين تفاوت كه افعال سوال پنجم براي آنها كمي تغيير ميكند!
بلوط
لوا زند
وبلاگ ميتونه برای آدم مجرد یه جور ارگان همسر یابی باشه!
1- بنده بعد از ازدواج آلوده شدم.
2- هیچکدوم بر هیچکدوم اثری نداشت. یعنی کلا ازدواج و وبلاگ دو مقوله جدا از هم هستند که درسته زیاد باهم قاطی میشن اما خیلی ربطی به هم ندارن! البته نه...
الان که فکر میکنم میبینم وبلاگ نویسی و وبلاگ خونی باعث میشه آدم همیشه خبر دست اول داشته باشه- که پشت تلفن موقع رانندگی یا موقع شام یا اگه یه وقت دیگه داشت که با همسرش حرف بزنه - اونها رو بگه.
در ضمن خوبی اینکه همسر آدم وبلاگ خون و وبلاگ نویس نباشه اینه که آدم میتونه کلی نقد و بررسی و مطلب ( تو هر زمینهای حالا) بخونه و بعد با اعتماد به نفس بره بگه میدونی نظر من راجع به فلان مطلب چیه؟ بعد این باعث میشه که همسر آدم فکر کنه که این طرف چقدر باسواده و حالیش هست و کلا وجهه آدم رو بالا میبره.
البته از این ترفند کسایی میتونن استفاده کنن که همسرشون با وبلاگ میونه خوبی نداشته باشه.
۳- ارگان وبلاگ برای آدم مجرد علاوه بر همه کارکردهای علمی فرهنگی اجتماعی سیاسی یه جور ارگان همسر یابی هم میتونه باشه. زمان ما این ارگان اسمش بود چت روم یاهو مسنجر.خوب زمانه عوض شده. ارگانها هم عوض میشن. اما برای آدم متاهل که قصد تجدید فراش هم نداشته باشه خوب دیگه این ارگان کارآیی خودش رو از دست میده. اونوقت مجبور میشه به همون کارکردهای علمی فرهنگی اجتماعی و سیاسی بسنده کنه.
۴- خداییش این پنبه زدن یعنی چی؟ یعنی تعریف کردن یا زیر آب زدن؟
من زیاد قاطی نمیکنم وبلاگ رو با زندگی خصوصیام. البته زمین و زمان الان میدونن که اسم همسرم چیه یا من چی صداش میکنم. اما خوب زیاد سعی کردم قاطی نکنم. من هرچی میشه زرتی میام مینویسم تو وبلاگم. اما خوب در مورد مسایل خصوصی یه ذره خود دارم. یعنی تا دعوامون میشه نمیام بگم وای چقدر من بدبختم یا اگه چه میدونم حموم رو بشوره، نمیام بگم ای وای من خوشبخت ترین زن دنیام. شماها که همسرتون حموم نمیشوره خیلی بدبختین! ( مثال رو داشتید خدایش؟)
۵- ایشون تا حالا دو بار منت گذاشتن برای من کامنت گذاشتن! یک بار هم با آدرس ایمیل خود من! و خوب فارسی هم بلد نیست تایپ کنه هنوز. اما واقعا زیاد اهل وبلاگهای فارسی نیست. (اصولا من با آدم عاقلی ازدواج کردم). و کلا من در حدی نیستم که ایشون به خودش زحمت انتقاد کردن هم بدن! !
۶- این برمیگرده به فامیل شوهر!
من تا حالا خانواده همسرم رو از نزدیک ندیدم. خوب ما خارج از کشور ازدواج کردیم و بر خلاف من که با خانوادهام مهاجرت کرده بودم ایشون تنها اینجان. این شده که روابط من با خانواده ایشون فقط از طریق تلفن و گاهی چت بوده. بعد خوب من هرچی سعی میکنم یه جوری نشون بدم که بابا اون آدمی که پسر شما از من ساخته با اون وجنات و سکنات یک موجود خیالی بوده که فقط کارکردش گرفتن رضایت ازدواج بوده و اصلا وجود خارجی نداره متاسفانه موفق نمیشم .
حالا شما تصور بکنید من چند وقتی هست که یک وبلاگ فارسی دارم و حالا یک وبلاگ انگلیسی هم اون بغلش راه انداختم زنگ میزنم ایران حال و احوال با مادر شوهر یک دفعه به من بگن دخترم این باعث افتخار ما هست که شما اینقدر خوب و عالی هم به فارسی هم به انگلیسی مطلب مینویسی!!
من رسما گوشی تلفن رو پرت کردم! یعنی تمام این بی ناموسیهایی رو که من مینوشتم و مینویسم رو ميخونن و حالا چون انگلیسی هم شروع کردم خواستن به من تبریک بگن! من وحشت زده قصد به دار زدن همسرم رو داشتم! که الا و بلا تو آدرس من رو دادی و حالا اونها که من رو ندیدن چه تصوری از من خواهند داشت و الخ.
هر چند با پیگری مستمر بنده چند ساعت بعد کاشف به عمل اومد که خوشبختانه پدر و مادر ایشون وبلاگ رو نمیخونن و فقط از برادر کوچیک همسرم شنیدن که این عروس گرانقدر کاتب هم هستن! (اون چند ساعت رسما از بدترین دقایق عمرم بودن). و البته بعدا با توپ و تشر به برادر کوچیکه هم التفات فرمودیم که شما که هیجده سالت نشده نرو از این بی ناموسی ها نخون. اگه هم میخونی به روی خودت و من و فک و فامیل نیار لطفا!
7- ازدواج هم مثل تمام ابزار و لوازم این عصر چاقوی دو لبه هست (من اولین بار از این اصطلاح در کلاس پنجم ابتدایی وقتی میخواستم در مورد دستگاه پخش ویدئو مطلب بنوسیم استفاده کردم و همچنان استفاده میکنم.)
اگه آدمش درست باشه و زندگی آدم رو بهتر بکنه خوب کار خوبیه. اما اگه قرار باشه اعصاب خوردی و استرس و انرژی اضافه بگیره خوب چه کاری هست. خوشبختانه الان دیگه دور و زمونهای نیست که بگیم افراد حتما بایدازدواج کنن. چون تا حدی از نظر مالی میتونن مستقل باشن و هم اینکه ملت عاقل شدن میتونن تشخیص بدن و کاری که نفعش بیشتر از ضررش هست رو انجام بدن.
این رو هم قبول ندارم که ازدواج مثل هندونه یا خربزه یا هر میوه دیگهای هست و باید بریدش تا فهمید توش چیه. یه ذره عقل و دور اندیشی میخواد و خوب علاقه طرفین هم که شرط لازم هست.
مسایل مالی هست و تا حدی هم ترس از ازدواجهای ناموفق دیگه. تو همین سالی که گذشت دوتا از دوستان من از همسرانشون جدا شدن. این یه خورده ترس رو میاره برای کسانی که در شرفش هستن. شاید بهتر باشه نمونههای خوب هم ذکر بشه. البته نه اینکه حالا بیاییم فکر کنیم زوجی که زندگی خوبی دارن هیچ وقت از گل نازکتر به هم نمیگن. افراد وقتی بالغ میشن با مشکلات هم مثلاً میدونن که چه باید بکنن کلا یه ذره باید برای عاقل شدن تلاش بیشتری کرد.
***
بعد از ازدواج زندگی تو سر آدم ميزنه!
خیلی ازتون ممنونم که در این گفتگوی وبلاگی منو هم شرکت دادید.
با اجازه بدون شماره جواب میدم. مگه نه اینکه همه سوالها یهجورایی بههم ربط داره؟
ازدواج کلا" یک پدیده پیچیدهایه. در حالیکه اون آدم ظاهرا همون آدمِ مجردِ سابقه، اما مسائلی پیش میاد که آدم دیگه اون آدم سابق نیست.
چی شد؟!
قرار بود از آدم مجرد یا متأهل وبلاگنویس و بهطور اخص خودم رو بگم. اما خوب، وبلاگنویس هم در درجه اول آدمه دیگه!
به نظر من آدم وقتی ازدواج میکنه بعد از یه مدت نگرشش به دنیا عوض میشه. در واقع نگرشش واقعیتر میشه. آدم قبل از ازدواج کمی ایدهآلیسته و در آرزوی رسیدن به آرمانش دست به هر کاری که بهنظر خودش درست میاد میزنه و زیاد به شرایط واقعی جامعه دقیق نمیشه. هی نق میزنه که چرا فلانچیز فلانطوره. مردم چرا اینطوریان و...
ولی بعد از ازدواج زندگی به نوعی میزنه تو سرش. شایدم تو پرش! میگه عزیز جان! زندگی اونی نیست که توی سوسول تا حالا فهمیده بودی!
اینی که گفتم نسبیه. یعنی کسی که قبل از ازدواج زندگی پر از مسئولیتی رو داره. یا تنها زندگی میکنه( مثل دختر و پسرایی که در خارج کشور مدتها تنها زندگی کردن رو تجربه کردن)
و اونی که با خانوادهست ولی هم از نظر مالی کمکه و هم نقشی در کارای خونه و بزرگکردن خواهر برادرا و رل مشاور در تصمیمگیریهای خانواده رو داره کمتر بعد از ازدواج نگرشش عوض میشه.
من با اینکه دختر سوسولی نبودم و در جریان تموم سختیهای خانواده بودم اما بعد از ازدواج به حقایق دردناکی رسیدم.
این که یکی از مهمترین دغدغههای من و همسرم رسوندن دخل به خرجه. و باید براش تا مرز جان دوید. بعد... ما دیگه اون دختر (یا پسری) نیستیم که از بچگی مورد قبول دوست وآشنا و فامیل و در همسایه بودیم. باید خودمونو به افراد جدیدی( فامیل همسر و دوست و آشنا و در و همسایهی جدید) بشناسونیم و گاهی در کمال تأسف هرگز نمیتونیم مورد تأییدشون قرار بگیریم(و این مسئله خیلی تو ذوقمون میزنه).
و مهمترین قسمت هم اینه که وقتی خانواده تشکیل میدیم دارای مسئولیتهایی میشیم که از زیرش نمیتونیم شونه خالی کنیم. نمیتونیم بیخیال باشیم.
زمان تجرد اگر 24 ساعته هم پای کامپیوتر مینشستیم ( که من هرگز بیشتر از دوسه ساعت نمیتونم یه جا بشینم...) کسی بود که کارارو انجام بده. ولی یکمتأهل نمیتونه. اگر اینکارو بکنه زندگیش لنگ میزنه( مگر اینکه شغلش باشه و ازش پول دربیاره. نه وبلاگنویسی شخصی)
من با اینکه حس میکنم همون آدم قبلیام، با همون افکار و ایدهآلها و همون شخصیت، ولی بعد از ازدواج به نظر خودم نسبت به مسائل اجتماعی و سیاسی کمی واقعبینتر شدم و البته متاسفانه بدبینتر و دلسردتر. شاید برای همینه که میگن هر کی ازدواج میکنه از جسارتش کم میشه.
من شاید جزء معدود افرادی باشم که با اینکه میدونم شوهرم آدم روشنفکریه ولی بهش نگفتم که وبلاگ مینویسم. میبینه پای کامپیوتر میشینم و از این بابت، بخصوص اون اوايل، خیلی شاکی بود. چندبار هم کنجکاوی کرد که بدونه من چی تایپ میکنم و کجا میذارمش. اما ازش خواهش کردم دیگه نپرسه. و در کمال شرمندگی گفتم دوست ندارم نوشتههامو بخونه. میدونم اگه بدونه و بفهمه نگرانم میشه.
من احساس خوبی ندارم اگر بفهمم آشناها نوشتههامو میخونن. یکی از دلایلش هم اینه که من بیشتر مسائلی رو مینویسم که حقیقت داره یا برای دوستوآشنا اتفاق افتاده. شاید میترسم ناراحت بشن. یا از افکار خیلی خصوصیم سردرآرن.
تا حالا پنبه شوهر و دوست و آشنا رو زیاد زدهم. (برای همین دوست ندارم بدونن وبلاگ دارم که کماکان بتونم پنبه بزنم!)
مثلا اگر سیبا(سبیلباروتی، اسم مستعار همسرم) بفهمه راجع به شورتش که افتاده روی درخت کاج مطلب نوشتم حتما یهچیزی بهم میگه. یا نوشتم اصلا خوب بلد نیست ظرف بشوره. یا اون مطلب درباره تفاهم بین من و خودش، که درواقع عدم تفاهم بود، ممکنه دچار سوءتفاهم بشه. یا از مهمونی که رفتیم و بحثهایی که اونجا شده و من نوشتمش صاحبان سخن اگه بدونن پدرمو در میارن.
سیبا راجع مسائل سیاسی محافظهکارتر از منه. یعنی علمیتر، مستدلتر و باادبانهتر از من حرف میزنه (نه خیلی ها... نسبت به خودم گفتم!). ممکنه بگه اینا چیه نوشتی؟! (البته حالا که دارم اینا رو برای شما مینویسم به خودم میگم بیخود! به چه جرأتی اینو میخواد بهمن بگه! بذار همین الان بیدارش کنم و بهش بگم ببینم چی میتونه به من(ابرو کمونی) بگه :)
یک خاطرهی بانمک هم از دوران وبلاگداری-همسرداری بگم که یه روز با فتوکپی از نوشتههام اومد خونه و من قلبم ریخت که دیدی رازم افشا شد(اون مطلب آداب روزهداری حاجآقا و حاجخانم در ماه رمضون بود) نگو یه نفر فتوکپی کرده و سرکار به چند نفر از جمله به دوستش داده و دوستش هم به این. خوشبختانه کپی از یه سایت عمومی بود. مجبور شدم بخونم و بگم چه لوس! :) و اون گفت خیلی بامزهست(مطمئنم اگر میفهمید کار منه اخم میکرد). و این موضوع یکی دوبار دیگه هم تکرار شد.
یک بار هم که نوشتهام در مورد قطع درختها صبحزود از تلویزیون آپادانا خونده شد. بیدارش کردم. وقتی اسم زیتون رو گفتن داشت مسواک میزد. بعد صداش زدم اومد با لبخندی گوشهی لباش گوش کرد. گفت چه جالبه! بعد که گفتم من اینو فرستادم اول چشاش گرد شد و بعد با کمی ناراحتی گفت خوبه ولی یهکم تنده. آدرس و شمارهتلفن که ندادی؟
البته اینم بگم که چند نوشته یا ترجمهم در چند مجله و روزنامه داخلی چاپ شده. ولی هم من کمی خودسانسوری کردم و هم اونا یه جاهاییشو زدن. وقتی چاپ شده سیبا کلی تشویقم کرده.
حرف آخر. به نظر من ازدواج کار خوبیه. به شرطی که:
- همدیگرو دوست داشته باشیم .
- به نظر هم احترام بگذاریم.
- انسانی با هم رفتار کنیم.
- تا حدودی همهدف باشیم.(اگر یکی غایت آرزوش رسیدن به ثروت و تجملات و دیگری رسیدن به قله علم حتی در شرایط تنگدستی باشه شاید زندگیمون دووم زیادی نداشته باشه).
- ازدواج نکنیم که طرفمون رو تغییر بدیم!
- تا حدودی گذشت داشته باشیم.(میگم تاحدودی، برای اینکه مثلا اگه رفت دو تا زن دیگه هم گرفت نگیم عیبی نداره. مبارک باشه عزیزم!)
- اگه یهکم از تشریفات و چشموهمچشمیها و سنتهای غلطی که رایج شده دستبرداریم راحتتر میشه ازدواج کرد.
در اروپا میبینیم (بهتره بگم میشنویم) دختر و پسری با کمترین وسايل میرن و باهم زندگی مشترکو شروع میکنن. حالا چه لزومی داره پسر حتما یه خونه صدمتر به بالا بخره یا اجاره کنه و دختر هم بهترین وسايل زندگی با مارک فلان رو بریزه تو اون خونه. (بعد پسر در یخچالو محکم ببنده و دختر هم هوار بزنه دلت برای یخچال جهازم که نمیسوزه).
بهنظر من زندگیای قشنگه که کمکم با کمک هم بسازیم. چه اشکالی داره زندگی رو از پایه شروع کرد. صِدام از جای گرم در نمیاد. میدونم تو کشور ما مشکلات زیادی هست. خودم باهاشون دست بهگریبانم.
من و سیبا تصمیم گرفتیم نه من جهیزیه داشته باشم و نه مهریه(البته عاقد بهزور یه مهریه 14 سکهای برام نوشت) از وسايلي دست دوم خانوادههامون استفاده میکنیم. جشن عروسی سادهای گرفتیم که به همه خوش گذشت.(حتی به خودمون!)
هر کدوم پولی درمیاریم(البته اون نسبت به من خیلی بیشتر) یه جا میذاریم هر دو استفاده میکنیم و یواش یواش برای وسائلی که دوست داریم داشته باشیم نو بشه پول جمع میکنیم. باور کنید خریدنش خیلی مزه میده. خوشبختانه کمکم برای فامیل هم جا افتاد.
نتیجهی اخلاقی: اگه بخواهیم ازدواج رو سخت بگیریم و مثل نوهعموی دخترعمه دخترخالهمون برگزار کنیم خوب نیست. ولی اگه ازدواج رو آسون بگیریم... معلومه که خوبه!
منبع سایت گل اقا
متشکرم از دوستان حالا که همشو خوندید یه نظر هم بدید
كه بديدي ز دوستان خدا
كه نيامد مصيبتي به سرش

بگومگو با پدر پوپك گلدره
اين روزها پخش مجموعه نرگس- كه آخرين حضور پوپك گلدره مقابل دوربين فيلمبرداري بود و جايگزيني ستاره اسكندري به جاي او براي ايفاي نقش نرگس- از موضوعات مورد توجه مردم و هنرمندان است. به همين بهانه با پدر پوپك گلدره گفتوگويي انجام داديم كه در ادامه بخشهايي از آن را ميخوانيد. محمدرضا گلدره سال 1320 در تهران متولد شده و سالهاست بهعنوان كارشناس آزمايشگاه مشغول كار است. او دستي هم در هنر دارد و ويولن مينوازد و در زمينه نواختن ويولن و آواز شاگرداني هم دارد هر چند كه به گفته خودش هيچگاه از هنرش استفاده مادي نكرده و همه شاگردانش را رايگان آموزش داده. پدر پوپك قبل از شروع گفتوگو از روزي حرف زد كه همكاران گلآقا براي عيادت دخترش به بيمارستان رفته بودند و سبد گلي را همراه با كارت آبدارخانه با آرزوي سلامتي پوپك همراه برده بودند. او دراينباره ميگويد: «آن لطف خالصانه شما براي هميشه در قلب ما ماند و كارتي را كه شما آن روز آورده بوديد نگه داشتم و هنوز هم گاهي به آن نگاه ميكنم.»
قبل از پخش مجموعه نرگس از طرف دستاندركاران مجموعه، در رابطه با پخش قسمتهايي كه پوپك در آنها ايفاي نقش كرده بود با شما مشورت شد؟
خير ولي ما را در جريان گذاشتند. آقاي پورمحمدي مدير شبكه و آقاي فيروزمقدم آمدند و درباره ارزشمند بودن اين مجموعه و اينكه اولين بار است كه يك مجموعه ملودرام شبانه پخش ميشود صحبت كردند... در هر حال آنها هم زحمت كشيده بودند. البته براي ما هم ديدن بچهمان جالب بود. من كمتر آن قسمتها را ميديدم ولي خانمم و دخترم ميديدند و دچار حزن و اندوه ميشدند اما به هرحال ميديدند و هر جا كه بودند خودشان را براي ديدن پوپك ميرساندند و علاقهمند بودند.
در مورد خانم اسكندري كه جانشين پوپك شد چطور در جريان قرار گرفتيد؟
نقش جانشين هم انتخاب شده بود كه به ما گفتند. من خانم اسكندري را ميشناختم چون پوپك قبلاً از او زياد برايم تعريف كرده بود. در تآتر با هم آشنا شده بودند. البته خانم اسكندري در مصاحبههايش گفته در چه وضعي اين نقش را قبول كرده و تقريباً نقش را به او تحميل كردند. من روز جمعه بهشت زهرا بودم. خدا آقاي صابري را رحمت كند قبرش نزديك مزار پوپك است. مردم آنجا تظاهرات كرده بودند. روز شلوغ و عجيبي بود. در فضاي باز بهشت زهرا داشتم خفه ميشدم. آنجا مردم ميگفتند نرگس با رفتن پوپك براي ما تمام شده و ديگر اين مجموعه را نميبينيم. اما من گفتم اين دختر كه جاي دختر من آمده هنرمند است، براي كارش زحمت كشيده، فشار رويش بوده، ميگفت مرا نميپذيرند. حتي بازيگر نقش نسرين ميگفت روزي كه خانم اسكندري جاي پوپك آمد من قالب تهي كردم. اما هر كسي جاي خودش را دارد و كار شايد براي اين خانم سختتر هم باشد چون كار را نصفه نيمه شروع كرده... در هر حال آرزو ميكنم ايشان در كارش موفق شود.
شخصاً چقدر با بازيگر شدن پوپك موافق بوديد؟
من با كارش مخالف بودم. پوپك بسيار باهوش بود و رتبهاش در كنكور 54 شده بود. سال 1372 كه از دانشگاه تهران فارغالتحصيل شد با وجود امكانات مالي كمي كه داشتيم به اصرار او را براي ادامه تحصيل فرستادم خارج تا از مسائل بازيگري دورش كنم. به نظر من ما در جامعه به چيزهايي جلوتر از هنر نياز داريم و بازيگري هم بهعنوان يك هنر جاي بحث دارد. هنر شامل خلاقيت و ابداع ميشود و يك تخصص و فن است اما بازيگر اداي نوشته يا فردي را كه در سناريو هست درميآورد و چيزي خلق نميكند. البته در همين كار هم آدمها با هم خيلي فرق دارند. شخصاً آرزو داشتم پوپك استاد دانشگاه شود. اغلب دوستانش از طبقات 5- 4 جامعه بودند. البته ما خودمان جزو طبقه چهارم هستيم اما پوپك دنبال طبقه پنجيها ميرفت و هميشه در برابر پولدارها جبههگيري ميكرد. من گاهي به شوخي ميگفتم اين دوستان اوراق چيه كه تو داري؟ و او جواب ميداد: مگر خودت نميگفتي در محل كارم با سرايدارها رفيق بودم نه رئيس رؤسا؟ ميگفتم: بله، ولي تو خطرناك زندگي ميكني. آنها را به خودت عادت ميدهي. چون ميديدم هر چي درميآورد با اين آدمها خرج ميكند. در همان استوديو كه پول ميگرفت اول ميرفت سراغ آبدارچي و به او پولي ميداد بعد ميآمد بيرون. اگر تآتري را كار ميكرد به كساني كه ميرسيد و محتاج بودند كمك ميكرد. اما من براي آيندهاش احساس خطر ميكردم. متأسفانه محيطهاي هنري ما و بهخصوص سينما چندان مناسب نيست. من 6- 5 سال مسؤول بخش مواد مخدر وزارت بهداري بودم و ميدانم 70- 60 درصد بازيگران معتاد هستند. خوب كار كردن يك جوان در اين محيط خطرناك است.
پوپك چقدر به شهرت اهميت ميداد؟
همه انسانها براي رسيدن به شهرت تلاش ميكنند اما خانمم تعريف ميكرد پوپك شبي كه جايزه بهترين بازيگر زن جشنواره فيلم فجر را براي فيلم موج مرده گرفت خبرنگارها آمده بودند براي گفتوگو با او ولي پوپك گفته بود اتفاق خاصي نيفتاده كه بخواهد گفتوگو كند.
شايد يكي- دو سال قبل از شبي كه اين جايزه را برد گفته بود بازيگري هنر نيست ولي فن مشكلي است. به او سفارش ميكردم كه هنر عشق انسان است و بايد از جاي ديگري پول درآوري و خرج اين كار كني... از روانشناسي كه خواندي پول دربياور و خرج بازيگري كن، چون به محض آنكه بازيگري شغل تو شد بايد به خواسته انسانهاي ديگر رفتار كني و نميتواني افكار خودت را دنبال كني. ميگفتم اگر الان من بخواهم از هنرم پول درآورم ميتوانم بروم توي اين كافههايي كه هنرمندهاي معروف هم الان ميروند آنجا براي مردم نوازندگي ميكنند كار كنم ولي اگر بروم بايد چيزي را كه مردم ميخواهند بنوازم. مثلاً الهه ناز استاد بنان 40 سال قبل به ثبت رسيد و حك شد. آقاي بنان نه كنسرت ميداد نه دنبال اين مسائل بود و حتي ريالي هم بابت كارهايش پول نميگرفت. خودش هم شازده بود ولي هر چه را كه داشت بخشيده بود و با حقوق بازنشستگياش زندگي ميكرد. با اين وجود هميشه با غرور و محكم قدم برميداشت و حتي كسي جرأت نداشت به او كادو بدهد. من افتخار داشتم يكي – دو روز در خدمت ايشان باشم. اما حالا اگر يك بازيگر بخواهد به اين ترتيب رفتار كند از كجا بياورد بخورد. دو- سه تا كار خوب انجام ميدهد اما بعد يك بازاري ميآيد سرمايهگذاري ميكند و ميخواهد فيلم بسازد... آن وقت چي؟ اينها را گفتم تا ببينيد پوپك در چه خانوادهاي بزرگ شده بود و چرا من مخالف اين كار بودم. شايد اگر بازيگر نبود وسط كارش مرخصي تشويقي نميگرفت و راه نميافتاد برود شمال و اين اتفاق هم برايش رخ نميداد. البته اين را بهعنوان مثال عرض كردم وگرنه اين حادثه مشيت خداوند بوده و لطف كرده صبرش را هم به ما داده.
در اين مدت نشريات زرد درباره پوپك مطالبي نوشتند و مينويسند كه به نظر دور از حقيقت ميرسد، دراينباره كار خاصي انجام داديد؟
دو- سه بار اعتراض كردم كه همان اول با ماجرا برخورد كردند، مثلاً دو تا نشريه نوشته بودند مردم شمال به پوپك افتخار ميكنند و در معرفياش هم ذكر كرده بود كه پوپك متولد رشت است يا يك نشريه ديگر نوشته بود پليس به دنبال كساني است كه پاترول پوپك را به دره انداختند!
ميدانم حرفهاي نگفته زيادي براي گفتن داريد كه شايد الان بخواهيد بخشهايي از آنها را با ما در ميان بگذاريد...
من گلههاي زيادي دارم كه شايد خيليها آنها را منعكس نكنند. در برنامه تلويزيوني شبي كه قرار بود آخرين شب حضور پوپك در مجموعه نرگس باشد يك ساعت حرف زدم و دو تا شعر از سعدي و مولانا خواندم ولي آنها فقط سه دقيقه از حرفهاي مرا كه از صدا و سيما به خاطر تقبل خرج پوپك تشكر كرده بودم، پخش كردند. بعضي وقتها بعد از نماز ميگويم خدايا تو در اين يك ساله كه رنجهاي زيادي به ما وارد شد لطف كردي و آنها را جمع و جور كردي. در اين تصادف 7- 6 نفر مردند ولي پوپك نگه داشته شد. دكتر پوپك شاگرد موسيقي من بود. وضع مالياش بسيار خوب است ولي من چهار سال قبل كه ميخواستم به ايشان درس بدهم گفتم يك ريال از تو پول نميگيرم ولي اگر يك روز براي من يا خانوادهام اتفاقي افتاد و آمديم بيمارستان كارمان را انجام بده. وقتي اين را گفتم همين آقا گفت اين حرفها چيه؟ اينكه اصلاً وظيفه است و... اما ده روز كه از بستري شدن پوپك گذشت همين مرد آمد گفت كه آقا خرج پوپك دارد زياد ميشود. من هم گفتم يا او را بگذاريد گوشه خيابان يا با پليس 110 تماس بگيريد كه اين مريض پول ندارد پدرش هم دارد گردن كلفتي ميكند. ما قانوني داريم كه ميگويد هر مصدومي به بيمارستان ميرسد بدون پيش شرط بايد تمام كارهايش انجام شود. بودجه اين كار هم از 10 درصد بيمههاي شخص ثالث تأمين ميشود. در اين مدت آقاي رسول خادم مسؤول هنري شوراي شهر دنبال كارهاي پوپك بود به خاطر مسائل پيش آمده در بيمارستان. هيچكس با آنها درنيفتاد و سؤال نكرد. 50 روز از تصادف پوپك گذشته بود و دستش داشت قانقاريا ميگرفت ولي عملش نميكردند. به محض آنكه صدا و سيما آمد و گفت مخارج بيمارستان را ميپردازد ديگر سر اينكه چه كسي او را عمل كند دعوا شد.
اجازه بدهيد در پايان شعري را كه هميشه وقتي از خودم ميپرسم چرا اين اتفاق براي پوپك افتاد با خودم تكرار ميكنم برايتان بخوانم:
رطب از شاهدي و شيريني سنگها ميزنند بر شجرش
بلبل اندر قفس نميماند سالها جز به علت هنرش
از لطافت كه هست در طاووس، كودكان ميكنند بال و پرش
كه بديدي ز دوستان خدا كه نيامد مصيبتي به سرش

