
ویژه نامه فجر است امیدوارم خوب باشه منتظر نظرات هستم اگه نظر ندید ویزه نامه ای دیگه چاپ نمیشه بریم سراغ ...........
امسال فهرست فیلمهای قابل اعتنا و کنجکاویبرانگیز جشنواره طولانیتر از سالهای قبل به نظر میرسد. بعضی از این فیلمها، فیلم اول یا دوم و سوم کارگردانها هستند، اما با توجه به سابقه کوتاه و مثبت عوامل فیلم به علاوه خواندهها و شنیدههای هیجانانگیز، انتظار میرود سال خوبی در انتظار سینمای ایران باشد.
آنچه میخوانید معرفی کوتاهی از چند فیلم مهم بخش مسابقه سینمای ایران (سودای سیمرغ) است. گرچه معمولاً در انتهای جشنواره، یکی دو تا از فیلمهایی که هیچ انتظاری ازشان نمیرود به عنوان مدعی سربرمیآورند و حتی سیمرغها را یکی یکی و چند تا چند تا شکار میکنند و پراميدها و اسم و رسمدارها تماشاگران را نااميد ميكنند، اما شاید همین معرفی کوتاه به دردتان بخورد اگر، اهل صف ایستادن و فیلم دیدن هستید یا از ازمابهتران بلیط گیرآورده هستید و فقط نمیدانید کدام فیلم را اول ببینید!

* سنتوری
کارگردان: داریوش مهرجویی
به اعتقاد خیلیها جالبانگیزناکترین! فیلم جشنواره امسال، همین سنتوری( علی سنتوری سابق!) است. داستان، بازیگران و موسیقی فیلم دلایل این همه اشتیاق برای دیدن فیلم هستند، در کنار اینها کنجکاوی برای دیدن دستپخت کارگردان محبوب این سالها، مهرجویی را هم اضافه کنید. بهرام رادان نقش علی نوازنده چیرهدست سنتور و خواننده محبوبی را بازی میکند که در اوج محبوبیت دچار اعتیاد میشود و عشق بزرگش هانیه( با بازی گلشیفته فراهانی) هم او را ترک میکند... موسیقی فیلم هم کار مشترکی از اردلان کامکار و محسن چاوشی است.
دلایل کافی برای دیدن فیلم به دستتان دادیم؟ دلیل قرص و محکمتر هم اگر میخواهید اینکه، هیچ بعید نیست برای اکران این فیلم دردسر پیش بیاید یا دچار پساممیزی شود! *

* ميناي شهر خاموش
کارگردان و تهیه کننده: امیرشهاب رضویان
رضویان که پیش از این ید طولایی در ساختن فیلمهای کوتاه داشت و نخستین فیلمش، تهران ساعت هفت صبح، کمو بیش نظر منتقدان را جذب کرده بود، این بار با داستان دکتری سالخورده و از فرنگ برگشته به سینما بازگشته است. داستان که کمابیش تکراری به نظر میرسد، مگر پرداخت رضویان، بازی عزت الله انتظامی، شهر مقصد(بم) و دلیل بازگشت( پیدا کردن عشق زمان جوانی) برگهای برنده فیلم باشند.

* روز برمیآید
کارگردان: بیژن میرباقری
میرباقری هم که مانند رضویان دومین فیلم بلند سینمایی خود را تجربه میکند، این بار به سراغ یک اقتباس ادبی رفته است. داستان فیلم که بر اساس مرگ و دوشیزه آریل دورفمان شکل گرفته، درباره زن و مردی است که اسفند ماه 57 به مسافرت میروند و در سفر با مردی آشنا میشوند که زن فکر میکند بازجوی او در زندان بوده.
داریوش فرهنگ، یکتا ناصر، امیر آقایی و مهران رجبی بازیگران این فیلم هستند. راستی! در نسخه آمریکایی این فیلم که ساخته رومن پولانسکی است، سیگنوری ویور (بیگانه) و بن کینگزلی (گاندی)بازی میکنند. عواقب هرگونه مقایسه بین این بازیگران و آن بازیگران و به طور کلی این فیلم و آن فیلم، به عهده خواننده این متن و تماشاگر فیلم میباشد!

* اخراجیها
نویسنده فیلمنامه و کارگردان: مسعود دهنمکی
یکی از هیجان برانگیزهای جشنواره امسال، همین فیلم دهنمکی است. او که در اولین تجربه بلند سینماییاش سراغ ژانر کمدی رفته، قرار است داستان مجید را برایمان تعریف کند که از آقایان اراذل و اوباش جنوب تهران است اما به دلیل عاشقیت باید سربهراه شود و برای ثابت کردن اینکه سربهراه شده، چه راهی بهتر از اینکه به جبهه برود؟ در این میان دوستان مجیدخان هم که عمرا نمیگذارند رفیقشان تنها جایی برود، دنبال او راه میافتند...
کامبیز دیرباز، اکبر عبدی، امین حیایی، محمدرضا شریفینیا، سیدجواد هاشمی, قاسم زارع ، مریلا زارعی، نیوشا ضیغی و نگار فروزنده از بازیگران این فیلم هستند.
ما هم مثل شما امیدواریم این فیلم دهنمکی قابل اعتنا از آب درآمده باشد!

* اقلیما
کارگردان: محمد مهدی عسگرپور
قدمگاه را یادتان هست؟ کارگردان فیلم قدمگاه که پیش از این بیشتر در کارهای اجرایی سینما مشغول بود، با ساختن فیلم اولش نشان داد که غیر از مدیریت کارهای دیگری هم بلد است، فقط تا به حال رو نمیکرده! اقیلما دومین فیلم عسگرپور یک تریلر کمابیش دلهرهآور درباره زنی است که پس از بستری شدن شوهرش در بیمارستان، دچار اتفاقات عجیبی در خانه و بیمارستان میشود و آرامش روحی و روانیاش را از دست میدهد. او حس میکند موجود دیگری در درونش در حال شکلگیری است. ( کمی یاد فیلم بچه رزماری نیفتادید؟)
حسین یاری، پانته آ بهرام، احمد مهران فر و شاهرخ فروتنیان از بازیگران این فیلم هستند.

* تک درختها
کارگردان: سعید ابراهیمیفر
سعید ابراهیمیفر که بیشتر از ده سال بود فیلمی روانه سینماها نکرده بود، این بار با تک درختها بازگشته. فیلم درباره پسر شاعر پیر و گمنامی در شهر کرمان است که پس از سالها از فرانسه به دیدن پدر و خواهرش میآید و بعد از مرگ آقای شاعر، به کمک خواهر سعی میکند ثابت کند پدرش هنرمند بوده و باید در قطعه هنرمندان دفنش کنند.
سعید پورصمیمی، مهدی احمدی و پریوش نظریه بازیگران این فیلم هستند و فیلمنامه فیلم را ابراهیمیفر به کمک هوشنگ مرادی کرمانی نوشته است.
احتمالا این فیلم مانند ساخته قبلی ابراهیمی فر، نار و نی، از آن جنس فیلمهای آرام و بی اتفاق نیست!
*قاعده بازی
کارگردان: احمدرضا معتمدی
دو ساخته قبلی معتمدی، زشت و زیبا و دیوانهای از قفس پرید، هر دو فیلمهای قابل اعتنایی بودند. حضور نیم دو جین بازیگر خوب با گریمهای با نمک در فیلم سوم معتمدی و دانستن این نکته که این فیلم کمدی درباره جدال دو گروه دارا و ندار بر سر یک میراث کشف شده است، هم باعث میشود امیدوار باشیم باز هم با فیلم خوبی طرفیم، هم کمی باعث نگرانی است، آخر خاطره خوشی از تغییر به یک باره ژانر و حضور این تعداد بازیگر در یک فیلم نداریم!
خودتان فهرست بازیگران را ملاحظه بفرمایید: داريوش ارجمند، جمشيد هاشمپور( با یک گریم با نمک)، سعيد پورصميمي، اكبر عبدي، حميد لولايي، عليرضا خمسه، محسن قاضي مرادي، گوهر خيرانديش، الناز شاکردوست، ژاله صامتي، مهتاج نجومي، فريده سپاه منصور، انوشيروان ارجمند، شهرام قائدي، مريم سعادت، هوشنگ حريرچيان، داوود منفرد، كيومرث ملكمطيعي و یک مهران رجبي متفاوت!

* پابرهنه در بهشت
کارگردان: بهرام توکلی
شنیدهها و خواندهها حاکی از این است که اولین فیلم توکلی در مقام کارگردان فیلم خوبی است. داستان جذاب (ورود یک روحانی جوان به قرنطینه بیماران صعبالعلاج)، حضور کیومرث پوراحمد به عنوان یکی از فیلمنامه نویسان و تدوینگران فیلم و حضور بازیگراني مثل امین تارخ، افشین هاشمی(روحانی بانمک خیلی دور خیلی نزدیک یادتان هست؟)، سیروس همتی (بازیگر نقش سرباز در یک تکه نان) و نگار جواهریان، همین شنیدهها و خواندههایی بود که گفتیم!

*پارک وی
نویسنده فیلمنامه و کارگردان: فریدون جیرانی
گویا فریون خان جیرانی به ژانر محبوبش (عشقی-جنایی) بازگشته و باز هم قرار است داستان عشق دردسرساز یک زوج جوان را برایمان تعریف کند.
نیما شاهرخشاهی (یکی از بازیگران جوان فیلم مکس)، رضا آزادی ور، بیتا فرهی، محمدرضا شریفی نیا، نیوشا ضیغمی، آناهیتا نعمتي و مائده طهماسبی از بازیگران این فیلم هستند.

* رئیس
نویسنده، کارگردان و تهیه کننده: مسعود کیمیایی
دوستداران سینمای کیمیایی معتقدند این فیلم به منزله بازگشت استاد به صدر بهترینهای سینمای ایران است، شاهدش را هم فیلم قبلی او، یعنی حکم میگیرند و میگویند این فیلم یک جورهایی ادامه و تکاملیافته حکم است. البته ما که فیلمهای خیلی قدیمیتر استاد را ترجیح می دهیم و به طور کلی با ساختههای این سالهایشان آبمان توی یک جو نمیرود اما انشالله شما خوشتان بیاید!
فرامرز قریبیان، امین تارخ، پولاد کیمیایی، مهناز افشار، لعیا زنگنه و داریوش ارجمند بازیگران این فیلم هستند و داستان هم درباره مردی است که برای نجات پسرش وارد ایران میشود. 
* روز سوم
کارگردان: محمدحسین لطیفی
لطیفی پس از تجربههای خوشساختش در تلویزیون (همسایهها، صاحبدلان و...) این بار به سراغ سینمای جنگ رفته ( یا او را بردهاند!) و قرار است داستان خواهر و برادری را برایمان تعریف کند که در آخرین رووزهای مقاومت خرمشهر در حال مبارزه با عراقیها هستند. داستان نفسگیر و بازیگرانی مثل باران کوثری، پوریا پورسرخ، حامد بهداد و بزرو ارجمند در این فیلم بازی میکنند که با توجه به ترکیبشان در صاحبدلان، هیچ بعید نیست این فیلم از شگفتیهای جشنواره امسال باشد!

* اتوبوس شب
کارگردان: کیومرث پوراحمد
گرچه این فیلم از آن دست فیلمهای سفارشی است اما اینکه فیلم بر اساس یکی از داستانهای مرادی کرمانی ساخته شده و قهرمان آن یک نوجوان است، خودش کلی مایه امیدواری است چون پوراحمد با دنیای نوجوانها و نگاه انسانی به جنگ بیگانه نیست. فیلم یک عدد محمدرضا فروتن و یک عدد خسرو شکیبایی متفاوت دارد و داستانش درباره رزمنده نوجوانی است که باید چند اسیر عراقی را به پشت جبهه منتقل کند.

* پاداش سکوت
کارگردان: مازیار میری
این فیلم جنگی که سومین ساخته مازیار میری است، از کنجکاویبرانگیزهای جشنواره به حساب میآید. قطعه ناتمام و بهآهستگی، تجربههای تحسینشده قبلی میری و فیلمنامهای که فرهاد توحیدی از یک داستان کوتاه جذاب و جسورانه از احمد دهقان به نام من قاتل پسرتان نیستم، اقتباس کرده؛ در برانگیختن این حس کنجکاوی بیتاثیر نیست. اضافه بفرمایید حضور بازیگرانی را مثل پرویز پرستویی، رضا کیانیان، جعفر والی، فرهاد اصلانی و مهتاب کرامتی.

* خونبازی
کارگردان: رخشان بنیاعتماد
این فیلم بانوی سینمای ایران که در آخرین روزهای قبل از جشنواره به بخش مسابقه اضافه شد، داستان تلخی درباره اعتیاد یک دختر جوان و تلاشهای مادرش برای كمك به اوست. باران کوثری، بیتا فرهی و بهرام رادان از بازیگران این فیلم هستند. آنها که فیلم را دیدهاند به دو قسمت تقسیم میشوند: یک دسته از فیلم تعریف میکنند، یک دسته چندان تعریف نمیکنند!
* وقتي اين معرفي را مينوشتيم، هنوز قرار بود اين فيلم به نمايش دربيايد. حالا كه قرار است برود روي سايت، زمزمههاي ناخوشايندي مبني بر عدم نمايش فيلم شنيده ميشود كه همچنان، تا آخرين روز جشنواره اميدواريم درست نباشد!

سلام بر دوستان همیشگی من که نسبت به من محبت دارن ایام سوگواری محرم را به شما تسلیت میگم گلم اگه قدم رنجه کنین به دفتر ღ♥ღویژه (محرم) با اولین ویژه نامه وب روبرو میشوید که موضوعش کعبه دلها همان محرم که کلی مطالب تصویر کلیپ زندگینامه حضرت حسین نوحه و... برای شما گذاشته شده که شما میتونید دریافت کنید راستی نظر یادتون نره هرگز من هر دقیقه منتظرم اگر نظرات به ۲۰ رسید یه سورپرایز دیگه هم دارم پس منتظرم تو همین پست نظر بدید
با سلام به همه عاشقان حسين ابن علی اين هم دانلود نوحه و مرثيه برای علاقمندان به آقا حسين (ع) براي ورود به بانک صوتي اينجا را کليک کنيد
سه عامل مقدس در نهضت امام حسين (ع) كه نظير آنها در دنيا وجود ندارد و نخواهد داشت
1ـ نهضت اباعبدالله الحسين (ع) شخصي و فردي نبود، بلكه كلي و انساني بود، به خاطر حقيقت، عدالت و مساوات صورت گرفت و نهضتي كه به خاطر حق و عدالت باشد همه افراد بشر آنرا دوست دارند و به آن ارج مي نهند. همانطوريكه پيامبر (ص) براي امام حسين(ع) ارج و قرب و عشق خاصي قائل بودند و بارها جملاتي مانند حسين مني و انا من حسين را در جمع مي فرمودند.
2ـ قيام امام با يك بينش و بصيرت قوي توأم بود كه زمانها بايد مي گذشت تا مردم متوجه شوند. فرض كنيد مردم اجتماعي كه در جهل و غفلت بودند، يك بصير پيدا مي شود و مصائب، درد و مشكل اين مردم را بهتر از خودشان مي شناسد مانند مرحوم سيد جمال الدين اسد آبادي، او در سال يك هزار و سيصد و ده قمري رحلت نمود. وي چهارده سال قبل از قيام مشروطيت قيام كرد و يك نهضت اسلامي در دولتهاي اسلامي بپا كرد در آن تاريخ اين مرد بزرگ خوانده مي شود. ديده مي شود يك فردي واقعا غريب بوده و درد ملتهاي مسلمان را احساس مي كرده حتي خود ملت خودش (ايران) هم به او دهان كجي مي كردند، او را مورد تمسخر قرار مي دادند و او را مورد حمايت قرار نمي دادند. اگر نامه هاي ايشان را كه براي آيت ا… ميرزايي شيرازي و … نوشته است بخوانيم عظمت او را بيشتر درك خواهيم كرد. الآن كشورهاي اسلامي به او افتخار مي كنند حتي در مورد مليت و جاي تولدش بين بعضي دول اختلاف است و او را از آن خود مي دانند؛ ايران و افغان او را از خود مي دانند، تركها مي گويند چون در كشور ما فوت نموده از آن ماست، مصريها افتخار مي كنند كه سيد جمال به كشور ما آمد و قدر و منزلت او را مي دانستم و علمايي مانند شيخ محمد عبده به او گرايش يافتند ولي متاسفانه در زمان خودش طرد شده و حتي از كشور خودش ايران با چه وضع نكبت باري تبعيد شد و مانند جد بزرگوارش امام سجاد (ع) پاهايش را به شكم قاطر بستند و در هواي سرد زمستان از طريق كرمانشاه از مرز خارجش كردند، يكنفر از مردم ايران هم از سيد جمال دفاع نكرد. نمونه بهتر و بارزتر وجود مقدس حضرت اميرالمومنين علي (ع) است آن هم از زبان مقدس و مبارك خودشان در نهج البلاغه ، ايشان در فاصله ضربت خوردن تا شهادت يعني در فاصله چهل و چهار يا چهل و پنج ساعت آخر زندگيشان فرموده اند(خطبه صد و چهل و هفتم): غدا ترون ايامي و يكشف لكم عن سرائري ؛ فردا مرا خواهيد شناخت و اسرار من براي شما كشف خواهد شد. اين مطلب با عظمت را حتي مسيحيان، مخصوصاً دانشمندان معروفشان بيان كرده اند مانند جبران خليل جبران، ميكائيل نعيمه، جرج جرداق مسيحي.
آنها با اينكه مسيحي هستند از شيفتگان واقعي مولا مي باشند. جبران خليل جبران مي گويد: من نمي دانم چه راز و سري است كه افرادي پيش از زمان خودشان به دنيا آمده اند مولا علي(ع) از همان افرادي است كه آن مردم جاهل قدر و منزلتش را ندانستند، علي(ع) براي زمان خودش خيلي زياد بود و كلاً در هر زمان علي (ع) براي زمان خودش خيلي زياد است. ببينيد جبران خليل جبران مقام مولا را چقدر زياد و خوب بيان نموده است. حقيقت را بهتر است از زبان خود حضرت بشنويم سلوني قبل ان تفقدوني كه خودش بحث مفصلي دارد ولي آن مرد جاهل اشعث بن قيس كه دشمن قسم خورده اهل بيت عصمت و طهارت بود گفت: يا علي، در سر من چقدر تار مو وجود دارد؟ مولا مي فرمايند.... فقط بدان فرزندت قاتل فرزندم در كربلا مي شود.... نهضت امام مانند بسياري از حوادث جهاني آنچنان كه بايد شناخته شود، هنوز شناخته نشده است الآن شايد كمي فهميده شود كه يزيد چه كسي بود؟ ولي نود و نه درصد مردم آن برهه از زمان نفهم بودند وقتي متوجه شدند كه امام به شهادت رسيده بود. سپس تكان خوردند و قيام توابين، مختار، قيام عبدالله بن حنظله (غسيل الملائكه ) شروع شد.
در زمان امام حسين(ع) مثلاً مي خواهند خليفه به ظاهر مسلمين را ببينند چه خواهند ديد؟ افراد مسن تر كه پيامبر(ص) را ديده، زمان علي(ع) را درك كرده اند و سادگي و فروتني آنها را ديده بودند، حالا در مركز دنياي اسلام آن زمان يعني شام جواني را مي ديدند كه سي وسه سال سن دارد؛ جواني بسيار قد بلند و خوش سيما و شاعر كه خيلي هم زيبا شعر مي گفت ولي اشعارش در وصف مي، معشوقه، سگ و ميمونش بود و اگر مي خواستند او را ببينند بايد هفت درب را طي مي كردند تا به جايگاه او برسند، دربانان وي را تفتيش مي كردند و بعد شخصي را مي ديدند كه در يك محيط مجلل روي تخت طلا نشسته است و اطراف او ترسيمهايي را با پايه هاي طلا و نقره كار گذاشته اند و روي آن شعرا، اعيان و اشراف نشسته اند بالادست ميهمانان يك ميمون را پهلوي خليفه مي بينند كه لباسهايي فاخر و طلاكوب تنش كرده اند. حال چنين شخصي مي گويد من خليفه پيامبرم و او مي خواهد مجري دستورات الهي باشد، نماز جمعه هم مي خواند، به جاي امام جماعت هم مي ايستد، مردم را هم موعظه مي كند و براي همين امام حسين(ع) براي نهي از منكر قيام مي كند. در آن زمان وسائل ارتباطات جمعي نبود و مردم مدينه نمي دانستند در شام چه مي گذرد؟ چون رفت و آمد خيلي كم بود و افرادي هم كه از مدينه به شام مي رفتند از دستگاه يزيد اطلاعاتي نداشتند، بعد از قضيه امام حسين (ع) مردم مدينه تعجب نمودند كه عجب، امام را كشتند؟ هيئتي را به سرپرستي عبدالله بن حنظله براي تحقيق به شام مي فرستند، پس از بازگشت به مردم مي گويد همين قدر در يك جمله به شما بگويم كه ما مدتي كه آنجا بوديم، دائم مي گفتيم: خدا نكند از آسمان سنگ ببارد و ما به اين شكل هلاك شويم. عبدالله بن حنظله ميگفت: ما از نزد كسي مي آئيم كه علناً شرابخواري مي كرد و كارش سگ بازي و ميمون بازي بود. او زنا مي كرد حتي با محارم خويش.
سپس عبدالله بن حنظله كه هشت فرزند داشت به مردم مدينه گفت: قيام كنيد يا نكنيد من قيام خواهم كرد ولو با اين هشت فرزندم. او قيام كرد و همگي آنها به شهادت رسيدند.
3ـ قيام حضرت ندائي بود در ميان سكوت در ظلمت، در شرايطي كه خفقان كاملاً حكمفرما بود، مردم قدرت حرف زدن نداشتند، سكوت مطلق و نااميدي كامل حكمفرما بود، امام قيام نمود و سكوت را شكاند.
مرثیه حضرت زهرا (س) ، حاج محمود کریمی
عمر کوتاه مادرم زهرا مثل خورشید روی بام شده (وا اُمّا)
0:03:58 ، 495KB
. .................. .............. .............. .................. .
مرثیه حضرت علی اصغر (ع) ، حسین سیب سرخی
سلطان کربلا چو تمنای آب کرد دشمن به تیر حرمله او را جواب کرد
0:06:05 ، 755KB
. .................. .............. .............. .................. .
مرثیه حضرت علی اکبر (ع) ، حاج مهدی سلحشور
دلم که دریای خونِ مثل موهات پریشونِ (وَلـَدی اکبر)
0:04:00 ، 499KB
. .................. .............. .............. .................. .
مرثیه حضرت زهرا (س) ، حمید علیمی
دل سجده جز بر آن خم ابرو نمی کند زین قبله گه به جای دگر رو نمی کند
0:11:25 ، 1,411KB
. .................. .............. .............. .................. .
مرثیه امام حسين (ع) ، حمید علیمی
یا حسین غریب مادر تویی ارباب دل من یه گوشه چشم تو بسته برا حل مشکل من
0:2:33 ، 322KB
. .................. .............. .............. .................. .
در فراق حضرت مهدی (عج) ، حمید علیمی
روز جمعه شد و دلبر نیومد ای خدا کاسه ی صبرم سر اومد
0:03:38 ، 455KB
. .................. .............. .............. .................. .
در فراق حضرت مهدی (عج) ، سید مهدی میرداماد
به دلم اُفتاده آقا که دیگه می خوای بیایی دل حسرت کش ما رو بکنی کرب و بلایی
0:01:56 ، 245KB
. .................. .............. .............. .................. .
| چه شود که پا گذاری به رواق دیده گانم |
| واویلا آه و واویلا |
سه عامل مقدس در نهضت امام حسين (ع) كه نظير آنها در دنيا وجود ندارد و نخواهد داشت
1ـ نهضت اباعبدالله الحسين (ع) شخصي و فردي نبود، بلكه كلي و انساني بود، به خاطر حقيقت، عدالت و مساوات صورت گرفت و نهضتي كه به خاطر حق و عدالت باشد همه افراد بشر آنرا دوست دارند و به آن ارج مي نهند. همانطوريكه پيامبر (ص) براي امام حسين(ع) ارج و قرب و عشق خاصي قائل بودند و بارها جملاتي مانند حسين مني و انا من حسين را در جمع مي فرمودند.
2ـ قيام امام با يك بينش و بصيرت قوي توأم بود كه زمانها بايد مي گذشت تا مردم متوجه شوند. فرض كنيد مردم اجتماعي كه در جهل و غفلت بودند، يك بصير پيدا مي شود و مصائب، درد و مشكل اين مردم را بهتر از خودشان مي شناسد مانند مرحوم سيد جمال الدين اسد آبادي، او در سال يك هزار و سيصد و ده قمري رحلت نمود. وي چهارده سال قبل از قيام مشروطيت قيام كرد و يك نهضت اسلامي در دولتهاي اسلامي بپا كرد در آن تاريخ اين مرد بزرگ خوانده مي شود. ديده مي شود يك فردي واقعا غريب بوده و درد ملتهاي مسلمان را احساس مي كرده حتي خود ملت خودش (ايران) هم به او دهان كجي مي كردند، او را مورد تمسخر قرار مي دادند و او را مورد حمايت قرار نمي دادند. اگر نامه هاي ايشان را كه براي آيت ا… ميرزايي شيرازي و … نوشته است بخوانيم عظمت او را بيشتر درك خواهيم كرد. الآن كشورهاي اسلامي به او افتخار مي كنند حتي در مورد مليت و جاي تولدش بين بعضي دول اختلاف است و او را از آن خود مي دانند؛ ايران و افغان او را از خود مي دانند، تركها مي گويند چون در كشور ما فوت نموده از آن ماست، مصريها افتخار مي كنند كه سيد جمال به كشور ما آمد و قدر و منزلت او را مي دانستم و علمايي مانند شيخ محمد عبده به او گرايش يافتند ولي متاسفانه در زمان خودش طرد شده و حتي از كشور خودش ايران با چه وضع نكبت باري تبعيد شد و مانند جد بزرگوارش امام سجاد (ع) پاهايش را به شكم قاطر بستند و در هواي سرد زمستان از طريق كرمانشاه از مرز خارجش كردند، يكنفر از مردم ايران هم از سيد جمال دفاع نكرد. نمونه بهتر و بارزتر وجود مقدس حضرت اميرالمومنين علي (ع) است آن هم از زبان مقدس و مبارك خودشان در نهج البلاغه ، ايشان در فاصله ضربت خوردن تا شهادت يعني در فاصله چهل و چهار يا چهل و پنج ساعت آخر زندگيشان فرموده اند(خطبه صد و چهل و هفتم): غدا ترون ايامي و يكشف لكم عن سرائري ؛ فردا مرا خواهيد شناخت و اسرار من براي شما كشف خواهد شد. اين مطلب با عظمت را حتي مسيحيان، مخصوصاً دانشمندان معروفشان بيان كرده اند مانند جبران خليل جبران، ميكائيل نعيمه، جرج جرداق مسيحي.
آنها با اينكه مسيحي هستند از شيفتگان واقعي مولا مي باشند. جبران خليل جبران مي گويد: من نمي دانم چه راز و سري است كه افرادي پيش از زمان خودشان به دنيا آمده اند مولا علي(ع) از همان افرادي است كه آن مردم جاهل قدر و منزلتش را ندانستند، علي(ع) براي زمان خودش خيلي زياد بود و كلاً در هر زمان علي (ع) براي زمان خودش خيلي زياد است. ببينيد جبران خليل جبران مقام مولا را چقدر زياد و خوب بيان نموده است. حقيقت را بهتر است از زبان خود حضرت بشنويم سلوني قبل ان تفقدوني كه خودش بحث مفصلي دارد ولي آن مرد جاهل اشعث بن قيس كه دشمن قسم خورده اهل بيت عصمت و طهارت بود گفت: يا علي، در سر من چقدر تار مو وجود دارد؟ مولا مي فرمايند.... فقط بدان فرزندت قاتل فرزندم در كربلا مي شود.... نهضت امام مانند بسياري از حوادث جهاني آنچنان كه بايد شناخته شود، هنوز شناخته نشده است الآن شايد كمي فهميده شود كه يزيد چه كسي بود؟ ولي نود و نه درصد مردم آن برهه از زمان نفهم بودند وقتي متوجه شدند كه امام به شهادت رسيده بود. سپس تكان خوردند و قيام توابين، مختار، قيام عبدالله بن حنظله (غسيل الملائكه ) شروع شد.
در زمان امام حسين(ع) مثلاً مي خواهند خليفه به ظاهر مسلمين را ببينند چه خواهند ديد؟ افراد مسن تر كه پيامبر(ص) را ديده، زمان علي(ع) را درك كرده اند و سادگي و فروتني آنها را ديده بودند، حالا در مركز دنياي اسلام آن زمان يعني شام جواني را مي ديدند كه سي وسه سال سن دارد؛ جواني بسيار قد بلند و خوش سيما و شاعر كه خيلي هم زيبا شعر مي گفت ولي اشعارش در وصف مي، معشوقه، سگ و ميمونش بود و اگر مي خواستند او را ببينند بايد هفت درب را طي مي كردند تا به جايگاه او برسند، دربانان وي را تفتيش مي كردند و بعد شخصي را مي ديدند كه در يك محيط مجلل روي تخت طلا نشسته است و اطراف او ترسيمهايي را با پايه هاي طلا و نقره كار گذاشته اند و روي آن شعرا، اعيان و اشراف نشسته اند بالادست ميهمانان يك ميمون را پهلوي خليفه مي بينند كه لباسهايي فاخر و طلاكوب تنش كرده اند. حال چنين شخصي مي گويد من خليفه پيامبرم و او مي خواهد مجري دستورات الهي باشد، نماز جمعه هم مي خواند، به جاي امام جماعت هم مي ايستد، مردم را هم موعظه مي كند و براي همين امام حسين(ع) براي نهي از منكر قيام مي كند. در آن زمان وسائل ارتباطات جمعي نبود و مردم مدينه نمي دانستند در شام چه مي گذرد؟ چون رفت و آمد خيلي كم بود و افرادي هم كه از مدينه به شام مي رفتند از دستگاه يزيد اطلاعاتي نداشتند، بعد از قضيه امام حسين (ع) مردم مدينه تعجب نمودند كه عجب، امام را كشتند؟ هيئتي را به سرپرستي عبدالله بن حنظله براي تحقيق به شام مي فرستند، پس از بازگشت به مردم مي گويد همين قدر در يك جمله به شما بگويم كه ما مدتي كه آنجا بوديم، دائم مي گفتيم: خدا نكند از آسمان سنگ ببارد و ما به اين شكل هلاك شويم. عبدالله بن حنظله ميگفت: ما از نزد كسي مي آئيم كه علناً شرابخواري مي كرد و كارش سگ بازي و ميمون بازي بود. او زنا مي كرد حتي با محارم خويش.
سپس عبدالله بن حنظله كه هشت فرزند داشت به مردم مدينه گفت: قيام كنيد يا نكنيد من قيام خواهم كرد ولو با اين هشت فرزندم. او قيام كرد و همگي آنها به شهادت رسيدند.
3ـ قيام حضرت ندائي بود در ميان سكوت در ظلمت، در شرايطي كه خفقان كاملاً حكمفرما بود، مردم قدرت حرف زدن نداشتند، سكوت مطلق و نااميدي كامل حكمفرما بود، امام قيام نمود و سكوت را شكاند.
دوستان مراجعه کننده برای خواندن کتاب هایی با قالب pdf نیاز به برنامه Acrobat reader دارید و بقیه کتابها یا به صورت Zip یا Html می باشند.
در ضمن با توجه به حساسیت موضوع کتاب و کتابخوانی و همچنین با توجه به اینکه افرادی در داخل و خارج از کشور دانسته یا ندانسته اقدام به ترویج فرقه های ضاله پرداخته و قصد شبهه انداختن در ذهن جوانان را دارند و با تایپ و در اختیار گذاشتن کتبی مانند آيات شيطانی, کليسای پيروز, کلام مسيحی , چرا مسيحی هستم؟ , شناخت فرقه های مسيحيت, شانزدهمين زن محمد (ص) , کتب فرقه ضاله بهائیت و کتابهائی ار این دست خواهشمندیم در صورت تمایل این سايت را تا حد امکان به دوستان و آشنایان اعلام و مبلغ فرهنگ غنی شیعی باشید .(این لیست هر هفته به روز خواهد شد)
عزیزان دانلود هر کتاب
یک صلوات
نثار روح والای شهدا
اسلام علیک یا ابا عبدالله الحسین و یاران انحضرت
سلام بر شما دوستان عزیز پیشاپیش سوگواریهای این ماه را خدمت امام زمان و یاران وتمام شیعیان تسلیت عرض مینمایم و امیدوارم با این کار معنوی و فرهنگی خدمت امام حسین و یاران بزرگوار مانند حضرت اباالفضل کار کوچکی انجام داده باشم و پشیزی از گناهانم را مورد بخشش قرار داده باشم و شما کاربران ارزو میکنم که از این بخش استفاده کامل را ببرید و بیشتر با ان حضرت اشنا شوید منضورم این نیست که من عالمم نخیر من فقط یک منبع کوچک هستم و خودم ازهمه گناهکار تر میباشم گرچه شما هیچ گناهی ندارید ولی به هر حال امیدوارم لذت ببرید و خودتان را جای یکی از یاران امام حسین تصور کنید حالا که نیستید کاری کنید که در این زمان حد اقل کار را انجام دهید و سختی ها و بزرگواریهای یاران نینوا را به یاد اورید من با در نظر گرفتن این بخش که هرماه به روز میشود ولی مقاله های قشنگی قرار میگیرد و از ماه بعد شاید یه بخش به نام ویژه نامه ها درست کردم ولی صد در صد در این بخش تحقیقی را قرار میدهم که شاید برای کاربران مفید باشد مقاله ماه بعد مربوط به فیلترینگ است که همیشه در این بخش از جمله عکس مقاله موزیک و.. مربوط به موضوع قرار میگیرد و اما این ماه که مربوط به امام حسین وکربلا میباشد هر روز بروز میشود چون ایام سوگواری ماه محرم در ایران بسیار مورد توجه و مورد علاقه مردم است که ایین خاصی مانند دسته سوگواری علامت بلند کردن خیمه به اتش کشیدن ماکت کربلا راستی من هم امسال برای اولین بار در ماه محرم ماکت معنوی از حرا تا کربلا را درست میکنم چون هر سال در ایام فاطمییه درست میکردم ان موقعه هم درست میکنم ولی امسال اینبار هم درست میکنتم امیدوارم مورد توجه قرار گیرد عکساش هم روی وب میگذارم تو ماه صفرخوب نمیدونم این همه حرف زدم کسی خونده حالا اگه خوندید یه نظر یا ایده هم بدید منتظرم هر دقیقه باور کنین و از کاربراتن بپرسید دیگه بسه حفی برا مقاله هفته بعد نموند ولی تا اونموقعه هم دوباره حرف میاد خوب پس شما میتونیددر دفتر محرم هرگونه عکس مطلب و زندگینامه نوحه و موزیک مربوط به ویژه نامه رو دریافت کنین
درود پیروز موفق
فعلا تا بعد
علل پديد آمدن عاشورا
عاشورا، تقابل انديشه و كردارناب، با دل هايي كه چراگاه بيگانه ها بودند.
رسول خدا(ص) فرمود:
اگر دل را نگهباني مي كرديد كه هر چرنده اي در چراگاه آن وارد نشود، آنچه را من مي بينم، شما هم ميديديد و آنچه را مي شنوم، شما هم مي شنيديد.
آنان كه گوششان به هر حرفي باز است، بيگانه از وحي خدا و سنت نبوي را به حريم دل آنان راه است و اعتقاد و اطاعتشان به يك ترجمه و يك نظريه، سست مي شود و پندار خود را بر وحي خدا مي بندند، چراگاه دلشان را به روي هر چرندهاي گشودهاند، و لذا نه چشمشان ميبيند و نه گوششان حق را مي شنود. دل خوش كنندگان به اصطلاحها، مگر اين حديث را نشنيدند كه ملاك صحت كلام معصوم، قرآن است و اگر به آن عرضه كردند و با آن راست نيامد، لايق كوبيدن به ديواراست؟ تا چه رسد به كلام غيرمعصوم.
مگر نشنيدند كه مردي سالها در خانه به روي خود بست، در قرآن فرو رفت، كتابي از تناقضهاي قرآن آراست و در انديشه بود كه آن را نشر دهد و از اين همه يافتههاي خود، در پوست نمي گنجيد. قضا را ديدارش با امام صادق(ع) افتاد و حضرت به او فرمود:
"آيا ممكن است آنچه تو از قرآن فهميده اي و ضد و نقيضش دانسته اي، آن نباشد كه خداي متعال اراده فرموده است؟"
اين جمله حضرت، جان او را بيدار كرد؛ دانست كه در اين ساليان دراز، بر خوشايند نفس و زينت شيطان رفته است. كتابي را كه فخر خود مي دانست، به آتش بيداري سوزاند.
|
عاشورا، جلوه تقابل دو تفكر است از دين، تفكري فربه شده از بسط شريعت، و تفكري پايبند به سنت نبوي. يك سوي ميدان، تفكري فربه شده و بسط يافته از تسامح و تساهل نسبت به دين را به صف مي يابيم. دين در اين باور، نه محل بروز و صدور و اجراي احكام الهي است در پهنه جماعت مسلمين، بلكه خلاصه اي است در نماز، روزه، حج و ثواب اخروي. |
و او را چه سعادت بود كه با اين جمله بيدار شد، وگرنه چه كساني كه جملهها هيچ تاثيري در آنان نكرد چون: خوارج، اصحاب جمل، كاخ نشينان شام و غاصبان غدير.
همواره آنان كه باب اخلاص را به روي ترديدها، شبهه ها و شريكها گشوده اند، به نفاق پنهان و آشكار مبتلا گشتهاند. آن جا كه مرزهاي انديشه مسلمانان در شام به روي روميان گشوده مي شود و سلوك، سياست و فرهنگ آنان خوشايند نخبگان و خواص حكومت واقع مي شود، چه انتظار از پايبندي به اعتقادها و پاي فشردن بر سيره رسول خداست؟ آن بزرگ انسان عالم خلق، رسول اكرم(ص)، در ميان مردم، چون آنان مي زيست. دارالخلافهاش مسجد بود، سلوكش هرگز به اميران و رهبران روزگارش شبيه نبود و تمام پندارها را از رهبري دگرگون ساخته بود، اما امروز در مرزهاي گشوده! و رفاقت اعتقادي! و دلهاي چراگاه وحوش، اين شيوه بسنده نيست. كبكبه اي مي خواهد و كاخي، دست به سينه ها و چاكراني، بيت المال گشوده اي و اختيار بي حساب و كتابي، سياستش كه نيرنگ اساس آن باشد و فرهنگي كه فريب، رنگ و لعاب آن، و زيركي آن چناني كه در معاويه سراغ است، نه در علي(ع)، چرا كه علي متعصب است به احكام الله و معاويه آزاد از تقيد به آنها، و سياست اموي را اين لازم است، نه آن!!
در تمثيل قرآن هست كه آن كس كه چيزي را تمام دارد، بهتر است يا آن كس كه چيزي را شريك دارد؟ پذيرش وحي، اعتقاد به توحيد و انجام هر عملي، بايد خالص براي خدا باشد. اگر چنين شد، حاصلش رستگاري است والا چه بسيار كساني كه گفتند لااله الاالله و رستگار نشدند. آيا در كلام رسول حق، خدشه اي بود كه فرمود قولوا لااله الاالله تفلحوا؟ يا آنان كه (اله) را طرد نكردند و(الله) را به كمال برنگرفتند تا به رستگاري دست يابند؟
علي(ع) كه در ميدان نبرد با پهلوان عرب، از سينه خصم برمي خيزد تا خشم فرو نهد و تنها به خاطر رضاي حق، جان او را بگيرد، شايسته صفت "موحد" مي گردد و براي هدايت مردم برگزيده مي شود. او كه پيام برائت رسول خدا را برمي گيرد و بي هيچ ملاحظه اي - نه براي مراعات جان و نه خوشايند و بدايند كفار و مشركين - تنها به انجام تكليف كه قرائت برائت خدا و رسول او از مشركان است، مي انديشد، صلاحيت مي يابد كه سكان جامعه مسلمين را در دست گيرد.
اينان كه امروز در برابرزاده رسول خدا صف آراسته اند، مرزهاي دل خود را به روي هر چرنده اي گشوده اند و لذاست كه گفتار حق حسين (ع) و يارانش در دل آنان فرو نمي رود و چشمهايشان حسين(ع) را بر دوش پيامبر نمي بيند.
اينان، بارها اطاعت خدا و رسول او را در پاي خوش آمدها و ملاحظه هاي قومي، منطقه اي و جهاني قرباني كردهاند، كه امروز حجت خدا را قرباني اميال خود مي كنند.اينان، مكرر ملاك ارزيابي حق و باطل را زير پا نهادند تا امروز ملاكشان فرمان يزيد است اينان، قبلا بر منبر رسول خدا پذيراي غاصبان، كج انديشان و بدانديشان شدهاند كه امروز يزيد را بر آن مسند، اميرالمومنين مي دانند و حكمش را حكم خدا!؟اخلاص كه رفت، نفاق مي آيد. پاي فشردن بر احكام الهي كه رفت، احكام غيرجايگزين مي گردد. حاكم عادل و متقي كه رفت، فرمانرواي ظالم و فاسد بر كار مسلط مي شود. مرزها كه شكست، دل ها چراگاه هر فكر، ايده و نظر مي گردد. و اينها، يكباره و از آسمان نازل نمي شود كه با يك لبخند، يك نشست، يك رضايت و يك احسنت شروع مي شود و از بيرون و درون، دست بيگانه و نفس به هم مي رسد و كار به اين جا كشانده مي شود.
|
اخلاص كه رفت، نفاق مي آيد. پاي فشردن بر احكام الهي كه رفت، احكام غيرجايگزين مي گردد. حاكم عادل و متقي كه رفت، فرمانرواي ظالم و فاسد بر كار مسلط مي شود. مرزها كه شكست، دل ها چراگاه هر فكر، ايده و نظر مي گردد. و اينها، يكباره و از آسمان نازل نمي شود كه با يك لبخند، يك نشست، يك رضايت و يك احسنت شروع مي شود و از بيرون و درون دست بيگانه و نفس به هم مي رسد و كار به اين جا كشانده مي شود. |
چرا حسين(ع) هدف قيام خود را، احياي سنت جدش، پيامبراكرم معرفي کرد؟ سنت پيامبر، دستخوش چه بدعتها، مرزشكنيها و انديشههاي ناصوابي قرار گرفته بود كه حسين(ع) جان خود و ياران و اسارت خاندانش را براي اصلاح آن به ميدان آورد؟
كربلا، ميدان مقابله اين دو گروه است، گروهي كه سنگر انديشه وعمل خود را به روي بيگانه گشوده است و ميزان را تنها عقل خود قرار داده اند. عقلي كه با اطاعت ناب خدا و رسول پيراسته نگرديده و آلوده انحراف و طغيان گشته است. با گروهي كه انديشه و عمل خود را در زلال كوثر ولايت از هر بيگانه اي پاس داشته و سنگربان بيداري چون حسين(ع) را ميزان صحت و سقم انديشه و عمل خود قرار داده اند.
اخلاصي كه در سعادت و كمال انسان، آن قدر حائز اهميت است و بدون آن، اعمال انساني، هبا منثوراست، و چون گردي، با كوچكترين رويكرد دنيا پراكنده مي شود، آن چنان كه اثري از آن نماند، اوج جلوه نقش خود را در كربلا به ميدان آورد.
انديشهها و باورهاي پاك، خالص و ناب كه در جهاد مستمر با نفس، از آلودگيها صيانت شده بود، در صف حسين(ع) به استقبال شهادت ايستادند و همايش ابدي، براي بيداري انسانها آفريدند، كه تا دنيا باقي است، آن كه رنگ خدايي دارد و مهر اخلاص بر كردار و انديشه اش خورده است، در اين صف در مقابل ناكسان و دين به دنيا باختگان بايستد و آن كه رنگ غيرخدايي دارد، چه رنگ غربي و چه رنگ شرقي، يعني رنگ غير ولايت به خود گرفته باشد، در صف دنيا طلبان در مصاف با حسينيان زمان قرارگيرد.
حسين(ع) با ياران نابش در ميدان كربلا ايستاد تا دلهاي گشوده به روي هر چرنده اي را رسواي تاريخ كند.
ايستاد تا آنان كه بر خوشآمد غير خدا دل خوش كردهاند، به سراب پندارشان، حسرتي جگرسوز و به كردار زشتشان، پاياني دردناك رقم زنند. ايستاد تا مرزهاي عقيده وعمل، تا پايان دنيا با رنگ خون، معين و مشخص باشد. مرزها مقدسند و دلها حريم كبريا، و نامحرمان متجاوز به مرزها و حريمها را چه عاقبت، جز ننگ و شكست و اين درس عاشوراست كه :
كل يوم عاشورا و كل ارض كربلا
تقابل دو تفکر در عاشورا
عاشورا، جلوه تقابل دو تفكر است از دين، تفكري فربه شده از بسط شريعت، و تفكري پايبند به سنت نبوي.
يك سوي ميدان، تفكري فربه شده و بسط يافته از تسامح و تساهل نسبت به دين را به صف مي يابيم. دين در اين باور، نه محل بروز و صدور و اجراي احكام الهي است در پهنه جماعت مسلمين، بلكه خلاصه اي است در نماز، روزه، حج و ثواب اخروي. آن جا كه "شريح قاضي" عالم مدعي، به فتواي قتل حسين بن علي(ع) مينشيند يا "ابوموسي اشعري" در مقام حكميت، به عزل علي(ع) لب مي گشايد، چه فربهي در معرفت ديني آنان حاصل شده است؟ اگر اقتضاي زمان و عقل معيشت دنيا، معرفت ديني را فربه مي سازد، اين نتيجه آن فربهي است و نتيجه با مقدمه كاملا همخوان است. جايي كه "ابوسفيان" و اموياني چون "مروان" و "وليد"، آن تبعيديان مادام العمر توسط رسول خدا، در صف شريعت خواهان و حاكمان ديني ظاهرمي شوند و حكم در دست مي گيرند و اجتهاد ميكنند، چه بسطي در شريعت صورت گرفته است؟ اجتهاد اموي در برابر نص نبوي وعلوي، نه آن بسطي كه ميوه اش اين است؟
رسول خدا(ص) فرمود: اگر دل را نگهباني مي كرديد كه هر چرنده اي در چراگاه آن وارد نشود، آنچه را من مي بينم، شما هم ميديديد و آنچه را مي شنوم، شما هم مي شنيديد.
مجلسي كه در آن خليفه، جانشين رسول الله!! دست به قدح شراب مي برد و خنياگران مي نوازند و رقاصان به رقص، آن هم در دارالخلافه، چه تسامح و تساهلي در احكام دين و سنت نبوي صورت گرفته است كه توجيه و گذشتن از كنار هتك حرمات الله، عين ديانت و دين مداري تلقي مي گردد؟ مگر دربار شام، خالي از صحابي و مومنان به دين بود؟ نه، بلكه آنان در جريان تفكر تغذيه شده از آزادشدگان رسول خدا و جذب شده به اسلام توسط غنايم مسلمين، به باوري از دين رسيدهاند كه چنين محرماتي را عين اقتضاي زمان و عقل معاش و تدبير امت ميدانند! اگر در كاخ معاويه و يزيد، مشاوران غيرمسلمان، تدبير سياست و حكومت به اميرمومنان!! ميآموزند، چه تسامح و بردباري مذهبي صورت گرفته كه مرزها چنين مخدوش شده اند؟
مداراي در دين، به هر مفهومي باشد، اگر منتهي به زير پا گذاشتن يك حكم از احكام الهي شود، مخدوش است و القاي ستمگراني است كه حقانيت دين را دشمن دارند و طالب برچيده شدن قدم به قدم دين از صحنه اجتماعند.
اگر امام يا فقيهي عادل و با تقوا، در جهت مصلحت مسلمين، چند صباحي حكمي را تعطيل نمايد، نه از باب مدارا و تسامح است، كه براي حفظ قدرت اسلام و تقويت مسلمين مي باشد."تقيه" در اين ديدگاه، سلاح است نه تسليم، خود يك حكم الهي است نه نفاق، و يك تدبيرعقلاني و شرعي است، نه يك ضعف. علي(ع)، اگر پس از انحراف ولايت در"سقيفه"، شمشير در نيام مي كند، كسي او را به جبن و ترس و نفاق متهم نمي نمايد، بلكه او را مي ستايد كه براي وحدت امت اسلام و تقويت آن، نفس خود را در رضايت الهي محبوس مي نمايد تا چراغ هدايت حق برافروخته بماند. اما مدارا و تدبيري كه از اسلاف يزيد و خود او ديده مي شود، هتك حريم احكام الله است و شكستن مصلحت و قوام و دوام مسلمين. مگر كسي مي تواند تدبير امت اسلام و حفظ قوت وعزت آن را بنمايد، اما خود از اسلام وعزتش بي بهره و كم نصيب باشد؟
آن جا كه علي در صفين، حاضر نشد لشكريان معاويه را به محاصره اقتصادي كشد و شريعه آب را به روي آنان ببندد، ولي معاويه چنين كرد، تفاوت تدبير روشن گشته بود. علي(ع) بر احكام خدا پاي مي فشارد، و براي رسيدن به دنياي آباد، بر سر دين خدا معامله نمي كند و متعصبانه بر باور ديني پاي مي فشارد، ولي معاويه همه چيز را مباح مي داند و فرق اين دو درهمين معناست.
وقتي از علي(ع) خواستند تا چند صباحي معاويه را بر استانداري شام به رسميت بشناسد، چيزي به (طلحه) و (زبير) بدهد و آنان را راضي روانه بصره كند تا قدرتش استوار گردد و بعد آنچه خواهد، انجام دهد، اين پيشنهاد، جز مدارا، تسامح و تساهل با اهل باطل و زياده طلبان بود؟ چرا علي(ع) زير بار نصيحت ياران غافل خود نرفت؟ مدارا در اين جا، شكستن اسلام است. شكستني كه جبران آن ممكن نيست. اگر به دست ولي امر مسلمين، چنين شكافي در اسلام پديد آيد، چه دستي توان پر كردن آن را خواهد داشت؟علي(ع) چه باك دارد از اين كه او را مدبر بخوانند يا نخوانند؟ چه بيم دارد از اين كه شكست بخورد يا پيروز شود؟ مدحش كنند يا مذمتش نمايند؟ پيروياش كنند يا مقابلش بايستند؟ او براي اين چيزها زمام حكومت مسلمين را به دست نگرفته است كه امروز دغدغه از دست دادن آن را با تدبيرها و تسامح هاي اين چنيني جبران كند. او براي خدا به ميدان هدايت امت آمده است و ذرهاي كردار و گفتار خلاف هدايت از او صادر نخواهد شد. او به رضايت حق نظر دارد و اطاعت او را آويزه گوش خود كرده است، نه دشمنان خدا را، پس نه چيزي مي گويد و نه كاري ميكند كه دشمنان خشنود شوند. امروز هم حسين(ع) و يزيد ادامه همان پيكار علي(ع) و معاويه هستند. يكي در انديشه رضاي حق و اطاعت از او كه پايبندي بر شريعت است و جريان آن به مصلحت، عزت و كرامت مسلمين؛ و ديگري در فكرخوش آمد سليقه ها و انديشه هاي مختلف كه در اثر بردباري، تسامح و تساهل، گردهم آمده، دربار شام را مركز خود ساختهاند و دغدغه عيش و نوش فراهم شده از اين فربهي معرفت ديني، دين ابوسفياني، آنان را وادار به هر كاري مي كند. عدم پايبندي يزيد و مشاوران و نزديكان او به دين و احكام خدايي، معرفتشان را براي سنخيت با جهنم فربه ميساخت، آن چنان كه شكمشان با بلعيدن بيت المال مسلمين فربه مي شد و رنگ رخسارشان، سرخي آتش به خود مي گرفت.
و در آن سوي ميدان، تفكر علوي، پيرو قرآن و سنت نبوي، در انديشه جريان احكام الله در جامعه، خوش به رضايت خداي تبارك و تعالي، پشت به رضايت دنياداران و افسارگسيختگان وادي تطميع و ارعاب، نه در قبض (تحجر و گوشه نشيني)، تا در گوشه عزلت، چون برخي نامداران زمانه، از رويارويي تمام كفار با تمامي اسلام چشم بپوشند و به ذكر بي فكر بپردازند و از پاسخگويي به نيازهاي زمانه باز مانند، و نه در بسط (تسامح و تساهل نسبت به حدود الهي) كه يزيد را در مسند اميرالمومنين پذيرا گردند و دست در دست كفر اموي بگذارند و زر و قدح آنان را به رضوان الهي ترجيح دهند. اينان بر سر احكام خدا، غيرتمندانه ايستادهاند و بر سر آن حاضر به بردباري و معامله نيستند، اگر چه جان، سوداي اين ايستادگي شود و زنان و فرزندانشان به اسارت دينداران فربه شده درآيند. تفكر آنان از دين، در ولايت جهت يافته است و زنگار جاهليت اموي و تبليغات گسترده آنان، در دل آكنده از محبت آنان به اهلبيت(ع) بي تاثيراست. آنان اسب سركش نفس و سوسوي علم وعقل را در دستهاي با كفايت ولايت، در ميدان ظلمات كفر و ضلالت جهل، به مركبي رام و چراغي فروزان بدل كردهاند. آن چنان كه براي هميشه، كشتي نجات، چراغ هدايت خلايق گشتهاند و راه خدا را براي هميشه بر دزدان معرفت ديني بسته و بر تشنگان هدايت ولايي، باز و هموار باقي گذاشته اند.
منبع سایت تبیان
61. عَنْ سَلْمانٍ الفارسيِّ قال : كانَ الحسيْنُ عليه السلام عَلي فَخْذِ رسول الله (ص) وَ هُوَ يُقَبُّلُهُ و يَقولُ : « اَنْتَ السَّيِّدُ ابْنُ السيدِ ابو السادَهِ انْتَ الْاِمامُ ابْنُ الامامِ ابوُ الْائمهِ انْتَ الْحُجَّهُ ابْنُ الْحُجَّهُ ابوُ الْحُجَّجُ تِسْعَهُ مِنْ صَلْبِكَ وَ تاسْعَهُمْ قائِمَهُمْ . »
سلمان فارسي گويد : « حسين عليه السلام بر زانوي رسول خدا (ص) نشسته بود و آن حضرت او را مي بوسيد و مي فرمود : تو بزرگ و بزرگزاده اي و پدر بزرگواراني تو امام و امازاده اي و پدر ائمه [ اطهار عليهم السلام]
هستي تو حجت و پسر حجت هستي و پدر حجتهايي نه امام از نسل تو خواهند بود كه نهمين آنها قائم ايشان [ عجل الله فرجه] است.
المناقب 4/ 78
60. عَنْ اَبي عَبداللهِ عليه السلام قالَ : « قالَ عليٌ عَلَيهِ السَّلام لِلْحُسَيْنِ عليه السلام : يا اباعَبداللهِ اُسْوَهٌ اَنْتَ قَدْماً . فقالَ : جُعِلْتُ فِداكَ ما حالي ؟ قال :عَلِمْتَ ما جَهِلوا وَسَيِنَتْفَعُ عالِمٌ بِما عَلِمَ . يا بَني اسْمَعْ وَ ابْصِرْ مِنْ قَبْلِ اَنْ يَاْتيكَ فَوَالّذي نَفْسي بِيَدِهِ لَيَسْفَكَنَّ بَنوُ اُميهٍ دَمَكَ ثُمَّ لايُزيلونَكَ عَن دينِكَ وَ لا يَنْسونَكَ ذِكْرَ رَبَّكَ . فَقال الْحُسينُ عليه السلام : وَ الّذي نَفْسي بِيَدَه حَسْبي اَقْرَرْتُ بِما اَنْزَلَ اللهُ وَ اَصَدُّقَ قَوْلَ نَبيّ اللهِ وَ لا اُكَذُّبُ قَوْلَ اَبي»
امام صادق عليه السلام فرمود: « علي عليه السلام به حسين عليه السلام فرمود: اي اباعبدالله تو از پيش اسوه مردم بوده اي . [ حسين عليه السلام ] عرض كرد : فدايت شوم حال من چگونه است ؟ فرمود: دانشي داري كه ايشان بدان نادان اند و زود است كه دانشمند از دانش خود بهره جويند. اي فرزندم گوش فردار و بينا باش قبل از آنكه [ واقعه اي] تو را دريابد . قسم به آن كه جانم در دست اوست بني اميه خون تو را مي ريزند اما نمي توانند تو را از آئينت برگردانند و از ياد پروردگارت غافل سازند . حسين عليه السلام فرمود: قسم به آن كه جانم در دست اوست كافي است . من بدانچه خدا فرود آورده است اقرار كردم و سخن پيامبر را دروغ نمي شمارم . »
كامل الزيارات / 72
59. روايت شده است كه : « مردي از انصار نزد حسين عليه السلام آمد و درخواست رفع نيازي كرد. آن حضرت گفت [ يا اخَا الْاَنْصارِ صُنْ وَجْهَكَ عَنْ بِذْلَهً لِلْمَسْاَلَهِ وَ ارْفَعْ حاجَتَكَ في رُقْعَةٍٍ وَ اْتِ بِها سَاُسِرُّكَ انشاءالله « اي برادر انصاري ! آبرويت را از درخواست نگاهدار درخواست خود را در رقعه اي نوشته و آن را بياور به خواست خدا تو را شاد مي سازم . مرد انصاري نوشت : اي اباعبدالله من به فلاني پانصد دينار بدهكارم و [ درپرداخت آن ] به من اصرار مي ورزد با او سخني بگوييد تا مرا مهلت دهد تا گشايشي در كارم حاصل شود [ و بدهي خود را بپردازم ]. چون حسين عليه السلام رقعه را خواند به سراي خود رفت و كيسه اي را كه در آن هزار درهم بود بيرون آورده و به او داد و فرمود: [ اَمّا خَمْسَمِائهٌ فَاقْضِ بِها عَلي دَهْرِكَ وَ لا تَرْفَعْ حاجَتَكَ اِلّا اِلي اَحَدِ ثَلاثةِ : الي ذي دين او مروه او حسب ...»
القره 1/ 180
58. مسعده گويد : « مَرَّ الْحُسَيْنُ بْنُ عَليٍّ عليهما السلام قَدْ بَسِطوا كِساءً لَهُمْ وَ الْقَوْا عَلَيْهِ كَسراً فَقالوُا :هَلُّمَّ يا ابْنَ رسول اللهِ فَثَنّي وَ رِكَهُ فَاْكَلَ مَعَهُمْ ثُمَّ تَلا :« اَنَّ اللهَ لا يُحِبُّ الْمُسْتَكْبرينَ » ثم قال : قَدْ اَجَبْتُكُمْ فَاْجيبوني قالوا : نَعَمْ يَا ابْنَ رَسولِ اللهِ فَقاموا مَعَهُ حَتّي اتوُا مَنْزِلَهُ فَقالَ لِلْجاريةِ :اُخْرُجي ما كُنْتِ تَدَّخَرينَ . »
[ حسين بن علي از كنار بينواياني گذشت كه پارچه اي گسترده و در آن به خوردن پاره هاي نان خشك مشغول بودند. بينوايان گفتند: بفرما اي فرزند رسول خدا ! امام بر آن سفره نشست و از آن پاره هاي نان تناول كرد و سپس اين آيه را تلاوت فرمود : « هر آينه خداوند خود بزرگ بينان را دوست ندارد . » سپس فرمود : من دعوت شما را پذيرفتم . اينك شما هم دعوت مرا پذيرا باشيد ] و به سراي من ]گفتند : پذيرا شديم اي فرزند رسول خدا سپس برخاستند و به سراي او فرود آمدند . امام حسين عليه السلام به كنيزك خود دستور داد كه با هر آنچه در خانه است از آنان پذيرايي كند. »
بحارالانوار 44/189
57. حضرت صادق عليه السلام فرمود :
[ دَخَلَتْ فاطِمَةُ عليها سلام عَلي رَسولِ اللهِ عَلَيهِ وَ آلهِ وَ سَلّمَ عَيْناهُ تَدْمَعُ فَسَاَلَتْهُ : ما لَكَ ؟ فقال : اَنَّ جَبْرَئيلَ عليه السلام اخْبَرَني انَّ اُمَّتي تَقْتُلُ حُسَيْناً فَجَزَعَتْ وَ شَقَّ عَلَيْها فَاخْبَرَها بِمَنْ يَمْلِكُ مِنْ وُلدِها فَطابَتْ نَفْسُها وَ سَكَنَتْ .]
« روزي فاطمه عليها السلام بر رسول خدا وارد شد . چشمان پدر را اشكبار ديد . علت را پرسيد . فرمود : جبرئيل مرا آگاه ساخت كه امتم حسين عليه ا لسلام را مي كشند. فاطمه عليها سلام سخت گريست و بي تاب شد و بر او گران آمد. [ پدر بزرگوارش ] او را آگاه ساخت كه زمامداراني [ ائمه اطهار عليهم السلام ] از فرزندان او خواهند بود . پس فاطمه عليها سلام خشنود گشت و آرام گرفت . »
كامل الزيارات /57
56.صفتهاي زيبا
هر كس اين پنج چيز را نداشته باشد از زندگي بهره اي نمي برد: عقل، دين، ادب، شرم و خوش خلقي.
55.توكّل
عزت و بي نيازي (از جايگاه خود) بيرون آمده به گردش پرداخته اند، چون با توكّل برخورد نمودند (خود را جلوه هايي از آن ديده) در آن مقيم گشتند.
54.پاداش سلام
سلام هفتاد حسنه دارد، شصت و نُه حسنه از آنِ سلام كننده و يكي از آن جوابگو است.
بحارالانوار، ج78،ص120
53.سلام بر گناهكار
امام سجّاد(ع) از امام حسين(ع) روايت ميكند كه فرمود ابن كوّا از علي بن ابيطالب پرسيد: اي امير مؤمنان آيا بر گناهكار اين امّت نيز سلام مي دهي؟ حضرت فرمودند: خدا او را اهل توحيد مي داند و تو او را اهل سلام نمي داني؟
52.خوف از خدا
به امام حسين(ع) عرض شد بيم تو از پروردگارت چه فراوان است؟ فرمود: در روز قيامت جز آنكس كه در دنيا خوفِ خدا داشته، كسي ايمن نيست.
51.مدارا كليد مشكلات
هر كه از تدبير بازماند و از چاره ها ناتوان گردد، مدارا (كليد) مشكلات اوست.
50.نيكوكارى
شخصي پيش امام حسين(ع) اظهار داشت: اگر نيكي به نااَهل برسد تباه مي شود؟ ايشان فرمودند: چنين نيست بلكه نيكوكاري همچون رگبار است كه بايد به نيك و بد برسد.
49.عذر بدتر از گناه
جمعي نزد آن حضرت از عذرخواهي عبدالله بن عمرو بن عاص از شركت در جنگ صفين ياد مي كردند كه حضرت فرمود: چه بسا گناهي كه از عذرطلبي آن نيكوتر است.
بحار الانوار، ج78 ، ص128
48.تصوير مرگ
اگر مردم مرگ را باور مي كردند و آنرا به همانگونه كه هست به نظر مي آوردند دنيا ويران مي گشت.
47.بدي كردن و پوزش خواستن
كاري مكن كه از آن پوزش بخواهي زيرا مؤمن نه بد ميكند و نه عذر مي طلبد، و منافق هر روز بد ميكند و عذر مي خواهد.
تحف العقول،ص248
46.امربه معروف و نهي از منکر
شايسته نيست که انسان مؤمني گنهکاري را ببيند و بر او انکار ننمايد .
45.نشانه هاي عاقل
عاقل با کسي که مي ترسد او را دروغگو بدارد هم سخن نمي شود، از کسی که مي ترسد او را رد کند درخواستي نمي کند، به کسي که مي ترسد او را بفريبد تکيه نمي کند و به کسي که به اميد او اطميناني نيست اميد نمي بندد .
44.دانا کيست ؟
اگر همه گفتار دانا، نيکو و بحق بود، از خودپسندي در آستانه ديوانگي قرار مي گرفت. همانا دانا کسي است که حق گويي او فراوان باشد .
43.ادب چيست ؟
اين است که از خانه خود بيرون آيي و با هيچکس برخورد نکني مگر آنکه اورا برتر از خود بيني .
42.ياري در جوانمردی
آنکس که بخشش تورا بپزيرد، تو را در جوانمردي کمک کرده است .
41.شکر
شکرگزاري براي نعمت پيشين،نعمت تازه اي را سبب مي شود .
40.موارد صبر
در مواردي که حقْ تو را ملزم مي سازد ، بر آنچه نمي پسندی ، شکيبا باش و در مواردي که هواي نفس تو را فرا مي خواند، از آنچه که به ناحق است و دوست ميداري ، خود را نگه دار .
39.بدترين اوصاف زمامداران
بدترين اوصاف زمامداران، ترس از دشمنان و بي رحمي بر ناتوانان و خودداري هنگام بخشش است .
38.ناتوان ترين مردم
ناتوان ترين مردم کسي است که از دعا کردن واماند و بخيل ترين مردم کسي است که از سلام کردن واماند.
37.زيبايي مرگ (شهادت)
مرگ ـ براي فرزند آدم ـ چونان گردنبندي است زيبا، بر گردن دختركاني نورسته.
36.رسيدن به آرزوها
كسي كه بخواهد از راه گناه به مقصدي برسد ، ديرتر به آروزيش ميرسد و زودتر به آنچه ميترسد گرفتار ميشود .
بحارالانوار، ج78،ص120
35.حاجات مردم
آگاه باشيد كه يكي از نعمتهاي الهي بر شما حاجات و نيازهاي مردم به شما است، پس از اين نعمتها بيزار نشويد كه برميگردند و به جاي ديگر ميروند.
بحارالانوار، ج78،ص121
34.دوست و دشمن
كسي كه تو را دوست دارد، از تو انتقاد ميكند و كسي كه با تو دشمني دارد، از تو تعريف و تمجيد ميكند.
بحارالانوار، ج78،ص128
33.عزّت و آبرو
وقتى شنيدي كه كسى به عزت و آبروي مردم تعرض ميكند، سعى كن كه تو را نشناسد.
بلاغة الحسين (ع)،ص 284
32. فضيلت چيست؟
از حضرت پرسيدندفضيلت چيست؟ فرمودند: "مالك زبان بودن و بذل نيكي".
بلاغة الحسين (ع)،ص 332
31.صله رحم
آن كس در صله رحم بهتر است كه نسبت به خويشاونداني كه با او قطع رابطه كردهاند، دلجويي و صله رحم نمايد.
بحارالانوار، ج78، ص121
30.پاداش صبر
خداوند رتبهها و منزلهاي عالي را به خاطر صبري كه بندگان در مقابل تحمل ناملايمات به خرج دهند، به آنان عنايت ميفرمايد.
بحارالانوار، ج45، ص90
29.رضايت و غضب الهي
هر كس كه رضايت الهي را با غضب مردم بخرد، خداوند او را از مردم بي نياز سازد، و هر كس رضايت مردم را با غضب الهي بخرد، خداوند او را نيازمند مردم سازد، والسلام.
بحارالانوار، ج78، ص 126
28. بهترين ثروت
بهترين ثروت آن است كه انسان به وسيله آن آبروي خود را حفظ نمايد.
بحارالانوار، ج44، ص 195
27.غيبت
به مردى كه نزد حضرتش غيبت ديگري را مىكرد، فرمود: "اي مرد، دست از غيبت بردار، زيرا غيبت خوراك ( نان خورش ) سگان جهنم است".
بحارالانوار، ج78، ص 117
26.آبروداري كردن
كسى كه از تو حاجتى خواسته است، آبروى خود را با درخواست از تو ريخته است، تو ديگر با رد كردن او، آبروى خود را نريز.
بحارالانوار، ج44، ص 196
25.حُبّ اهل بيت(عليهم السلام)
هر كس ما را براي خدا دوست بدارد، روز قيامت ما و او همراه يكديگر اين طور بر پيامبران وارد خواهيم شد، و انگشتان خود را جفت كرده، اشاره فرمود و هر كس كه براي دنيا ما را دوست داشته باشد، تنها در اين دنيا است كه خوب و بد با هم مىباشند.
بحارالانوار، ج27، ص 84
24.پذيرفتن مسئوليت
هيچ امري را نپذير مگر آنكه خودت را شايسته ي آن بداني.
اعيان الشيعه، ج 1،ص 621
23.آز و بخشش
حرص و آز نوعي فقر رواني است و سخاوت و بخشش نوعي بي نيازي است .
تاريخ يعقوبي، ج 2، ص246
22.مرگ؛ عبرت ديگران
اي فرزند آدم، به ياد آور مُردن پدران و فرزندانت را، كجا بودند و اكنون رهسپار چه جايي شدهاند؟ مي بينم كه تو نيز به همين زودي به آنان خواهي پيوست و باعث عبرت ديگران خواهي گشت.
ارشاد القلوب، ج1،ص29
21.بدست آوردن چهار خصلت
هر كس نزد ما آيد، حداقل يكي از اين چهار خصلت را خواهد يافت: برهاني متين مي شنود، از قضاوتي عادلانه برخوردار مي گردد، با برادري سودمند و پرفايده روبرو خواهد شد و ثواب همنشيني با علما هم خواهد برد.
بحارالانوار،ج 44، ص 195
20.شيعه بودن
مردي به حضرتش گفت: يا ابْن رسول الله، من شيعه شما هستم! حضرت فرمود: اي مرد از خدا بترس و ادعا مكن چيزي را كه خداوند تكذيب نمايد و بر ادعايت گناهكارت شمارد. شيعيان ما كساني خواهند بود كه قلبشان پاكيزه از غل و غش و خيانت باشد، لكن تو مي تواني ادعا كني كه از علاقهمندان و دوستداران ما هستي.
بحارالانوار،ج 68، ص 156
19.مصرف كردن ثروت
ثروتي را كه داري اگر به مصرف خودت نرساني ثروت مال تو نيست، تو از آن ثروت هستي، بنابر اين به ثروت خودت امان مده و گرنه او به تو امان نخواهد داد و پيش از آنكه ثروت، تو را به مصرف خود برساند تو آن را به مصرف خويشتن برسان .
بحارالانوار،ج 78، ص 127
18.زشت ترين چيزها
براي پيران زشتتر از آن نيست كه هوسراني كنند، براي پادشاهان زشتتر از آن نيست كه سختگيري نمايند، براي افراد نجيب زشتتر از دروغگويي چيزي نيست و براى علما زشتتر از حرص و آز چيزى نيست .
كفاية الاثر فى النص علي الائمة الاثني عشر، ص 233
17.دو راهي؛ ذلّت يا عزّت
به شما هشدار مي دهم اين يزيد حرامزاده پسر زنازاده، مرا در سر دوراهي قرار داده است: يا شمشيركشي يا ذلت بيعت با او. امّا داشته باشيد كه ذلت از ساحت قدس ما به دور است. خدا و رسول خدا و مؤمنان و آن دامنهاي پاكي كه ما را پرورده و آن دودمان شريف و آن ذلت ناپذيرانِ عزّتمند و آن نفسهاي با عزتِ نياكان ما قبول ندارند كه ما پيروى و فرمانبردارى از اين افراد پست را بر مرگ با عزت ترجيح دهيم.
بحارالانوار،ج 45، ص 83
16.مجادله با دو كس
هرگز با دو كس به گفتگو و مجادله مپرداز: يكي با افراد حليم و بردبار،ديگرى با افراد نادان و سفيه، زيرا افراد حليم با حلم و بردباري بر تو چيره گردند و افراد سفيه آزارت خواهند داد.
بحار الانوار، ج 78، ص 127
15.چنان كن كه مي پسندي با تو آن كنند
درباره برادر مؤمنت پشت سر سخني بگو كه دوست داري او پشت سر تو بگويد.
بحار الانوار، ج 78، ص 127
14.رضايت مخلوق
كساني كه رضايت مخلوق را به بهاي غضب خالق بخرند، رستگار نخواهند شد.
مقتل خوارزمى، ج 1، ص 239
13.در امان بودن در روز قيامت
هيچ كس روز قيامت در امان نيست، مگر آن كه در دنيا خداترس باشد.
بحار الانوار، ج 44، ص 192
12.قرارگيري در جايگاه ظلم
اي مردم! رسول خدا فرمود: هر كس سلطان زورگويي را ببيند كه حرام خدا را حلال نموده، پيمان الهي را ميشكند و با سنّت و قوانين رسول خدا از در مخالفت درآمده و در ميان بندگان خدا، راه گناه و معصيت و ستم و دشمني را در پيش ميگيرد، ولي با عمل يا سخن اظهار مخالفت نكند، بر خداوند است كه او را در محل و جايگاه آن سلطان ظالم قرار دهد.
مقتل خوارزمى، ج 1، ص 234
11.اصلاح جامعه و عمل به احكام
خداوندا، تو آگاهي كه آنچه انجام داديم، نه براي رقابت در كسب جاه و مقام بود و نه براي چيزهاى پوچ و بيهوده دنيا، بلكه براي اين بود كه نشانههاي راه دينت را ارائه دهيم و (مفاسد را) در شهرهاي تو اصلاح كنيم تا بندگان مظلوم تو در امنيت و آسايش باشند و به احكام تو عمل كنند.
تحف العقول ، ص239
10. والاتر، زيباتر و بهتر
اگر دنيا باارزش شمرده شود، منزل آخرت و دار ثواب الهي باارزشتر و والاتر است. و اگر بدن و جسم انسانها براى مرگ آفريده شده، به خدا سوگند كشته شدن انسان با شمشير (شهادت) بهتر است.
و اگر رزق و روزى موجودات تقسيم شده و مقدّر گرديده، زيباتر و نيكوتر آن است كه انسان در طلب رزق و روزي كمتر حرص داشته باشد.
اگر جمع كردن اموال براي ترك كردن آن است، چرا انسان آزاده نسبت به اين چيزي كه ترك كردني است بخل بورزد.
بحارالانوار، ج 44، ص 374
9.لااقل آزاده باشيد
واي بر شما اي پيروان آل ابيسفيان، اگر ديني نداريد و از معاد و روز قيامت نميترسيد، پس لااقل در دنيا آزاده و جوانمرد باشيد.
بحار الانوار، ج 45، ص 51
8.در احوال عبادت كنندگان
عدهاي از روي طمع عبادت خدا ميكنند، اين عبادت سوداگران است، و جمعي از ترس بندگي خدا ميكنند، اين عبادت بردگان است و برخى به انگيزه شكر خدا را عبادت ميكنند، اين عبادت آزادمردان و بهترين عبادتهاست.
بحار الانوار، ج 78، ص 117
7.ستم بر چه كسي؟
بترس از ستم كردن بر كسي كه به جز خدا ياوري ندارد.
بحار الانوار، ج 78، ص 118
6.عقل كامل
عقل كامل نميشود مگر با پيروي از حق.
بحار الانوار، ج 78، ص 127
5.در معرض اتّهام
همنشيني با فاسقان انسان را در معرض اتهام قرار ميدهد.
بحار الانوار، ج 78، ص 122
4.رهايي از آتش
گريه از روي ترس از خدا، موجب رهايي از آتش است.
مستدرك الوسايل، ج 11، ص 245
3.كمخردي
عجله كردن، كمخردي است.
بحار الانوار، ج 78، ص 122
2.نشانههاي جاهل و عالم
يكي از نشانههاي جهل و ناداني، نزاع و جدال با غير اهل فكر است از نشانههاي عالم، نقد سخن و انديشه خود و آگاهي از نظرات مختلف است.
بحار الانوار، ج 78، ص 119
1. رفع گرفتاري مؤمن
كسي كه گرفتاري و اندوه مؤمني را برطرف كند و او را آسوده كند، خداوند گرفتاري و اندوه دنيا و آخرت را از او رفع ميكند.
بحار الانوار، ج 78، ص 122
برگرفته از کتاب هاي
بحارالانوار
تحف العقول
اعيان الشيعه
تاريخ يعقوبي
ارشاد القلوب
مقتل خوارزمي
مستدرك الوسايل
بلاغة الحسين (ع)
فرهنگ جامع سخنان امام حسين
اگر شهادت نبود (ابوالقاسم حسينجاني)
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مرثیه:
مرثیه مداح حجم دانلود
| غم عشقت بیابون پرورم کرد | عاشوری | 686 KB |
|
| من از روز اول | // | 460 KB |
|
| عزیز دلم یار حیدر خسته | // | 958 KB |
|
| ابا الفضل ای تار و پود دل من | // | 612 KB |
|
| دست قنوتم برا بابا شفا میخواد | // | 780 KB |
|
| بچه ها خورشید عمر باباتون | // | 586 KB |
|
| السلام علیک سیدنا یا حیدر | // | 545 KB |
|
| بهبهان آبادی | 926 KB |
|
| // | 587 KB |
|
| // | 527 KB |
|
| دیگه سلام مرتضی بعد تو | // | 476 KB |
|
| ای دلبر و ای دلدارم بیمارم بیمارم | // | 555 KB |
|
| غریبی سامون نداره واغربتا | // | 584 KB |
|
|
|
| // |
|
| طیبّی | 531 KB |
|
| // | 337 KB |
|
| // | 603 KB |
|
| زکی زاده | 846 KB |
|
| گلاب اشک مرا خون گلوی تو را | // | 710 KB |
|
| کرده ای با تبسم تلاتم در دل من | // | 498 KB |
|
| یم فاطمی دُر سرمدی | // | 477 KB |
|
| مادر مادر تو فرشته ی خدایی | // | 458 KB |
|
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
مناجات:
مناجات مداح حجم دانلود
| خیلی وقته که دلم | زکی زاده | 249 KB |
|
|
همان خونى كه در رگهاى حسين مى دويد، در رگهاى حسن، نيز بود. آن، در زمان شمشير، شمشير برآورد؛ و اين، در وقت تدبير، تدبير. حكمت، يكى بود. امّا تجلى آن ـ در دو جاى ـ دو چيز: حكمت شمشير و حكمت تدبير. تا وقتى كه امام حسن مجتبى (ع) بود، زعامت و امامت حسين و عباس و سايرين را، بر عهده داشت. اختلاف در موضع دو برادر نبود. بل، كه اختلافى اگر بود، در موضع پدر و پسر ـمعاويه و يزيد ـ بود. و حسن نيز، اگر بود ـ در برابر يزيد ـ قطعاً همان راهى را مى رفت، كه حسين رفت... و اين مواضع صريح، صبورانه، مردانه و متهوّرانهء امام مجتبى(ع) ـ سبط اكبر رسول خدا(ص)ـ در برابر معاويه است كه مى گفت: لَوْ آثَرْتُ اَنْ اُقاتِلَ اَحَداً مِنْ اَهْل الْقِبلَةِ لَبَدَأتُ بِقِتالِكَ، فَاِنّي تَرَكْتُكَ لِصَلاحَ الاُمّةِ وَ حِقنِ دِمائِها.* اگر مى خواستم در ميان اهل قبله، شمشير بر كشم، اوّل از همه با تو مى جنگيدم.من كه دست از تو برداشتم، براى مصلحت و تدبير امّت و پيشگيرى از خونريزى و جنگ داخلى بود. *مُغامس بن داغِر الحلي، شاعر شيعى عرب، در سده نهم |
|
هر وقت به ياد غريبی مولا می افتم ،غريبی خودم يادم می ره هر وقت ياد دلتنگی مولا مي افتم،دلتنگی خودم يادم می ره هر وقت ياد مولا می افتم ،خودم يادم می ره |
|
هرکه را عشق حسین نیست ز خود بی خبر است
کشته عشق حسین از همه کس زنده تر است بس که آن جلوه توحید مرا در نظــر است هر کجا می نگرم نور رخش جلوه گر است
|
|
خدایی، تنهایی ست ـ
و توحید، تحمّل تنهایی!... پیامبر عزیز اسلام، وقتی به دهه ی آخر ماه رمضان می رسید، امر می داد که رختخوابش را ـ کلاً ـ بربندند و تاماه شوال در نیاید، نگشایند! بیداری، شرط اوّل قدم، در بیدارسازی است: شباویزی، شب انگیزی، احیا، خلوت و مناجات... درد انسان چیز دیگری است. جراحت آدمی، با این درمان های پیش پاافتاده، دوا نمی شود! تا به حال پیش آمده، آنقدر تنهایی که با وجود نزدیکترین ها هم تنهایی؟! و آنقدر درد تو را احاطه کرده، که هیچ تسکین دهنده ای آرامت نمی کند؟! دردت چیست؟ جسمت آزارت می دهد یا این روح سرگردان و یا آزارت می دهند؟! و یا ...........؟ یا اینکه ...........................؟ شاید هم تو ....................؟!!!نه..
درد انسان، تنهایی است و راز نجات، در مناجات!........
|
|
اي که به عشقت اسير خيل بني آدمند سوختگان غمت با غم دل خُرم اند هر که غمت را خريد عشرت عالم فروخت با خبران غمت بي خبر از عالمند يوسف مصر بقا در همه عالم تويي در طلبت مرد و زن آمده با دِرهَمند خاک سر کوی تو زنده کند مرده را زان که شهيدان تو جمله مسيحا دَمَند |
|
خواهيد به سوي دوست پرواز كنيد يا زندگي دوباره آغاز كنيد يك پنجره از اتاق تنهائيتان هر صبح به سمت كربلا باز كنيد
|
در منطق و نگاه انسان های عاشورایی، منطقهء عملیاتی نینوا؛ هرجا و هرمکانی را فرا می گیرد. اهالی نینوا سازماندهی تاریخی عاشورا،و توسعه جغرافیایی کربلا را، باهم دارند: تکیه داده بر ذوالجلال سوار بر ذوالجناح مردِ میدان داریِ دل و دین و دنیا سرمست و سبک ساز و خوش عنان دل در غمزهء "لافتی" و دست بر قبضهء "ذوالفقار" تیغ برگشاده، و پای در رکاب غیرت نهاده، بر سر قرارگاه کربلا |
|
حیثیت شهادت
نمی گذارد که آبروی مرگ را بریزند! شهادت همیشه، هوای مرگ را دارد؛ و کربلا، نیز ـ از همان کودکی ـ رو به قبله کردن جهان را ، زیر دست های مهربانِ فَدک، فرا گرفته است! |
|
قافلهء عشق از منزلگاه "شراف" نیز گذشت. اولِ روز را که آزار گرما کم تر است، همچنان رفتند. نزدیک ظهر، امام شنید که یکی از یارانش تکبیر می گوید. فرمود:"الله اکبر، اما تو برای چه تکبیر گفتی؟" گفت:" نخلستانی به چشم رسیده است.".... اما آنچه او دیده بود، نخلستان نبود؛ "حرّ بن یزید ریاحی" بود همراه با هزار سوار که می آید تا راه بر کاروان ببندد. چیزی نگذشت که گردن اسبان نمودار شد. نیزه هایشان گویی شاخ زنبورهای سرخ، و پرچم هایشان گویی بال سیاه غُراب بود. از این سوی، آنَک، سپاه فاجعه نزدیک می شود.... اما از دیگر سوی، این سیارهء سرگردان حرّ است که در مدار کهکشانی اش با شمس وجود حسین(ع) اقتران می یابد و لاجرم، جاذبهء عشق او را به مدار یار می کشاند. امام کاروان خویش را به جانب کوه " ذو حُسُم" کشاند تا از راه آنان کناره گیرد و چون به دامنهء کوه ذو حُسُم رسیدند و خیمه ها را برافراشتند، حرّ بن یزید نیز با هزار سوار از راه رسید، سراپا پوشیده در سلاح، تا آنجا که جز چشمانشان دیده نمی شد. امام پرسید:" کیستی؟" و حرّ پاسخ گفت:" حرّ بن یزید " امام دیگر باره پرسید:" با مایی یا بر ما؟" و حرّ پاسخ گفت:" بَل عَلَیکُم." آن گاه امام چون آثار تشنگی را در آنان دید، بنی هاشم را فرمود که سیرابشان کنند؛ خود و اسبانشان را. "علیّ بن طعان محاربی" گوید:" من آخرین نفر از لشکر حرّ بودم که از راه رسیدم، هنگامی که راویه ها بسته بودند و امام بر در خیمه نشسته بود. مرا گفت: راوه را بخوابان. چون من مراد را نیافتم بار دیگر فرمود: شتر را بخوابان. شتر را خوابانیدم، اما از شدّت عطش نتوانستم که آب بیاشامم. امام فرمود: دَرِ مشک را برگردان. و چون من باز کلام او را در نیافتم، خود برخاست و لب مشک را برگرداند و مرا سیراب کرد...." این حسین است سرسلسلهء تشنگان، که دشمن را سیراب می کند.... امّا هنوز گاه آن فرا نرسیده است که غزل تشنه کامی کربلا را بسراییم... فتح خون، شهید سید مرتضی آوینی |
|
|
|
تا کرب و بلا باشد بی خانه نخواهم شد تا نوکریت دارم بیکار نخواهم شد من مست ابالفضلم هشیار نخواهم شد از خواب خوش مستی بیدار نخواهم شد |

امام حسين(ع)
ابو عبد اللّه حسين بن على بن ابى طالب(ع)، امام سوم از ائمه اثنى عشر(ع)و پنجمين معصوم از چهارده معصوم(ع)است .فرزند دوم على بن ابى طالب(ع) و حضرت فاطمه(ع)در سوم شعبان سال چهارم هجرى در مدينه منوره به دنيا آمد.مدت حملش را شش ماه و ده روز نوشتهاند.تفاوت سن او با برادر بزرگترش امام حسن(ع)كمتر از يك سال بود.
پس از تولدش بشارت به رسول اكرم(ص)بردند و حضرت شادمانه به ديدار فرزند و فرزندزاده خود شتافت، در گوش راست نوزاد اذان و در گوش چپش اقامه گفت و نام او را با اشتقاق از نام حسن(ع)«حسين»(يعنى حسن كوچك)-كه تا آن زمان در عرف عرب سابقه نداشت-نهاد.روز هفتم ولادتش گوسفندى عقيقه كرد و فرمود موى سرش را برچينند و هم وزن آن نقره صدقه دهند.
پيامبر اكرم(ص)او را پسر و پاره تن خود، گل خوش بوى خويش و سيد جوانان اهل بهشت خواند.او را بر دوش خود سوار مىكرد و به سينه خود مىچسبانيد و دهان و گلوى او را مىبوسيد و محبوبترين انسانها نزد اهل آسمانهايش معرفى مىكرد.
ائمه اهل سنت به اسناد متعدد روايت كردهاند كه رسول اللّه(ص) از شهادت و مشهد امام حسين(ع)خبر داد و نصرت او را واجب و قاتلانش را لعنت كرد.(اسد الغابة، 123، 349)حسين را از خود و خود را از حسين دانسته و فرمود: خدايا دوست بدار هر كه حسين را دوست بدارد.(صحيح ترمذى، 307/2)
عمر شريفش، 57 سال بود كه 7 سال آن در آغوش رسول اللّه(ص)، 30 سال در زمان امامت پدر و بقيه را در صحبت برادر يا در مقام امامت بود.كنيهاش ابو عبد اللّه و مشهورترين لقب پس از شهادتش سيد الشهداء مىباشد.سجع خاتمهاى شريفش«لكل أجل كتاب»، «حسبى اللّه»و«إن اللّه بالغ أمره»بود.از او شش پسر و سه دختر به وجود آمدند كه سه پسرش در كربلا شهيد شدند و يكى از پسرانش على اوسط زين العابدين(ع) امام چهارم شيعيان است.
حسين(ع) چراغ هدايت و كشتى نجات و سالار شهيدان و ثاراللّه(كسى كه خونخواه او خدا است)مىباشد، در تربت پاكش شفا و در زير قبهاش استجابت دعا و در زيارت قبر مطهرش ثواب بسيار روزى مىشود.امام احمد بن حنبل روايت كرده است كه حسين(ع) فرمود: هر كس در مصيبت من حتى يك بار اشك بريزد خداى عز و جل بهشت را روزى او خواهد فرمود.
قيام آن حضرت بر ضد يزيد بن معاويه و امتناع از بيعت با يزيد، كه او را به هيچ وجه شايسته خلافت مسلمين نمىدانست و مقاومت بىمانند او و يارانش در برابر سپاه يزيد و سر فرود نياوردن او به ننگ تسليم و استقبال او از شهادت در راه عقيده خود و در راه اسلام، برنامه حكومت آل ابىسفيان را كه انقراض اسلام و باز گردانيدن آثار جاهليت بود نابود كرد و او را از برجستهترين چهرههاى دينى و سياسى تاريخ اسلام نمود.
شيعيان قدر فداكارى بىنظير او را در راه آرمانهاى اسلام بخوبى شناختهاند و ياد او را چنان گرامى مىدارند كه در هيچيك از اديان و مذاهب عالم سابقه ندارد.عزادارى امام حسين(ع)و شهداى كربلا كه در سرتاسر سال بطور عموم و در ايام محرم بطور خاص در ميان شيعيان مرسوم است، به صورت رمزى براى اقامه شعائر دين و زنده نگاهداشتن شور و شوق عميق مذهبى و تمثل و مقاومت در برابر ظلم ظالمان و سرپيچى از حكم حكام جور زمان درآمده است.
شيعيان با اقامه مراسم سوگوارى بر سيد الشهداء(ع)در حقيقت از بىعدالتى و زورگويى نفرت مىجويند و انزجار خود را از گردنكشان زمانه اظهار مىدارند و اشكشان بر فضيلت و تقوا و فداكارى در راه اعتقاد و لعنتشان بر رذيلت و فسق و پايمال ساختن حقوق ضعيفان است و اين تولى و تبرى را به صورت قالبى دينى و عبادى درآوردهاند و با اين مراسم و با اين اشكها در حقيقت درخت تقوا را آبيارى مىكنند و آن را بارور مىسازند و مهمتر از همه آنكه دين را به صورت نهادى سياسى كه سر فرود نياوردن در مقابل سلطه جويان جهان و سر فرود آوردن در برابر حكومت عدل الهى باشد در مىآورند.
شيعيان علاوه بر آنكه حسين(ع)را«رحمت واسعه الهى»و«باب نجات امت»مىدانند حكومتهاى جابر جهان را به مبارزه مىطلبند و عمل حسين(ع)و يارانش را سرمشق كوشش در راه عدالت و آزادى و استقلال و«اباى از ضيم»مىشمارند.شهادت امام حسين(ع)حماسه شرف و فضيلت و درس ايمان و استقامت و مثل اعلاى فداكارى و حميت در راه كسب خشنودى خداوند است.
به قول ماربين فيلسوف آلمانى در كتاب سياست اسلامى حركت امام حسين از مكه به كربلا با زنان و فرزندان و استقبال از مرگ تذكارى خونين براى شيعيان بود تا از بنى اميه انتقام بگيرند.هم او گويد: تاريخ كسى را سراغ ندارد كه خود و عزيزترين كسان خود را براى احقاق حق به كام مرگ فرستد جز حسين كبير آن يگانه مردى كه دانست چگونه دولت عظيم و وسيع بنى اميه را متلاشى كند و اركان سلطنت ايشان را فرو ريزد.حادثه طف سرّ بقاى اسلام و موجب درخشندگى و تداوم تاريخ اين شريعت مقدس گرديده است.
شيخ محسن حويزى آل ابى الحب در قصيده غراى حائريه خود به همين مفهوم اديبانه(از قول امام)اشاره مىكند كه:
إن كان دين محمد لم يستقم إلا بقتلي يا سيوف خذيني
اگر دين محمد جز با كشته شدن من استقامت خود را نمىيابد اى شمشيرها مرا فرا گيريد.
از بعضى اخبار و روايات برمىآيد كه امام حسين(ع)از صلح برادر خود امام حسن(ع)با معاويه راضى نبود ولى به احترام اينكه او برادر بزرگتر است اعتراضى نكرد.اما اين معنى از نظر مسأله امامت در اعتقادات شيعه درست نمىآيد، زيرا بنا به اعتقاد شيعه امام مفترض الطاعه است و اقوال و افعال او بر حسب مصالح امت و خواست الهى صورت مىگيرد و به عبارت ديگر امام معصوم و برى از خطا است و از اين رو مستوجب اعتراض نيست.
بنا به اخبار و روايات موجود امام حسين(ع)پس از وفات برادرش تا زمانى كه معاويه زنده بود، در ظاهر مخالفتى با معاويه نكرد زيرا بر حسب ظاهر و بنا بر مصلحت با معاويه بيعت كرده بود و اين بيعت اگر چه به معنى شناختن او به عنوان خليفه مسلمين نبود اما به اين معنى بود كه امام در ظاهر مخالفتى با او ندارد و نمىخواهد بر ضد او قيام كند.
امام اين بيعت ظاهرى و صورى را نمىخواست نقض كند و آن را به صلاح امت نمىدانست.ولى اين امر به معنى موافقت و رضايت آن حضرت با اعمال خلاف حق و خلاف اسلام معاويه نبود، اعمالى از قبيل استلحاق زياد بن ابيه ، كشتن حجر بن عدى كه مردى مسلمان و متقى بود، ناسزاگويى و جسارت او به مقام حضرت امير(ع)، بيعت گرفتن براى پسرش يزيد و صرف بىمحابا و بىحساب اموال مسلمين در راه مقاصد سياسى خود.
هنگامى كه معاويه در سال 56 ه.ق. تصميم گرفت كه پسرش يزيد را جانشين خود سازد و در زمان حيات خود براى او از مردم بيعت بگيرد تا مخالفى برايش نماند، از جمله كسانى كه بيعت ايشان بسيار مهم شمرده مىشد، امام حسين(ع)و عبد اللّه بن زبير و عبد اللّه بن عمر بودند.اين اشخاص در موقعيتى قرار داشتند كه محل توجه عموم و در نظر عامه شايسته وصول به مقام خلافت بودند.
هيچ يك از اين سه تن از پيشنهاد معاويه براى بيعت با يزيد استقبال نكردند و به همين جهت معاويه در سفرى كه به مكه و مدينه نمود ابتدا روى خوشى به ايشان نشان نداد اما بعد در ظاهر ايشان را بگرمى پذيرفت و در باطن تهديد كرد كه اگر در هنگام اعلام جانشينى يزيد اظهار مخالفت كنند كشته خواهند شد.با اين تهديد اين سه تن خاموش ماندند بىآنكه اظهار موافقت يا مخالفتى كرده باشند.
معاويه در سال شصت هجرى از دنيا رفت و پسرش يزيد تصميم گرفت كه از اين سه تن كه در نظر مردم مدعيان خلافت بودند براى خلافت خود بيعت بگيرد و به وليد بن عتبة بن ابى سفيان حاكم مدينه نوشت تا به زور از اين سه تن بيعت بگيرد.
وليد نتوانست از ايشان بيعت بگيرد و امام و عبد اللّه بن زبير تصميم گرفتند كه از مدينه بيرون بروند و به مكه پناه ببرند زيرا مكه به دستور قرآن نبايد محل فسوق و جدال باشد و هر كس وارد آن شد بايد در امان باشد.به گفته طبرى امام حسين(ع)شب يكشنبه دو روز مانده به آخر ماه رجب سال شصت هجرى از مدينه بيرون شد و بسوى مكه به راه افتاد.فرزندان و برادران و اولاد برادران و تمام اهل بيتش با او همراهى كردند بجز محمد حنفيه كه در مدينه ماند.
سفر امام پنج روز طول كشيد و روز سوم شعبان وارد مكه شد.امام حسين(ع)در مكه مورد توجه عموم قرار گرفت و شخصيت والاى او شخصيت عبد اللّه بن زبير را تحت الشعاع قرار داد چنانكه عبد اللّه بن زبير ناچار شد هر روز با مردم ديگر نزد امام برود.
جماعتى از شيعيان و هواخواهان حضرت على(ع)در كوفه پس از شنيدن خبر مرگ معاويه در منزل سليمان بن صرد خزاعى گرد آمدند و نامهاى به امام حسين(ع)نوشتند كه در آن پس از اظهار خوشحالى از مرگ معاويه اظهار داشتند كه امامى ندارند و منتظر قدوم او به كوفه هستند تا شايد خداوند به وسيله او مردم را به دور حق جمع كند.پس از اين نامه، نامههاى ديگرى هم نوشتند و رسولانى فرستادند و امام را به حركت به سوى كوفه ترغيب كردند.
امام حسين(ع) در پاسخ نامههاى ايشان نامهاى نوشت و پسر عم خود مسلم بن عقيل را فرستاد تا از وضع كوفه و احوال مردم آگاهى دهد و اگر اوضاع را مطابق نامهها و پيغامهايشان يافت او را خبر دهد تا او نيز بسوى ايشان حركت كند.
چون مسلم بن عقيل به كوفه رسيد، مردم زيادى در ابتدا با او بيعت كردند و والى كوفه از طرف يزيد كه نعمان بن بشير نام داشت بر او سخت نگرفت. مسلم به امام حسين(ع)نامه نوشت و گفت كه هر چه زودتر به سمت كوفه حركت كند.هواداران بنى اميه نامهاى به يزيد نوشتند و او را از ضعف و سستى نعمان بن بشير در برابر مسلم و اتباع او آگاهى دادند.يزيد پس از مشورت با سرجون كه از موالى معاويه بود، عبيد اللّه بن زياد والى بصره را مأمور كوفه كرد و دستور داد كه مسلم را تعقيب كند تا آنكه يا او را از شهر بيرون كند و يا به قتلش برساند.
عبيد اللّه بن زياد بيدرنگ روانه كوفه گرديد و به تنهايى وارد آن شهر شد و زمام حكومت را به دست گرفت و مردم را با وعده و وعيد به خود جلب كرد.مسلم سرانجام در روز هشتم يا نهم ذى الحجه سال شصت در كوفه خروج كرد و دار الاماره را محاصره كرد.اما اشراف كوفه و رؤساى قبايل كه دل با عبيد اللّه داشتند، افراد طوايف خود را از پيروى از مسلم بر حذر داشتند و در اين كار موفق شدند، چنانكه مسلم تنها ماند و به تفصيلى كه در كتب تاريخ مذكور است گرفتار و كشته شد.
امام حسين(ع)پيش از آنكه از خبر قتل مسلم آگاه گردد عازم خروج از مكه و حركت به سوى كوفه گرديد.عدهاى از بزرگان قوم از جمله عبد اللّه بن عباس او را اندرز دادند كه در مكه بماند و به كوفه كه مردم آن قابل اطمينان نيستند نرود و حتى عبد اللّه بن عباس پيشنهاد كرد كه بجاى كوفه به يمن برود و از آنجا داعيان و مبلغان خود را به اطراف بفرستد ولى امام هيچ يك از اين پيشنهادها را نپذيرفت و در حركت بسوى كوفه جازم و مصمم ماند.
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه مگر امام با آن همه سابقه و آگاهى كه خود از نزديك به احوال مردم كوفه داشت، خطر غدر و نفاق كوفيان را پيش بينى نمىكرد؟
پاسخ آن است كه قطع نظر از مسأله امامت در نظر شيعه كه به موجب آن امام از عواقب امور آگاهتر و بصيرتر از مردم ديگر است، امام حسين(ع)حتما عواقب خروج خود را از مكه و رفتنش را به ميان مردم كوفه تصور مىكرد و بهتر از ديگران مىدانست كه چگونه مردم كوفه پدر او را در برابر معاويه تقويت نكردند و چگونه برادرش را تنها گذاشتند و نزديك بود كه او را تسليم معاويه كنند.بنابر اين نامههاى مردم كوفه او را اغفال نمىكرد.او مىدانست كه مردم كوفه مىتوانستند از حجر بن عدى و ديگران حمايت كنند و حكومت زياد بن ابيه را گردن ننهند و سب امام على(ع) را بر بالاى منابر تحمل نكنند.امام مىدانست كه كوفيان ممكن است به وعده خود وفا نكنند و او را تنها بگذارند.پس چرا به نامههاى ايشان پاسخ مثبت داد و به مذاكرات ياران و نزديكان خود توجه نكرد و با پاى خود بسوى قتلگاه شتافت؟
پاسخ آن است كه امام حسين(ع)نمىتوانست حكومت يزيد بن معاويه را بر مسلمين تحمل كند، چه او را اصلا شايسته خلافت نمىدانست و اطاعت از مردى را كه روزگارش در لهو و لعب و شكار مىگذشت و حتى به فسق مشهور بود جايز نمىدانست.اشتهار يزيد به فسق چنان بود كه حتى عبيد اللّه بن زياد نيز به آن اقرار داشت.
هنگامى كه يزيد او را در سال 63 مأمور كرد كه به مدينه برود و عبد اللّه بن زبير را در مكه محاصره كند، عبيد اللّه از اين مأموريت سر باز زد و گفت نه! من براى اين فاسق(يعنى يزيد)دو چيز را با هم جمع نمىكنم: قتل حسين فرزند رسول خدا و تاختن به كعبه، و از اين مأموريت عذر خواست.عبد اللّه بن زبير نيز پس از شنيدن شهادت سيد الشهداء(ع) سخنانى ايراد كرد و در ضمن آن گفت: «حسين(ع) كسى نبود كه قرآن را به غناء بدل سازد و گريه از ترس خدا را به حداء(نوعى آواز)مبدل كند و شرب خمر را جانشين روزه و شكار را جايگزين مجالس ذكر خداوند كند».مقصود ابن زبير كنايه به يزيد بن معاويه و فسوق او بود(كامل، ابن اثير، 98/4، 112)و نيز رسيدن يزيد به مسند خلافت بر خلاف اصول مقرر در اسلام بود و معاويه در حيات خود با زور و تطميع براى او بيعت گرفته بود.خلافت مسلمانان امرى مهم است كه به اعتقاد شيعه بايستى به نص رسول الله (ص)يا امام معصوم(ع)باشد و به اعتقاد اهل سنت بايستى به انتخاب اهل حل و عقد مسلمانان، و از روى اختيار و آزادى باشد و هيچ يك از اين شرايط در خلافت يزيد حاصل نشده بود و اين كار معاويه راه را براى روش سلطنتى و امپراطورى كه در آن حكومت از راه ارث است نه شايستگى، باز مىكرد كه بر خلاف اصول و مبانى اسلامى بود.
نيز امام خود را به حق شايستهتر از همه كس براى مقام خلافت مىديد و نامههاى كوفيان، با آنكه قابل اطمينان نبود، براى او تكليفى شرعى ايجاد مىكرد تا با تمام قوا در راه انجاز مقاصد اسلامى بكوشد و هر گونه تعلل را در اين كار مخالف اين وظيفه و تكليف شرعى خود مىدانست.
باز اين سئوال پيش مىآيد كه اگر امام مىدانست خروج او از مكه و رفتنش به كوفه خطرناك است و به اغلب احتمالات موجب قتل و شهادت او خواهد گرديد چرا خود را به مهلكه انداخت؟
در پاسخ بايد گفت كه امام با اين عمل خود مىخواست راه فداكارى و«اباى از ضيم»و نرفتن زير بار زور و نيز دفاع از حقيقت و پافشارى در راه عقيده را به ديگران بياموزد.اگر امام اين كار را نمىكرد و سر به اطاعت يزيد فرود مىآورد و پاسخ نامههاى كوفيان را نمىداد، چگونه مىتوانست سربلند و با افتخار در ميان مردم زندگى كند و در جواب مردمى كه او را نمونه تقوا و مثل اعلاى يك فرد اسلامى مىدانستند چه مىگفت؟
پس امام مىدانست كه كشته خواهد شد و ترجيح داد كه اين امر در بيرون كعبه و مكه صورت گيرد تا توهين و هتك حرمتى به خانه خدا وارد نيايد و حرمت قرآن و اسلام محفوظ بماند.
باز هم سؤالى پيش مىآيد كه چرا امام مطابق اندرز عبد اللّه بن عباس به يمن نرفت كه مردم آنجا لااقل سابقه غدر و عهد شكنى نداشتند.پاسخ آن است كه امام مىخواست مخالفت خود را با حكومت جور بنىاميه آشكارا بر جهانيان معلوم دارد و اين امر در عراق كه بزرگترين مركز تجمع اسلامى بود و شهرهاى بزرگ كوفه و بصره در آن قرار داشتند بهتر ميسر بود تا در يمن كه دور از مراكز اسلامى بود.
ابن زياد پس از قتل مسلم(ع)مرزهاى عراق را با حجاز بست و فرستادههاى ديگر امام را در كوفه گرفت و كشت و سپاهى را براى گرفتن و كشتن امام حسين(ع)و اصحاب او آماده ساخت.چون خبر شهادت مسلم(ع)و ساير فرستادگان در راه كوفه به گوش امام رسيد روى به همراهان خود كرد و فرمود تا هر كه مىخواهد برگردد و او ايشان را از عهد و ميثاقى كه با او بسته بودند آزاد مىكند.
بسيارى از همراهان او پراكنده شدند و فقط ياران و اهل بيت او كه از مكه با او همراه بودند باقى ماندند.
در بطن عقبه، مردى عرب به او رسيد و او را سوگند داد كه برگردد زيرا اين راهى كه ميرود بسوى شمشيرها و سر نيزهها است.اگر مردمى كه به او نامه نوشته بودند راه را براى او باز مىكردند و امر را براى او آماده مىساختند رفتن او وجهى داشت اما اكنون كه اين وضع پيش آمده است رفتن او صلاح نيست.حضرت در پاسخ فرمود: «آنچه تو گفتى بر من پوشيده نيست ولى كسى نمىتواند بر امر خدا غالب شود».آنگاه از آن محل دور شد.
در منزلى به نام«شراف»، حر بن يزيد رياحى با هزار نفر از سوى حصين بن نمير تميمى كه مأمور حفاظت مرزهاى عراق بود رسيد و گفت مأمور است تا او را پيش عبيد اللّه بن زياد ببرد.امام به او سخت پرخاش كرد و حر گفت او مأمور جنگ نيست و فقط مأمور است كه او را به كوفه ببرد.حضرت خطبهاى ايراد فرمود و خود را شناسانيد و نامههاى كوفيان را يادآورى كرد و غدر و نفاق ايشان را متذكر شد و تأكيد فرمود كه يزيد و اتباع او از شيطان اطاعت مىكنند و فساد را آشكار كرده و حدود الهى را به حال تعطيل درآوردهاند و حرام خدا را حلال و حلال او را حرام ساختهاند و قيام او و آمدنش از مكه براى همين امر است.در اين ميان چهار تن از كوفه رسيدند و خبر آوردند كه اشراف كوفه با گرفتن پول و رشوه به مخالفت با امام و موافقت با يزيد برخاستهاند و مردم ديگر اگر چه دلهايشان با امام حسين(ع)است اما شمشيرهايشان بسوى او آخته است. نيز خبر آوردند كه قيس بن مسهر فرستاده امام به قتل رسيده است.
البته امام با آنكه خبر شهادت مسلم را شنيده بود باز عازم كوفه بود و شايد اميد مىداشت كه با رفتن او به كوفه هواخواهانش قيام كنند و حكومت ابن زياد را سرنگون سازند.اما با آمدن حر بر ايشان مسلم گرديد كه ابن زياد بر اوضاع مسلط شده است و هواخواهان واقعى او در كوفه بسيار اندك هستند و در حالت اختفا بسر مىبرند.به همين جهت از رفتن به كوفه منصرف شد و مىخواست به مدينه باز گردد كه حر مانع او گرديد.در اين ميان قاصدى از ابن زياد رسيد كه امام حسين(ع)را در تنگنا بگذارد و او را در فضايى باز كه حصن و پناهگاه و آب نداشته باشد فرود بياورد تا امر بعدى او برسد.
امام بناچار روز پنجشنبه دوم محرم سال شصت و يك هجرى در محلى به نام كربلا فرود آمد و فرداى آن روز عمر بن سعد بن ابى وقاص با چهار هزار تن از سوى عبيد اللّه بن زياد رسيد و مأمور بود كه از امام حسين(ع)براى يزيد بيعت بگيرد.امام حسين(ع)پيشنهاد كرد كه راه را براى او باز بگذارند تا به مدينه باز گردد يا جاى ديگر برود.عمر بن سعد اين پيشنهاد را به ابن زياد فرستاد و او مىخواست بپذيرد ولى شمر بن ذى الجوشن مانع شد و گفت اگر امام حسين(ع)را رها كنند نيرو خواهد گرفت و گرفتن بيعت از او ممكن نخواهد شد.
ابن زياد پس از شنيدن سخنان شمر نامهاى به عمر بن سعد نوشت و گفت امام حسين(ع)يا بايد تسليم شود و يا كشته شود.فاجعه كربلا از اينجا آغاز مىگردد.امام حسين(ع)سر تسليم فرود نياورد و به ياران خود اختيار داد كه شبانه او را ترك كنند و او را تنها بگذارند زيرا او تسليم نخواهد شد و به قتل خواهد رسيد و از اين رو نمىخواهد كه اصحاب به سرنوشت او دچار شوند.اما اصحاب و خويشان او همچنان وفادار ماندند و با دليرى بىمانندى از او دفاع كردند و جان خود را در راه او باختند.شرح شجاعت و جنگ سرسختانه سيدالشهداء(ع)و اصحابش را مىتوان در تاريخ طبرى(وقايع سال 61 هجرى)ملاحظه كرد.
دفاع دليرانه امام (ع) حيرت انگيز بود.شخصى به نام عبد اللّه بن عمار كه شاهد عينى ماجرا بوده مىگويد نديدم مردى كه فرزندان و اهل بيت و يارانش كشته شده باشند، قويتر و مطمئنتر و دليرتر از حسين بن على(ع) كه پيادگان دشمن مانند گوسفند از پيش او مىگريختند.اين شجاعت را بازماندگان او نيز از خود نشان دادند و در برابر كسانى كه ايشان را اسير كردند و در مجلس ابن زياد و يزيد - با اينكه در حال اسارت بودند - قوت نفس بىمانندى از خود نشان دادند. نمونه كامل اين قدرتِ اراده و تسلط بر نفس و عدم تسليم، در وجود حضرت زينب (ع)متجلى شد كه پايدارى و سخنان تند و سخت او در برابر ابن زياد معروف است.
عبد اللّه بن زبير با اينكه خود را رقيب امام حسين (ع)مىديد و با اهل بيت رسول الله(ص) عداوت خاصى داشت چون خبر شهادت او را شنيد گفت: «اگر چه خداوند كسى را آگاه نمىكند كه كشته خواهد شد امام حسين مرگ شرافتمندانه را بر زندگى پست ترجيح داد...آنها كسى را كشتند كه طول شب را نماز مىخواند و روزها را روزه مىگرفت و در امر خلافت از آنها سزاوارتر بود و در دين و فضيلت بر ايشان برترى داشت.(تاريخ طبرى، 366/2)
شهادت حضرت سيد الشهداء(ع)و برادران و برادرزادگان و فرزندان و اصحاب بزرگوار او روز دهم ماه محرم سال شصت و يك هجرى رخ داد.زنان و كودكان خاندان رسالت همه به اسارت كوفيان درآمدند.خيمههاى آنها را آتش زدند و بر جنازه شهدا اسب تاختند و سرهاى شهيدان را از تنها جدا و بر نيزهها كردند.سر امام(ع) را سنان بن انس يا شمر بن ذى الجوشن از تن جدا كرده با سرهاى شهداى ديگر به كوفه نزد عبيد اللّه بن زياد برد.
اعراب بنى اسد بعد از پايان جنگ كربلا تنهاى بىسر شهدا را دفن كردند.درباره مدفن سر امام به يقين نمىتوان اظهار عقيده كرد، در دمشق و مصر و كربلا مشاهدى به نام«رأس الحسين»زيارتگاه شيعيان است.
حسين بن على(ع)به حكم رسول اللّه(ص)و وصيت برادرش حسن(ع)از روز پنج شنبه 28 صفر سال 50 ه.ق. بعد از شهادت برادر به امامت رسيد و حدود 11 سال اين وظيفه خطير را عهدهدار بود.تربت پاكش زيارتگاه شيعيان جهان و ذكر مصيبات و گريه بر مظلوميتش پاك كننده گناهان است.مزار امام حسين(ع)را نخستين بار اعراب بنى اسد مشخص نمودند و پس از آن بارها دستخوش تبديل و تغيير و تخريب و تعمير گرديد تا به سال 767ه.ق. در عهد سلطان اويس ايلخان بناى فعلى روضه مطهره حسينى ساخته شد.
منابع
مقاتل الطالبيين، 51، 52
ارشاد، شيخ مفيد، 24/2، 137
فصول المهمه، ابن صباغ مالكى، 170، 200
اعلام الورى باعلام الهدى، امين الاسلام طبرسى، 213، 251
خصائص نسائى، 122، 124
تاريخ بغداد، 204/2
ذخائر العقبى
محب الدين طبرى
مستدرك الصحيحين، 290/2
تهذيب التهذيب، 354/2
امام حسن مجتبى (ع)
ابو محمد حسن بن على بن ابى طالب، امام دوم از ائمه اثنى عشر، و چهارمين معصوم از چهارده معصوم (ع)، فرزند نخست على بن ابى طالب (ع) و حضرت فاطمه (ع) است. تولد آن حضرت بنا به قول بيشتر مورخان در مدينه و در روز سه شنبه 15 رمضان سال سوم هجرى اتفاق افتاده است.
امام حسن (ع) يكى از پنج تن آل عبا از اهل بيت رسول گرامى (ص) بود كه آيه تطهير: إنما يريد اللّه ليذهب عنكم الرجس أهل البيت و يطهركم تطهيرا (احزاب، 33) در شأن ايشان نازل گرديده است. به روايت عايشه، رسول اكرم (ص) على و فاطمه و حسن و حسين (ع) را در زير كساء خود جمع، و آيه تطهير را تلاوت كرد و فرمود: «اينها اهل بيت منند.» در حديثى ديگر فرمود : «اين چهار تن آل محمدند، با هر كس در جنگ باشند من هم با او در جنگم و با هر كه در آشتى باشند من نيز در آشتى هستم.»
نام حسن و حسين را خود حضرت رسول (ص) تعيين فرموده و در گوش ايشان اذان گفته و برايشان عقيقه كرده است. ظاهرا نامهاى حسن و حسين در عرب سابقه نداشته است و انتخاب اين دو نام به ابتكار خود حضرت رسول (ص) بوده است. بنا به بعضى از روايات كه منطقى به نظر مىرسد حضرت امير (ع) با وجود حضرت رسول (ص) و به احترام ايشان خود مبادرت به نامگذارى فرزندان خود نكرده است و به همين دليل رواياتى را كه به موجب آن حضرت امير (ع) در آغاز نامهاى ديگرى به فرزندان خود داده بوده است بايد با احتياط تلقى كرد.
گفتهاند كه نامهاى حسن و حسين در ميان عرب مرسوم نبوده است و آنچه بوده است«حَسْن» (به فتح حاء و سكون سين) و«حَسين» (به فتح حاء) بوده است. ازهرى گفته است كه حسن نام تپهاى ريگى در ديار بنو تميم، و حسن و حسين بطور كلى به معنى كوه ريگى يا تپه ريگى بلند بوده است. (لسان العرب ذيل«حسن»)
بنا بر روايات زيادى امام حسن (ع) شبيهترين مردم به رسول خدا (ص) بوده است. حضرت رسول (ص) اين دو سبط خود را زياد دوست مىداشت و پاره تن خود و دو گل خوش بوى خويش مىناميد، آنها را بر شانههاى خود سوار مىكرد و بر زمين خم مىشد تا بر او سوار شوند. در سجده اجازه مىداد به پشت او بپرند و بازى كنند و بخاطر آنها خطبه را قطع مىكرد و از منبر به زير مىآمد.
حسنين محبوبترين اهل بيت بودند. رسول اكرم (ص) ايشان را دو پسر خود و سيد جوانان بهشت و زينت آن و دو گوشواره عرش خواند و نسل خود را از پشت آن دو معرفى كرد و در مباهله با نصاراى نجران على و فاطمه و حسنين را با خود برد و به حكم قرآن ( آل عمران، 61) حسنين را پسران خود ناميد.
ذهبى در وصف حضرت (سير اعلام النبلاء، 253/3) گويد: اين امام (يعنى امام حسن)، بزرگمنش، زيباروى، عاقل، متين، سخى، نيكوكار، متدين، متقى، با حشمت و از هر كس فاضلتر، پارساتر و فداكارتر بود. هرگز سخن دلآزار بر زبان نياورد و به اتفاق همه مورخين كسى جز سخن راست از او نشنيد .روانى طبع و بلاغت و تبحر او در قرآن و حديث و كلام عرب تا جايى بود كه معاويه شاميان و طرفداران خود را از بحث و احتجاج با آن حضرت بر حذر مىداشت. در حلم و اغماض وارث بر حق پدر بود .
در وصف آن حضرت گفتهاند كه پانزده بار حج به جاى آورد و بيشتر آن را از مدينه تا مكه با پاى پياده طى كرد.
درباره سخاوت آن حضرت نيز روايات زيادى آمده است. از جمله روايت محمد بن حبيب در امالى است كه به موجب آن حضرت امام حسن (ع) دو بار هر چه داشت به فقرا داد (خرج من ماله مرتين) و سه بار مال خود را با خدا به دو نيم كرد و نيمى را در راه او انفاق نمود.
پس از شهادت حضرت امير (ع) مردم كوفه با امام حسن (ع) بيعت كردند. به روايت طبرى نخستين كسى كه با او بيعت كرد قيس بن سعد بن عباده انصارى بود و بنا به روايت مداينى نخستين كسى كه مردم را به بيعت امام حسن (ع) فراخواند عبد اللّه بن عباس بود.( اين روايت با روايات ديگرى كه مىگويند عبد اللّه بن عباس در حين شهادت حضرت امير (ع) در كوفه نبود سازگار نيست.) پس از آن ساير مردم شامل مهاجرين و انصار ساكن كوفه و ديگر مردم اين شهر با آن حضرت بيعت كردند.
امام حسن (ع) در زمان حيات پدر بزرگوار خود يعنى از جنگ صفين و قضيه حكمين، سستى و تزلزل رأى بيشتر مردم كوفه را در جنگ با معاويه به خوبى درك كرده بود و مىدانست كه مردم كوفه از سخت گيرى امام على (ع) در تقسيم بيت المال و رفتار سخت او حتى با خانواده و خويشان خود در مورد اموال عمومى ناراحت، و با حسرت طالب معاويه هستند كه در بذل بيت المال مرزى شرعى و قانونى نمىشناسد، اصحاب خود را غرق مال و نعمت مىكند و بزرگانى را كه در اطراف امام على (ع) هستند با اموال گزاف مىفريبد.
كسانى كه صرفا اهل تقوى بودند و آرزويى بجز اجراى دقيق احكام الهى نداشتند در ميان اصحاب حضرت امير (ع) كم بودند و به تدريج كمتر مىشدند. معاويه از سستى و تزلزل ياران امام على (ع) جرأت و جسارت بيشترى بدست آورد و اطراف بصره و كوفه را غارت كرد و هر چه اميرالمؤمنين (ع) اصحاب خود را به جهاد و مقابله با دشمن ترغيب فرمود چيزى جز سستى از ايشان نديد.
شهادت حضرت على (ع) به دست يكى از خوارج بر دلسردى و نوميدى امام حسن مجتبى (ع) افزود و از اينكه بتواند در چنين محيط آلودهاى با سپاهيان منظم و مصمم معاويه بجنگد مأيوس شد. در نتيجه امام تصميم گرفت خلافت را تحت شرايطى به معاويه بازگذارد.
شرايط صلح را به گونههاى مختلف نوشتهاند و مفصلتر از همه روايتى است كه شيخ صدوق از كتاب الفروق بين الأباطيل و الحقوق تأليف محمد بن بحر الشيبانى نقل كرده است و مجلسى در بحار الانوار (101/10) آورده است. به موجب اين روايت حسن بن على (ع) با معاويه بيعت كرد به اين شرط كه «او را امير المؤمنين نخوانَد و پيش او شهادتى ندهد، معاويه شيعه امام على (ع) را تعقيب نكند و ايشان را امان و زنهار دهد، بدى به ايشان نرساند، هر كه از ايشان صاحب حقى باشد آن حق را به او باز گرداند و يك ميليون درهم به فرزندان كسانى كه در جنگهاى صفين و جمل در ركاب امام على (ع) كشته شدهاند از خراج داراب گرد بدهد». معاويه تمام اين شروط را پذيرفت ولى به هيچيك از آنها وفا نكرد.
در فصول المهمة ابن الصباغ مالكى صلحنامه چنين آمده است: حسن بن على با معاوية بن ابى سفيان صلح كرد به اين شرط كه ولايت مسلمانان را به او بسپارد و معاويه با مسلمانان به موجب كتاب خدا و سنت رسول عمل كند و معاويه كسى را پس از خود ولى عهد نكند و مردم در همه جا در امان باشند و اصحاب و شيعه على بر جان و مال و زن و فرزند خود در امان باشند. معاويه عهد و ميثاق مىبندد كه در نهان و آشكار با حسن و برادرش حسين و اهل بيت رسول بد نينديشد و كسى از ايشان را در جهان نترساند. به گفته طبرى يكى از شروط امام حسن آن بود كه آنچه در بيت المال كوفه موجود است در اختيار او باشد و اين موجودى پنج ميليون درهم بود.
ابو الفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين درباره وقايعى كه منجر به صلح امام حسن (ع) با معاويه گرديد رواياتى مفصلتر از آنچه طبرى و ديگران آوردهاند نقل كرده است و نكاتى در آن هست كه ما را به صحت آن مطمئنتر مىسازد.
بنابر اين روايت، پس از بيعت مردم با امام حسن (ع) نامههايى ميان آن حضرت و معاويه رد و بدل شد و سرانجام هر دو طرف تصميم به جنگ گرفتند. معاويه بخشنامهاى به اطراف فرستاد و در آن به خاطر قتل امام على (ع) خدا را سپاس گفت و از اينكه در ميان ياران امام على (ع) تفرقه و نفاق افتاده است اظهار خرسندى كرد. در اين نامه معاويه اعلام كرد كه نامههاى اشراف و بزرگان سپاه امام على (ع) به او مىرسد كه از او براى خود و عشاير خود امان مىخواهند. معاويه از مردم خواست كه همه با سپاه و سلاح بسوى او بروند زيرا خداوند اهل بغى و عدوان را هلاك كرده است. پس از آن با سپاه خود تا پل منبج حركت كرد و امام حسن (ع) نيز آماده حركت به سوى او گرديد و حجر بن عدى را از پيش فرستاد تا مردم و كارداران را براى حركت به ميدان جنگ آماده سازد. سپس حاضران را فرا خواند و آنان را به جهاد دعوت كرد. كسى پاسخ نداد تا آنكه عدى بن حاتم مردم را ملامت كرد و خود روى به امام كرد و اطاعت خود را اعلام داشت. پس از او قيس بن سعد بن عباده و معقل بن قيس رياحى و زياد بن صعصعه تيمى به پا خاستند و مردم را به جهت سكوتشان سرزنش كردند و آمادگى خود را اعلام داشتند. امام آماده قتال شد و از كوفه بيرون آمد و عبيد الله بن عباس را با دوازده هزار تن از پيش فرستاد و وصايايى به او فرمود و خود نيز حركت كرد تا به ساباط مدائن رسيد. در آنجا خطبهاى خواند كه از مضمون آن ميل به مصالحه استشمام مىشد. مردم با شنيدن اين خطبه به يكديگر نگاه كردند و گفتند گمان ما اين است كه او مىخواهد با معاويه آشتى كند و امر خلافت را به او تسليم كند، او كافر شد.
پس به سراپرده او ريختند و آن را غارت كردند، سجاده او را از زير پايش كشيدند و عبايش را از دوشش برداشتند. در اين ميان جمعى از شيعه و اطرافيانش او را احاطه كرده و از دست حمله كنندگانش باز داشتند ولى او را به سبب سخنانى كه گفته بود ملامت كردند و به ضعفش منسوب داشتند.
پس از آن مردى به نام جراح بن سنان گفت: اللّه اكبر، اى حسن تو نيز مانند پدرت مشرك شدى! و با آلتى كه در دستش بود زخمى بر ران او زد و آن حضرت شمشير خود را به او حواله كرد و هر دو به زمين افتادند. در اين ميان مردم جمع شدند و جراح بن سنان را كشته و امام را بر روى تختى تا مداين حمل كردند. امام نزد والى آنجا به نام سعد (يا سعيد) بن مسعود ثقفى (عموى مختار بن ابى عبيده ثقفى) به معالجه پرداخت تا خوب شد.
چنانكه از اين روايت بر مىآيد اطرافيان امام حسن بر سه دسته بودند:
گروهى كه اكثريت با آنها بود همانها بودند كه چون امام دعوت به جهاد فرمود ساكت شدند و عدم رضايت خود را با اين سكوت اظهار كردند.
گروه دوم دوستان وفادار او بودند ولى اين دسته نيز چون خطبه او را در ساباط مدائن كه بوى آشتى مىداد شنيدند او را بر ضعفى كه نشان داده بود ملامت كردند.
گروه سوم كسانى بودند كه با شنيدن اين خطبه به خشم آمدند و او را مشرك خواندند و يكى از ايشان مىخواست او را بكشد. اين گروه سوم - كه در اقليت بودند - همان خوارج بودند كه به اميد جنگ با معاويه با امام بيعت كرده بودند و چون ترديد او را ديدند او را هم مانند پدرش مشرك خواندند و دست به غارت اموال او زدند.
دسته اول در برابر جسارت اين گروه كوچك اقدامى نكرد و فقط شيعيان خالص او از او حمايت كردند آنهم با سرزنش و ملامت! بنابر اين امام حسن (ع) ميان گروهها و دستههايى كه هواها و آمال و اهداف گوناگونى داشتند گرفتار شده بود و نمىتوانست با وسايلى كه منطبق بر امر دين و احكام الهى باشد همه اين گروهها را راضى سازد.
از سوى ديگر مىدانست كه در برابر كسى قرار دارد كه در رسيدن به اهداف خود از هيچ وسيله و واسطهاى ابا ندارد و از اين راه مسلما بر او غلبه خواهد كرد.واضح است كه اگر اين غلبه در اثر جنگ باشد نتيجه آن براى او و خانواده و شيعيانش بسيار گران تمام خواهد شد و به همين جهت تصميم به مصالحه گرفت.
بنا بر روايت ابو الفرج در مقاتل الطالبيين معاويه عبيد اللّه بن عباس را - كه امام او را در مقدمه لشكر فرستاده بود - با يك ميليون درهم بفريفت و او شبانه سپاه خود را ترك كرد و داخل سپاه معاويه شد.
در اين ميان معاويه دو تن از اصحاب خود را پيش امام فرستاد و او را دعوت به آشتى كرد و شرايطى در برابر صرف نظر كردن امام از خلافت به او وعده داد كه از جمله آن بود كه از امام على (ع) جز به نيكى ياد نكند و به شيعيان ايشان آزارى نرساند.
آن دسته از ياران امام كه از موافقت امام ناراضى بودند او را ملامت مىكردند و از اين واقعه كه پيش آمده بود گريه مىكردند و حتى يك تن از اصحابش او را«مذل-المؤمنين» (خوار كننده مؤمنان) خواند.
گفته شده معاويه پس از موافقت امام روى به كوفه نهاد و در نخيله خطبهاى براى مردم كوفه ايراد كرد و گفت: «من با شما جنگ نكردم كه نماز بخوانيد و روزه بگيريد و حج كنيد و زكات بدهيد. من با شما براى آن جنگيدم كه بر شما حكومت كنم و خداوند اين را با آنكه شما نمىخواستيد به من عطا فرمود و هر چه به حسن بن على دادهام (يعنى وعده كردهام) زير اين دو پايم مىگذارم و به آن وفا نمىكنم».
معاويه همان طور كه در روايت فوق ذكر شده به شروطى كه با امام كرده بود وفا نكرد كه مهمتر از همه ناسزا گفتن به حضرت امير (ع) و تعقيب دوستان آن حضرت از جمله قتل حجر بن عدى بود.
در احتجاج طبرسى روايتى از زيد بن وهب جهنى هست كه در آن امام حسن (ع) علت مصالحه خود را با معاويه بيان فرموده است.
زيد بن وهب مىگويد: «پس از آنكه حسن بن على را زخم زدند در مدائن پيش او رفتم در حالى كه از درد مىناليد. گفتم اى پسر رسول خدا رأى تو چيست و چه مىبينى كه مردم در كار خود متحير ماندهاند. ايشان فرمودند: معاويه به نظر من از اين كسانى كه مىپندارند شيعه من هستند بهتر است. اينها آهنگ كشتن مرا كردند و بار و بنه مرا غارت كردند و مال مرا گرفتند. اگر از معاويه پيمانى بگيرم كه خون خود را حفظ كنم و براى خانواده خود امان بگيرم بهتر از آن است كه اينها مرا بكشند و خانواده مرا از بين ببرند. به خدا كه اگر من با معاويه بجنگم اينها گردن مرا مىگيرند و مرا به او تسليم مىكنند. اگر من با معاويه در حال عزت صلح كنم بهتر از آن است كه او مرا در حال اسارت بكشد و يا بر من منت بگذارد و مرا نكشد و اين ننگ تا آخر دنيا بر بنى هاشم بماند و معاويه و فرزندانش بر زنده و مرده ما منت بگذارند.»
در همين كتاب (احتجاج 12/2) آمده است كه راوى مىگويد: «پيش حسن بن على رفتم و گفتم اى پسر رسول خدا ما را خوار ساختى و ما شيعيان را برده و بنده كردى. فرمود چرا؟ گفتم براى اينكه امر خلافت را به معاويه تسليم كردى. فرمود به خدا كه من خلافت را براى آن تسليم كردم كه براى خود يارانى نيافتم و اگر يارانى مىيافتم شب و روز با او مىجنگيدم تا خداوند ميان من و او حكم كند. ولى من مردم كوفه را شناختم كه در سخن و در عمل پاى بند عهد و پيمان نيستند، به ما مىگويند كه دل ما با شما است اما شمشيرهايشان بر روى ما آخته است».
اين نقلها بيانگر اين حقيقت است كه امام واقعا چارهاى جز مصالحه و تسليم خلافت به معاويه نداشته است.
اما از لحاظ اعتقادات شيعه مسأله به گونه ديگرى است: امام حسن (ع) امام معصوم مفترض الطاعه است و همه كارهاى او بر اساس دستورهاى الهى و مصالح عاليه دينى است. امام از اسرار غيب و پشت پرده آگاه است و هر چه او كند همان صحيح است. در اين باب روايات زيادى هست كه براى اطلاع بيشتر بايد به كتب مفصل رجوع كرد.
مثلا روايتى در احتجاج طبرسى هست كه چون امام با معاويه آشتى فرمود بعضى از مردم او را بر اين كار سرزنش كردند. امام فرمود: «به خدا نمىدانيد كه من چه كردم. آنچه من كردم براى شيعه من از همه آنچه آفتاب بر آن طلوع كند يا غروب كند بهتر است. آيا نمىدانيد كه من امام مفترض الطاعه شما و يكى از دو سرور جوانان اهل بهشت به نص رسول خدا هستم؟ گفتند بلى. بعد حضرت اشاره به قصه موسى و خضر كه در قرآن آمده است فرمود و گفت آيا نمىدانيد كه چون خضر آن كشتى را سوراخ كرد و آن ديوار را اصلاح نمود و آن كودك را كشت موسى (ع) در خشم آمد؟ موسى (ع) علت و حكمت اين كارها را نمىدانست ولى اين كارهاى خضر همه از روى حكمت و عين صواب بود.»
سيد مرتضى در تنزيه الانبياء مطالبى در توجيه مصالحه امام آورده است كه قسمتى از آن همان است كه پيشتر نيز گفته شد و از جمله آنها دليل امامت است. وى در اين باب مىگويد: «از روى ادله ظاهره و قاهره ثابت شده است كه او معصوم مؤيد است و بايد در برابر همه كارهاى او سر فروآورد و آن را حمل بر صحت كرد اگر چه توجيه آن به تفصيل معلوم نباشد يا در ظاهر چيزى باشد كه سبب نفرت نفوس گردد. سيد مرتضى پس از بيانات مفصل مىگويد: امام خود را از امامت خلع نكرد زيرا امامت پس از حصول آن از او سلب نمىشود. حتى بيشتر اهل سنت نيز مىگويند كه امام خود را نمىتواند خلع كند و فقط از راه اختيار كامل اين كار را مىتواند بكند و اگر از راه ناچارى و اكراه خود را خلع كرد اين خلع تأثيرى ندارد. نيز امام امر خلافت را به معاويه تسليم نفرمود بلكه متاركه جنگ كرد و اين به جهت نبودن يار و ياور بود. اما بيعت او با معاويه به معنى رضايت ظاهرى و خوددارى از نزاع بود همچنانكه حضرت امير (ع) نيز با خلفاى سه گانه بيعت كرد ولى اين بيعت به معنى رضايت باطنى و طيب نفس نبود، چنانكه رفتار و گفتار او بعدها شاهد اين مدعا است.
سيد مرتضى سپس اخذ عطايا و هدايايى را كه معاويه براى ايشان مىفرستاد نيز توجيه كرده است. (مراجعه كنيد به بحار الانوار، 107-106/10)
به هر حال امام حسن (ع) خلافت را به معاويه باز گذاشت و خود به مدينه مراجعت فرمود. بنا به گفته ابو الفرج اصفهانى معاويه مىخواست براى فرزند خود يزيد بن معاويه بيعت بگيرد و با وجود امام حسن (ع) و سعد بن ابى وقاص جرأت چنين كارى را نداشت تا آنكه هر دو را مسموم ساخت و پس از آن، زمينه جهت بيعت گرفتن براى يزيد آماده گرديد. معاويه امام حسن (ع) را توسط جعده همسر ايشان كه دختر اشعث بن قيس كندى بود مسموم ساخت. معاويه به او وعده داده بود كه در صورت مسموم ساختن امام، او را به همسرى يزيد درآورد و صد هزار درهم براى او فرستاد. اما معاويه پس از مسموم شدن امام به شرط ازدواج او با يزيد وفا نكرد و گفت مىترسم با پسر من همان كارى را بكند كه با پسر رسول خدا (ص) كرد.
جسد مطهر امام (ع) را مىخواستند بنا به وصيتش در جوار رسول خدا(ص) دفن كنند ولى مروان بن حكم نگذاشت و مىگويند عايشه نيز مخالفت كرد. امام در ساعات واپسين عمر با اينكه ظن قوى داشت كه به دست همسرش جعده مسموم شده است نگذاشت او را قصاص كنند و عذاب وجدان را كه با خلف وعده معاويه توأم مىشد و تا آخر عمر سرافكندهاش مىداشت براى جعده كافى دانست.
براى امام حسن (ع) پانزده فرزند پسر و دختر از مادران مختلف شمردهاند اما نسل آن حضرت فقط از دو فرزند ذكور او مانده است، يكى حسن بن حسن معروف به حسن مثنى و ديگرى زيد بن الحسن. چند تن از فرزندان آن حضرت در كربلا به شهادت رسيدند.
منابع:
شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 16
مقاتل الطالبيين، 50-29
بحار الانوار، ج 10
احتجاج طبرسى، ج 2
سير اعلام النبلاء، ذهبى، 253/3
اعيان الشيعة، 1
لسان العرب ماده«حسن»
شرح باب حادى عشر، 89-69
الغدير، 5/11
كشف الاسرار، 45/8
المستدرك، 137/3
مسند، ابن حنبل، 101/1
اسد الغابة، 269/5.
حضرت زهرا سلام الله عليها
حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها از پدرى بزرگوار همچون پيامبر اسلام و مادرى فداكار مانند حضرت خديجه پاى به اين عرصه خاكى نهاد. مختصرى از زندگانى رسول الله در بخش مربوط به ايشان گفته آمد.در اينجا فقط اشارهاى مىكنيم به زندگى مادر گرامى حضرت زهرا(س).
خديجه پيش از ظهور اسلام از زنان برجسته قريش بشمار مىرفته است تا آنجا كه او را طاهره و سيده زنان قريشش مىخواندند.بنا بر يك قول پيش از پيامبر شويى نداشته ولى بنا بر قول مشهور پيش از آنكه به عقد رسول اكرم درآيد نخست زن ابوهاله هند بن نباش بن زراره و پس از آن زن عتيق بن عائذ از بنىمخزوم گرديد. وى از ابوهاله صاحب دو پسر و از عتيق صاحب دخترى گرديد.اينان برادر و خواهر مادرى فاطمهاند.
پس از اين دو ازدواج، با آنكه زنى زيبا و مالدار بود و خواهان فراوان داشت، شوى نپذيرفت و با مالى كه داشت به بازرگانى پرداخت.تا آنگاه كه ابوطالب از برادرزاده خود خواست او هم مانند ديگر خويشاوندانش عامل خديجه گردد و از سوى او به تجارت شام رود و چنين شد.پس از اين سفر تجارتى بود كه به زناشويى با محمد(ص)مايل گرديد، و چنانكه ميدانيم او را به شوهرى پذيرفت.
چنانكه بين مورخان شهرت يافته و سنت نيز آنرا تأييد ميكند، خديجه به هنگام ازدواج با محمد(ص)چهل سال داشت.ولى با توجه به تعداد فرزندانى كه از اين ازدواج نصيب او گشت، مىتوان گفت تاريخنويسان رقم چهل را از آن جهت كه عدد كاملى است انتخاب كردهاند.در مقابل اين شهرت، ابن سعد به اسناد خود از ابن عباس روايت مىكند كه سن خديجه هنگام ازدواج با محمد(ص)بيست و هشت سال بوده است.
جز ابراهيم كه از كنيزكى آزاد شده بنام ماريه قبطيه متولد شد، ديگر فرزندان پيغمبر: زينب، رقيه، ام كلثوم، فاطمه(ع)، قاسم و عبد الله همگى از خديجهاند.قاسم در سن دو سالگى پيش از بعثت و عبد الله در مكه پيش از هجرت مرد.اما دختران به مدينه هجرت كردند و همگى پيش از فاطمه(ع)زندگانى را بدرود گفتند.
خديجه نخستين زنى است كه به پيغمبر ايمان آورد.هنگامى كه پيغمبر دعوت خود را آشكار كرد و ثروتمندان مكه روى در روى او ايستادند و به آزار پيروان او و خود وى نيز برخاستند، ابوطالب برادرزاده خود را از گزند اين دشمنان سرسخت حفظ مىكرد، اما خديجه نيز براى او پشتيبانى بود كه درون خانه بدو آرامش و دلگرمى مىبخشيد.براى همين خوى انسانى و خصلت مسلمانى است كه رسول خدا پيوسته ياد او را گرامى مىداشت.
ولادت
روايات در مورد تاريخ ولادت حضرت زهرا(س) مختلف است و بحث در اين روايات جز از نظر روشن شدن تاريخ، فايدهاى ندارد.دختر پيغمبر پنج سال پس از بعثت يا پيش از بعثت متولد شده باشد، در بيستم جمادى الثانيه متولد شده باشد يا در روز ديگر، نه ساله شوهر كرده باشد يا هجدهساله، هجده ساله بجوار پروردگار رفته باشد يا بيست و هشت ساله، او دختر پيغمبر اسلام و نمونه كامل زن تربيت شده و برخوردار از اخلاق عالى اسلامى است.آنچه هر زن و مرد مسلمان بايد از زندگانى دختر پيغمبر بياموزد، پارسايى، پرهيزگارى، بردبارى، فضيلت، ايمان به خدا و ترس از پروردگار و ديگر خصلتهاى عالى انسانى است كه در خود داشت.
نام و القاب ايشان
نام او فاطمه است.فاطمه وصفى است از مصدر فطم. اين ماده در لغت عرب به معنى بريدن، قطع كردن و جدا شدن آمده است.اين صيغه كه بر وزن فاعل معنى مفعولى مىدهد، به معنى بريده و جدا شده است.فاطمه از چه چيز جدا شده است؟در كتابهاى شيعه و سنى روايتى مىبينيم كه پيغمبر فرمود او را فاطمه ناميدند، چون خود و شيعيان او از آتش دوزخ بريدهاند.
نويسندگان سيره و محدثان اسلامى براى دختر پيغمبر لقبهايى چند نوشتهاند:
زهرا، صديقه، طاهره، راضيه، مرضيّه، مباركه، بتول و لقبهاى ديگر.از اين جمله لقب زهرا از شهرت بيشترى برخوردار است، و گاه با نام او همراه مىآيد«فاطمه زهرا»و يا بصورت تركيب عربى«فاطمة الزّهراء».
مادرِ پدر
بارى پرورش زهرا در كنار پدرش رسول خدا و در خانه نبوت بود. تربيت دينى را هم از آموزگارى چون محمد(ص) فراگرفت. در اين خانه بود كه تكبير گفتن و روى به خدا ايستادن آغاز شد.
او در خانه تنها بود و همبازى نداشت. دو خواهر او ساليانى چند از او بزرگتر بودند.شايد اين تنهايى هم يكى از انگيزههايى بوده است كه بايد از دوران كودكى همه توجه وى به رياضت هاى جسمانى و آموزشهاى روحانى معطوف گردد.
اندك اندك آيههاى ديگر مىرسد و درسهاى وسيعتر آغاز مىگردد: كسى بر ديگرى برترى ندارد، برده و ارباب در پيشگاه حق تعالى برابرند...
اين سخنان مكيان را خوش نيامد و موج آزارها و سخنان ناروا را در حق پيامبر واپسين باعث شد.او در اين ميان به دو يار وفادار دلگرم بود: ابوطالب و خديجه، ولى قضاى الهى چنان بود كه اين دو را نيز با فاصله اندكى از دست بدهد.
فاطمه(ع) چنانكه از قرآن درس گرفته است بايد اين آزمايش را هم ببيند. مرگ خويشان براى او آزمايش دگرى است. علاوه بر تحمل فراق مادر بايد سنگ صبور پدر باشد.اكنون فاطمه فقط دختر خانواده نيست. او جانشين عبدالله، آمنه، ابوطالب و خديجه است. او «ام ابيها» است، آرى او مام پدر است.
هجرت
با وجود همه دشمنيها اراده الهى بر اين قرار گرفته بود كه دين حق در گيتى منتشر شود و اولين گام در اين مسير، هجرت بود. پيامبر(ص) با هجرت به يثرب توطئه قريش را براى قتل وى خنثى نمود.على نيز پس از فداكارى عظيمى كه در شب هجرت انجام داد موظف بود بعد از رد امانات به همراه فاطمه و چند تن ديگر راه مدينة النبى را در پيش گيرد و به رسول الله بپيوندد و چنين كرد.
ازدواج
چنانكه كتابهاى محدثان و مورخان طبقه اول و سندهاى اصلى شيعه و سنى به صراحت تمام نوشتهاند، و آنچنانكه قرينههاى خارجى نوشته اين مورخان را تأييد مىكند، دختر پيغمبر خواستگاران سرشناسى داشت، ليكن پدرش از ميان همه پسرعموى خود على بن ابىطالب را براى شوهرى او برگزيد و به دخترش گفت ترا به كسى به زنى مىدهم كه از همه نيكوخوىتر و در مسلمانى پيش قدمتر است.
ابن سعد نويسد: چون ابوبكر و عمر از پيغمبر پاسخ موافق نشنيدند على را گفتند تو بخواستگارى او برو!و هم او نويسد: تنى چند از انصار على را گفتند: فاطمه را خواستگارى كن!وى بخانه پيغمبر رفت و نزد او نشست، پيغمبر پرسيد:
-پسر ابوطالب براى چه آمده است؟
-براى خواستگارى فاطمه!
-مرحبا و اهلا!
و جز اين جمله چيزى نفرمود.
چون على نزد آن چند تن آمد پرسيدند:
-چه شد؟
-در پاسخ من گفت، مرحبا و أهلا.
-همين جمله بس است.به تو اهل و رحب بخشيد.
گويا اين اختصاص كه نصيب على(ع)گرديد و امتياز قبول كه در خواستگارى فاطمه يافت بر تنى چند گران افتاده است.
مجلسى به نقل از امالى شيخ طوسى چنين نويسد:
على(ع)گفت: ابوبكر و عمر نزد من آمدند و گفتند چرا فاطمه را از پيغمبر خواستگارى نمىكنى؟من نزد پيغمبر رفتم.چون مرا ديد خندان شد.پرسيد براى چه آمدهاى؟من پيوندم را با او، و سبقت خود را در اسلام، و جهادم را در راه دين برشمردم.فرمود راست ميگويى!تو فاضلتر از آنى كه برمىشمارى!گفتم براى خواستگارى فاطمه آمدهام.گفت على!پيش از تو كسانى به خواستگارى او آمده بودند اما دخترم نپذيرفت.بگذار ببينم وى چه مىگويد.سپس به خانه رفت و به دخترش گفت على تو را از من خواستگارى كرده است.تو پيوند او را با ما و پيشى او را در اسلام مىدانى و از فضيلت او آگاهى.زهرا(ع) بىآنكه چهره خود را برگرداند خاموش ماند.پيغمبر چون آثار خشنودى در آن ديد گفت اللّه اكبر.خاموشى او علامت رضاى او است.
بارى كابين دختر پيغمبر چهارصد درهم يا اندكى بيشتر و يا كمتر بود همين و همين، و بدين سادگى نيز پيوند برقرار گرديد.پيوندى مقدس است كه بايد دو تن شريك غم و شادى زندگانى يكديگر باشند.كالايى به فروش نمىرفت تا خريدار و فروشنده بر سر بهاى آن با يكديگر گفتگو كنند.زره، پوست گوسفند يا پيراهن يمانى هر چه بوده است، به فروش رسيد و بهاى آنرا نزد پيغمبر آوردند.رسول خدا بىآنكه آن را بشمارد، اندكى از پول را به بلال داد و گفت با اين پول براى دخترم بوى خوش بخر!سپس مانده را به ابوبكر داد و چند تن از ياران خود را با او همراه كرد تا جهاز زهرا را آماده سازند. فهرستى كه شيخ طوسى براى جهاز نوشته چنين است:
پيراهنى به بهاى هفت درهم، چارقدى به بهاى چهار درهم، قطيفه مشكى بافت خيبر، تختخوابى بافته از برگ خرما، دو گستردنى(تشك)كه رويهاى آن كتان ستبر بود يكى را از ليف خرما و ديگرى را از پشم گوسفند پر كرده بودند، چهار بالش از چرم طائف كه از اذخر پر شده بود، پردهاى از پشم، يك تخته بورياى بافت هجر، آسياى دستى، لگنى از مس، مشكى از چرم، قدحى چوبين، كاسهاى گود براى دوشيدن شير در آن، مشكى براى آب، مطهرهاى اندوده به زفت، سبويى سبز و چند كوزه گلى.
چون جهاز را نزد پيغمبر آوردند آن را بررسى كرد و گفت: خدا به اهل بيت بركت دهد.
هنگام خواندن خطبه زناشويى رسيد.ابن شهر آشوب در مناقب و مجلسى در بحار و جمعى از علما و محدثان شيعه اين خطبه را با عبارتهاى مختلف و به صورتهاى گوناگون نوشتهاند.از ميان آنها اين صورت كه بيشتر محدثان آن را ضبط كردهاند، انتخاب شد.كسى كه تفصيل بيشترى بخواهد بايد به بحار الانوار رجوع كند:
سپاس خدايى كه او را به نعمتش ستايش كنند، و به قدرتش پرستش، حكومتش را گوش به فرمانند، و از عقوبتش ترسان، و عطايى را كه نزد اوست خواهان، و فرمان او در زمين و آسمان روان.
خدايى كه آفريدگان را به قدرت خود بيافريد، و هر يك را تكليفى فرمود كه در خور او مىديد و بر دين خود ارجمند ساخت، و به پيغمبرش محمد گرامى فرمود و بنواخت.خداى تعالى زناشويى را پيوندى ديگر كرد و آنرا واجب فرمود.بدين پيوند، خويشاوندى را در هم پيوست، و اين سنت را در گردن مردمان بست.چه مىفرمايد، «اوست كه آفريد از آب بشرى را، پس گردانيدش نسبى و پيوندى و پروردگار تو تواناست».همانا خداى تعالى مرا فرموده است كه فاطمه را به زنى به على بدهم و من او را به چهارصد مثقال نقره بدو به زنى دادم.
-على!راضى هستى؟
-آرى يا رسول اللّه!
زبير بكار از طريق عبد الله بن ابىبكر از على(ع)چنين آورده است:
چون خواستم با فاطمه(ع)عروسى كنم پيغمبر(ص)به من آوندى زرين داد و گفت به بهاى اين آوند براى مهمانى عروسى خود طعامى بخر.من نزد محمد بن مسلم از انصار رفتم و از او خواستم به بهاى آن آوند به من طعامى دهد.او هم پذيرفت، سپس از من پرسيد:
-كيستى؟
-على بن ابىطالب.
-پسرعموى پيغمبر؟
-آرى!
-اين طعام را براى چه مىخواهى؟
-براى مهمانى عروسى!
كه را به زنى گرفتهاى؟
دختر پيغمبر را!
اين طعام و اين آوند زرين از آن تو!
پيغمبر درباره زن و شوهر دعا كرد: خدايا اين پيوند را بر اين زن و شوهر مبارك گردان!خدايا فرزندان خوبى نصيب آنان فرما!
ابن سعد در روايتى ديگر كه سند آن به اسماء بنت عميس منتهى ميشود نويسد:
على زره خود را نزد يهوديى به گرو گذاشت و از او اندكى جو گرفت.
اكنون فاطمه(ع)آماده رفتن به خانه شوهر است.پدرش آخرين درس را بدو مىدهد.او پيش از اين، درسهايى نظير اين درس را آموخته است.اما درسهاى اخلاقى بايد پى در پى تكرار شود تا با تمرين عملى بصورت ملكه نفسانى درآيد هر چند او نيازى به تمرين ندارد، اما هر چه باشد انسان است، و با زنان خويشاوند و همسايه در ارتباط:
-دخترم به سخنان مردم گوش مده!مبادا نگران باشى كه شوهرت فقير است!فقر براى ديگران سرشكستگى دارد!براى پيغمبر و خاندان او مايه فخر است.
-دخترم پدرت اگر مىخواست مىتوانست گنجهاى زمين را مالك شود.اما او خشنودى خدا را اختيار كرد!
-دخترم اگر آنچه را پدرت مىداند مىدانستى دنيا در ديدهات زشت مينمود.
-من درباره تو كوتاهى نكردم. ترا به بهترين فرد خاندان خود شوهر دادهام. شوهرت بزرگ دنيا و آخرت است.
-خدايا فاطمه از من است و من از اويم!خدايا او را از هر ناپاكى بركنار بدار!
آنگاه فرمود: در پناه خدا به خانه خود برويد.
فرزندان
رمضان سال سوم هجرت مىرسد، ولادت فرزندش حسن(ع)خاطره شيرين پيروزيهاى جنگ بدر را كه در رمضان سال پيش رخ داد شيرينتر مىسازد و در شعبان سال چهارم، ولادت حسين(ع) گرمى تازهاى به خانه على مىدهد و پس از اين دو فرزند زينب، ام كلثوم و محسّن.
سجاياى اخلاقى
دختر پيغمبر همچنانكه در زندگى زناشويى نمونه بود، در اطاعت پروردگار نيز نمونه بود.هر چند كه زندگانى زناشويى چون بر اساس پرهيزگارى و سازش باشد خود طاعت خداست.هنگامى كه از كارهاى خانه فراغت مىيافت به عبادت مىپرداخت، به نماز، تضرع و دعا به درگاه خدا، دعا براى ديگران نه براى خود.
امام صادق از پدران خويش از حسن بن على روايت كند:
مادرم شبهاى جمعه را تا بامداد در محراب عبادت مىايستاد و چون دست به دعا برمىداشت مردان و زنان باايمان را دعا مىكرد، اما درباره خود چيزى نمىگفت.روزى بدو گفتم:
-مادر!چرا براى خود نيز مانند ديگران دعاى خير نمىكنى؟
و او پاسخ داد:
-فرزندم، همسايه مقدّم است.
تسبيحهايى كه به نام تسبيحات فاطمه(ع)شهرت يافته و در كتابهاى معتبر شيعه و سنى روايت شده، نزد همه معروف است.اين تسبيحها را پيامبر اكرم(ص) به دختر گراميش تعليم داد.
نيز سيد بن طاوس در اقبال دعاهايى از او روايت كرده است كه پس از نمازهاى ظهر، عصر، مغرب، عشا و نماز بامداد بطور مرتب مىخوانده است.همچنين دعاهاى ديگرى نيز از او نقل شده است كه در مورد پارهاى گرفتارىها خوانده مىشود.كسانى كه خود را موظف به خواندن ادعيه و اداى مستحبات مىدانند با اين دعاها آشنايى دارند.
عبادت و خلوص زهرا و ساير ويژگيهاى بى نظير آن حضرت بود كه او را محور معرفى اهل كسا نمود «فاطمة و أبوها و بعلها و بنوها»همچنانكه در روز مباهله نيز از ميان زنان فقط او همراه پيامبر بود.
فقدان پدر
خانه عايشه ماتمكده است.على(ع)، فاطمه، عباس، زبير، حسن، حسين، زينب و ام كلثوم اشك مىريزند.على مشغول تغسيل و تجهيز پيغمبر است.در آن لحظههاى دردناك بر آن جمع كوچك چه گذشته است؟ كار شستشوى بدن پيغمبر تمام شده يا نشده، بانگى به گوش مىرسد: اللّه اكبر.
على به عباس:
-عمو.معنى اين تكبير چيست؟
-معنى آن اين است كه آنچه نبايد بشود شد.
ديرى نمىگذرد كه بيرون حجره عايشه همهمه و فريادى بگوش مىرسد.فرياد هر لحظه رساتر مىشود:
-بيرون بياييد، بيرون بياييد، وگرنه همهتان را آتش مىزنيم!
دختر پيغمبر به در حجره مىرود.در آنجا با كسى روبرو مىشود كه آتشى در دست دارد.
-...!چه شده؟چه خبر است؟
-على، عباس و بنىهاشم بايد به مسجد بيايند و با خليفه پيغمبر بيعت كنند!
-كدام خليفه؟امام مسلمانان هماكنون درون خانه عايشه بالاى جسد پيغمبر نشسته است.
-از اين لحظه امام مسلمانان ابوبكر است.مردم در سقيفه بنىساعده با او بيعت كردند.بنىهاشم هم بايد با او بيعت كنند.
-و اگر نكنند؟
خانه را با هر كه در او هست آتش خواهم زد مگر آنكه شما هم آنچه مسلمانان پذيرفتهاند بپذيريد.
-مىخواهى خانه ما را آتش بزنى؟
-آرى.
-مىدانى در اين خانه چه كسانى هستند؟
-هر كه باشد فرقى نمىكند.
اين گفتگو به همين صورت بين دختر پيغمبر و صحابى بزرگ و مهاجر و سابق در اسلام صورت گرفته است يا نه و بعد از اين گفتگو چه پيش آمده خدا مىداند.قدر مسلم اين است كه جگرگوشه پيامبر پس از اين ماجرا به بستر بيمارى رفت و اين بيمارى همچنان ادامه يافت و ...
دفاع از حق
روزى چند از اين ماجرا نگذشته بود كه حادثه ديگرى رخ داد: دهكده فدك ملك شخصى نيست و نبايد در دست دختر پيغمبر بماند! حاكم مسلمانان به مقتضاى رأى و اجتهاد خود نظر مىدهد: آنچه بعنوان «فىء» در تصرف پيغمبر بود، جزء بيتالمال مسلمانان است و اكنون بايد در دست خليفه باشد.بدين جهت عاملان فاطمه(ع) را از دهكده فدك بيرون راندهاند.
فاطمه تلاش كرد حق خود را ازآنان بازستاند. بر ادعاى خود گواه آورد(اگر چه گواه آوردن به عهده طرف مقابل بود) ولى شهادت آنان مورد پذيرش واقع نشد.
در باره نتيجهگيرى از رفتار مدعيان دختر پيغمبر(ص)، ابن ابى الحديد معتزلى نكتهاى را با ظرافت طنزآميز خود چنين مىنويسد:
از على بن فارقى مدرس مدرسه غربى بغداد پرسيدم:
-فاطمه راست مىگفت؟
-آرى!
-اگر راست مىگفت چرا فدك را بدو برنگرداند؟
وى با لبخندى پاسخ داد:
-اگر آنروز فدك را بدو مىداد فردا خلافت شوهر خود را ادعا مىكرد و او هم نمىتوانست سخن وى را نپذيرد.چه قبول كرده بود كه دختر پيغمبر هر چه مىگويد راست است.
بارى چون دختر پيغمبر دانست كه خليفه از رأى و اجتهاد خود نمىگذرد، و آن را بر سنت جارى مقدم مىدارد، مصمم شد كه شكايت خود را در مجمع عمومى مسلمانان مطرح كند.اين بود كه خود را براى طرح شكايت در مجمع عمومى آماده ساخت.در حالى كه جمعى از زنان خويشاوندش گرد وى را گرفته بودند، روانه مسجد شد.
نوشتهاند: چون به مسجد مىرفت راه رفتن او به راه رفتن پدرش پيغمبر مىمانست. ابوبكر با گروهى از مهاجران و انصار در مسجد نشسته بود.ميان فاطمه(ع) و حاضران چادرى آويختند.دختر پيغمبر نخست نالهاى كرد كه مجلس را لرزاند و حاضران به گريه افتادند، سپس لختى خاموش ماند. مردم آرام گرفتند و خروشها خوابيد آنگاه سخنان خود را آغاز كرد.
اين سخنرانى، تاريخى، شيوا، بليغ، گلهآميز، ترساننده و آتشين است.در مورد عكس العملهايى كه در مقابل آن نشان داده شد روايات مختلف است. همين قدر مىدانيم كه اين اقدام نيز سودمند نيفتاد.طبق برخى روايات پس از اين واقعه فاطمه صورت خود را از على مىپوشانيد.
دختر پيغمبر نالان در بستر افتاد.در مدت بيمارى او، از آن مردان جان بركف، از آن مسلمانان آماده در صف، كه هر چه داشتند از بركت پدر او بود، چند تن او را دلدارى دادند و يا به ديدنش رفتند؟هيچكس!جز يك دو تن از محرومان و ستمديدگان چون بلال و سلمان.
اما هر چه باشد زنان عاطفه و احساسى رقيقتر از مردان دارند، بخصوص كه در آن روزها، بيشتر زنان بيرون صحنه سياست بودند و در آنچه مىگذشت دخالت مستقيم نداشتند.
صدوق به اسناد خود كه به فاطمه دختر حسين بن على(ع) مىرسد نويسد:
زنان مهاجر و انصار نزد او گرد آمدند.اما در عبارت احمد بن ابىطاهر تنها «زنان»آمده است و از مهاجر و انصار نامى نمىبرد.اگر هم از زنان مهاجران كسى در اين ديدار شركت داشته، مسلما وابسته به گروه ممتاز و دست در كار سياست نبوده است.اما انصار موقعيّت ديگرى داشتهاند.آنان از آغاز يعنى از همان روزها كه پيغمبر را به شهر خود خواندند، پيوند خويش را با خويشاوندان او نيز برقرار و سپس استوار ساختند.
-دختر پيغمبر چگونهاى؟با بيمارى چه مىكنى؟
-به خدا دنياى شما را دوست نمىدارم و از مردان شما بيزارم!درون و برونشان را آزمودم و از آنچه كردند ناخشنودم!چون تيغ زنگار خورده نابرّا، و گاه پيش روى واپسگرا، و خداوندان انديشههاى تيره و نارسايند.خشم خدا را به خود خريدند و در آتش دوزخ جاويدند.
ناچار كار را بدانها واگذار و ننگ عدالتكشى را بر ايشان باز كردم. نفرين بر اين مكّاران و دور بُوَند از رحمت حق اين ستمكاران.
واى بر آنان.چرا نگذاشتند حق در مركز خود قرار يابد و خلافت بر پايههاى نبوت استوار ماند؟
آنجا كه فرود آمدنگاه جبرئيل امين است و بر عهده على كه عالم به امور دنيا و دين است، به يقين كارى كه كردند خسرانى مبين است.به خدا على را نپسنديدند، چون سوزش تيغ او را چشيدند و پايدارى او را ديدند.ديدند كه چگونه بر آنان مىتازد و با دشمنان خدا نمىسازد.
به خدا سوگند، اگر پاى در ميان مىنهادند، و على را بر كارى كه پيغمبر به عهده او نهاد مىگذاردند، آسان آسان ايشان را به راه راست مىبرد و حق هر يك را بدو مىسپرد، چنانكه كسى زيانى نبيند و هر كس ميوه آنچه كشته است بچيند.تشنگان عدالت از چشمه عدالت او سير و زبونان در پناه صولت او دلير مىگشتند.اگر چنين مىكردند درهاى رحمت از زمين و آسمان به روى آنان مىگشود.اما نكردند و به زودى خدا به كيفر آنچه كردند آنان را عذاب خواهد فرمود.
شهادت
دختر پيغمبر چند روز را در بستر بيمارى بسر برده؟درست نمىدانيم، چند ماه پس از رحلت پدر زندگانى را بدرود گفته؟، روشن نيست.كمترين مدت را چهل شب و بيشترين مدت را هشت ماه نوشتهاند و ميان اين دو مدت روايتهاى مختلف از دو ماه تا هفتاد و پنج روز، سه ماه، و شش ماه است.
چون فاطمه(ع)درگذشت.امير المؤمنين او را پنهان به خاك سپرد و آثار قبر او را از ميان برد.سپس رو به مزار پيغمبر كرد و گفت:
-اى پيغمبر خدا از من و از دخترت كه به ديدن تو آمده و در كنار تو زير خاك خفته است، بر تو درود باد!
خدا چنين خواست كه او زودتر از ديگران به تو بپيوندد.پس از او شكيبايى من به پايان رسيده و خويشتندارى من از دست رفته.اما آنچنان كه در جدايى تو صبر را پيشه كردم، در مرگ دخترت نيز جز صبر چاره ندارم كه شكيبايى بر مصيبت سنت است.اى پيغمبر خدا!تو بر روى سينه من جان دادى!ترا به دست خود در دل خاك سپردم!قرآن خبر داده است كه پايان زندگى همه بازگشت به سوى خداست.
اكنون امانت به صاحبش رسيد، زهرا از دست من رفت و نزد تو آرميد.
اى پيغمبر خدا پس از او آسمان و زمين زشت مىنمايد، و هيچگاه اندوه دلم نمىگشايد.
چشمانم بىخواب، و دل از سوز غم كباب است، تا خدا مرا در جوار تو ساكن گرداند.
مرگ زهرا ضربتى بود كه دل را خسته و غصهام را پيوسته گردانيد.و چه زود جمع ما را به پريشانى كشانيد.شكايت خود را به خدا مىبرم و دخترت را به تو مىسپارم!خواهد گفت كه امتت پس از تو با وى چه ستمها كردند.آنچه خواهى از او بجو و هر چه خواهى بدو بگو!تا سر دل بر تو گشايد، و خونى كه خورده است بيرون آيد و خدا كه بهترين داور است ميان او و ستمكاران داورى نمايد.
سلامى كه بتو مىدهم بدرود است نه از ملامت، و از روى شوق است، نه كسالت.اگر مىروم نه ملول و خستهجانم و اگر مىمانم نه به وعده خدا بدگمانم.و چون شكيبايان را وعده داده است در انتظار پاداش او مىمانم كه هر چه هست از اوست و شكيبايى نيكوست.
اگر بيم چيرگى ستمكاران نبود براى هميشه در كنار قبرت مىماندم و در اين مصيبت بزرگ، چون فرزندمرده جوى اشك از ديدگانم مىراندم.
خدا گواه است كه دخترت پنهانى به خاك مىرود.هنوز روزى چند از مرگ تو نگذشته، و نام تو از زبانها نرفته، حق او را بردند و ميراث او را خوردند.درد دل را با تو در ميان مىگذارم و دل را به ياد تو خوش مىدارم كه درود خدا بر تو باد و رضوان خدا بر فاطمه.
متأسفانه جاى مزار دختر پيغمبر نيز مانند تاريخ وفاتش روشن نيست.از آنچه درباره مرگ او نوشته شد، و كوششى كه در پنهان داشتن اين خبر به كار بردهاند، معلوم است كه خانواده پيغمبر در اين باره خالى از نگرانى نبودهاند.اين نگرانى براى چه بوده است؟درست نمىدانيم.يك قسمت آن ممكن است به خاطر اجراى وصيت زهرا(ع)باشد كه نخواسته است كسانى كه او از آنان ناخشنود بود، در تشييع جنازه، نماز و مراسم دفن او حاضر شوند.اما آثار قبر را چرا از ميان بردهاند؟و يا چرا پس از به خاك سپردن او صورت هفت قبر، يا چهل قبر در گورستان بقيع و يا در خانه او ساختهاند؟
مجلسى از دلائل الامامه و او به اسناد خود روايتى از امام صادق آورده است كه بامداد آن روز مىخواستهاند جنازه دختر پيغمبر را از قبر بيرون آورند و بر آن نماز بخوانند و چون با مخالفت و تهديد سخت على(ع) روبرو شدهاند از اين كار چشم پوشيدهاند.
به هر حال پنهان داشتن قبر دختر پيغمبر ناخشنود بودن او را از كسانى چند نشان مىدهد و پيداست كه او مىخواسته است با اين كار آن ناخشنودى را آشكار سازد.
فسلام عليها يوم ولدت و يوم ماتت و يوم تبعث حيا.
مأخذ
زندگانى فاطمه زهرا نوشته دكتر سيد جعفر شهيدى با تلخيص و اضافات
امام على بن ابى طالب امير المؤمنين (ع)
ابو الحسن، على بن ابى طالب بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصى بن كلاب، نخستين امام از ائمه اثنى عشر، دومين معصوم از چهارده معصوم (ع) و در نظر اهل سنت خليفه چهارم از خلفاى راشدين است.
آن حضرت دومين شخص عالم اسلام(پس از رسول اكرم (ص))و وصى و ولى مطلق هستند و اعتقاد به امامت و وصايت و ولايت آن حضرت و يازده فرزند بزرگوارش يكى از اصول مذهب اماميه است. اما عدهاى از پيروان و معتقدان آن حضرت به ملاحظه كثرت فضايل و كرامات ايشان از جاده اعتدال منحرف شده و اعتقاداتى فوق اعتقادات شيعه اماميه درباره ايشان پيدا كردهاند. اين عده به غلات يعنى غلو كنندگان معروف شدهاند و هم در نظر اهل سنت و هم در نظر شيعه از جاده هدايت به دور افتادهاند و از اهل بدعت و ضلال محسوب مىگردند.
ابو طالب نام پدر ايشان بود و اين كنيهاى بود به جهت پسر بزرگترش كه طالب نام داشت و اين كنيه بر نام واقعى او كه عبد مناف بود غالب آمد و در تاريخ اسلام هيچگاه او را عبد مناف نخواندهاند و فقط با ابو طالب از او ياد كردهاند.
حضرت على (ع) به جز كنيه ابو الحسن به ابو تراب نيز معروف بود و اين كنيه را حضرت رسول (ص) به او داده بود و آن هنگامى بود كه او را بر روى خاك خوابيده ديده بود و او را بيدار كرده و گرد و خاك از پشت او برافشانده و فرموده بود تو ابو تراب هستى. آن حضرت اين كنيه را چون از جانب رسول اكرم (ص) به او داده شده بود بسيار دوست مىداشت و آن را بر كنيهها و القاب ديگر ترجيح مىداد. اما بنى اميه و دشمنان حضرت در اين كنيه نوعى تحقير و توهين مىديدند و به كسان خود دستور داده بودند كه آن را همچون دشنام و ناسزايى درباره او بكار برند. زياد بن ابيه و پسرش عبيد اللّه بن زياد و حجاج بن يوسف ثقفى اين كنيه را درباره او بسيار بكار مىبردند.
مىگويند مادرش او را حيدره نام نهاده بود، اما پدرش ابو طالب نام او را به على تغيير داد. در رجزى كه به آن حضرت منسوب است و آن را در غزوه خيبر در برابر مرحب خيبرى خوانده است تصريح به اين معنى است، زيرا حضرت در اين رجز فرموده است: أنا الذي سمتني أمي حيدرة (من كسى هستم كه مادرم مرا حيدره ناميد).
مادر آن حضرت فاطمه بنت اسد بن هاشم بن عبد مناف بن قصى است و بنا به گفته علماى انساب نخستين زن هاشمى است كه به ازدواج يك مرد هاشمى (ابو طالب) درآمده است و صاحب فرزند شده است. اين بانو را يازدهمين كسى گفتهاند كه اسلام آورده و حضرت رسول (ص) بر جنازه او نماز خواند و فرمود كه پس از ابو طالب هيچكس درباره من بيشتر از او نيكى نكرده است.
تولد امام على (ع)
تولد امام على (ع) روز سيزدهم ماه رجب سال سىام عام الفيل، در خانه كعبه اتفاق افتاده است. مىگويند كسى پيش از آن حضرت و پس از ايشان در خانه كعبه متولد نشده است. اگر تولد حضرت رسول (ص) در عام الفيل اتفاق افتاده باشد و عام الفيل بنا بر بعضى محاسبات با سال 570 م. منطبق باشد، بايد تولد حضرت امام على (ع) در حدود سال 600 م. اتفاق افتاده باشد، يعنى 21 سال قبل از هجرت (با در نظر گرفتن اختلاف سالهاى قمرى و ميلادى اين تاريخها تقريبى است) .
اسلام آورنده نخستين
از جمله نعمتهاى الهى در حق على ابن ابىطالب (ع) يكى آن بود كه وقتى قريش در قحطى بزرگى افتادند و ابو طالب را فرزند و عيال زياد و توانايى مالى كم بود، حضرت رسول (ص) به عموى خود عباس كه مردى توانگر بود گفت برويم و از بار زندگى ابو طالب بكاهيم و هر كدام يكى از پسران او را برگيريم و پيش خود نگاهداريم. عباس اين پيشنهاد را پذيرفت و هر دو پيش ابو طالب رفتند و گفتند ما مىخواهيم هر كدام يكى از پسران ترا نزد خود نگاهداريم تا اين مصيبت قحطى از ميان ما برداشته شود. ابو طالب كه از ميان فرزندان خود عقيل را از همه بيشتر دوست داشت گفت اگر عقيل را نزد من بگذاريد هر يك از پسران ديگر مرا كه مىخواهيد مىتوانيد ببريد. پس عباس جعفر را همراه خود به خانه برد و حضرت رسول (ص) امام على (ع) را و امام على (ع) نزد رسول خدا (ص) بزرگ شد تا آنكه آن حضرت به نبوت مبعوث شد و امام على (ع) به او ايمان آورد.
بسيارى از سيره نويسان و محدثان اهل سنت امام على (ع) را نخستين كسى مىدانند كه اسلام آورد و آنها كه خديجه را نخستين اسلام آورنده مىدانند امام على (ع) را نخستين اسلام آورنده از مردان مىشمارند.
اينكه حضرت امير (ع) اسلام آورنده نخستين، دست كم از ميان مردان، باشد امرى طبيعى به نظر مىرسد، زيرا بنا بر روايت سيرهنويسان، حضرت رسول (ص) بعثت خود را نخست به خديجه اعلام فرمود و خديجه قول او را تصديق و تأييد كرد. دومين شخصى كه از اسلام و بعثت حضرت رسول (ص) مىبايست آگاه مىشد على بن ابيطالب (ع) بود كه در خانه آن حضرت زندگى مىكرد و در آن هنگام به اختلاف روايات ميان ده تا پانزده سال داشت. پس از او زيد بن حارثه بود كه پسر خوانده و آزاد كرده پيامبر (ص) بود و در همان خانه زندگى مىكرده است .
رواياتى هست كه در آغاز فقط حضرت رسول (ص) و خديجه و امام على (ع) را در حال نماز گزاردن ديدهاند و روايات ديگرى هست كه به موجب آن حضرت رسول (ص) در آغاز بعثت به هنگام نماز، با امام على (ع) و پنهان از نظر ديگران به شكاف كوهها و درههاى مكه مىرفتند و در آنجا نماز مىخواندند.
بعضى از متعصبان و محدثان اهل سنت خرده گرفتهاند كه بر فرض آنكه امام على (ع) نخستين مسلم باشد چندان فضيلتى را براى او ثابت نخواهد كرد، زيرا آن حضرت در آن زمان در سالهاى كودكى بوده است و ايمان و اسلام از سالهاى بلوغ معتبر است. در پاسخ بايد گفت كه اين فضيلت مهمترى بر فضايل امام على (ع) مىافزايد و آن اينكه آن حضرت در ميان مهاجرانِ نخستين و در ميان جنگجويان بدر كه سمت فضيلت و برترى بر اصحاب ديگر حضرت رسول (ص) را دارند، تنها كسى است كه هرگز بت پرستى نكرده است و از آن هنگام كه خود را شناخته است خداى واحد را پرستيده و با رسول خدا (ص) نماز گزارده است.
بنا بر روايتى ديگر چون آيه: و أنذر عشيرتك الأقربين (به خويشاوندان نزديك خود هشدار ده) نازل شد، حضرت رسول (ص) بنا بر اين دستور الهى فرزندان و نبيرگان عبد المطلب را كه نزديكترين خويشان او بودند دعوت كرد و فرمود هر كس از شما پيشتر از ديگران با من بيعت كند برادر و دوست و وارث من خواهد بود و اين سخن را سه بار تكرار فرمود و در هر بار فقط امام على (ع) برخاست و آن حضرت را تأييد و تصديق كرد و حضرت رسول (ص) فرمود: «اين مرد، برادر من و وصى من و خليفه من در ميان شماست. سخن او را بشنويد و از او اطاعت كنيد».
در فراش پيامبر (ص)
بنابر روايات سيرهنويسان، در شبى كه قريش قصد داشتند به خانه حضرت رسول (ص) بريزند و او را به قتل برسانند، پيامبر (ص) آن شب به تعليم جبرئيل در بستر خود نخوابيد و به على(ع) گفت در بستر من بخواب و اين پارچه سبز حضرمى را بر خود بپوشان كه آنها نخواهند توانست آزارى به تو برسانند. آن شب حضرت رسول (ص) با ابو بكر از مكه بيرون رفت و امام على (ع) در رختخواب او خوابيد. كفار قريش بر در خانه آن حضرت گرد آمده بودند و مراقب او بودند و مىپنداشتند كه آنكه خوابيده است خود حضرت رسول (ص) است. نزديك بامداد امام على آن پارچه را به يكسو افكند و قريش به اشتباه خود پىبردند. اما دير شده بود زيرا حضرت رسول (ص) از مكه بيرون رفته بود. على سه شبانه روز در مكه ماند تا اماناتى را كه مردم پيش رسول اكرم (ص) داشتند مسترد كند و پس از به پايان رساندن اين مأموريت از مكه بيرون رفت و به حضرت رسول (ص) پيوست.
تزويج فاطمه (ع)
در سال اول يا دوم يا سوم هجرى، حضرت رسول (ص) فاطمه (ع) را به امام على (ع) تزويج كرد. بنا بر بعضى روايات مَهر آن حضرت پانصد درهم بود كه مطابق با وزن دوازده اوقيه و نيم نقره است (هر اوقيه چهل درهم است) و گفتهاند كه مهر دختران ديگر حضرت رسول (ص) نيز به همين مقدار بوده است. اما درباره مهر حضرت فاطمه (ع) اقوال ديگرى هم ذكر شده است كه بايد به كتب مفصل رجوع كرد.
بنا بر بعضى از روايات ابتدا ابو بكر و عمر از حضرت فاطمه (ع) خواستگارى كرده بودند، ولى حضرت رسول (ص) پاسخ رد به ايشان داده بود. در نيمه ماه رمضان سال سوم هجرى حسن بن على (ع) از اين ازدواج بوجود آمد و در سوم شعبان سال چهارم هجرت تولد حسين بن على (ع) اتفاق افتاد.
غزوات
بنا به روايات، حضرت امير (ع) در همه غزوات بجز غزوه تبوك حضور داشته است و عَلَم حضرت رسول (ص) همواره به دست امام على (ع) بوده است. در غزوه تبوك خود حضرت رسول (ص) امام على (ع) را به جاى خويش در مدينه گذاشت و اين امر موجب بروز اين شايعه شد كه حضرت رسول (ص) از مصاحبت امام على (ع) خوشدل نيست. امام على (ع) اين شايعه را با آن حضرت در ميان نهاد و آن حضرت سخن بسيار معروف خود را«أ ما ترضى أن تكون مني بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبي بعدي» (آيا نمىخواهى كه پايگاه تو نزد من مانند پايگاه هارون در برابر موسى باشد، جز آنكه پيامبرى پس از من نخواهد بود) ادا فرمود.
اگر در احوال موسى (ع) و هارون (ع) مطالعه شود معلوم خواهد شد كه هارون (ع) برادر و نزديكترين شخص به موسى (ع) بوده است، پس با اين مقايسه كه حضرت رسول (ص) فرمودند، شكى نمىماند كه او امام على (ع) را نزديكترين شخص به خود و حتى مقام او را با خود برابر دانسته و فقط نبوت را كه اختصاص به خودش داشته است استثنا فرموده است.
شجاعت و رشادت آن حضرت در همه غزوات معروف است و كتب سيره و حديث اهل سنت مشحون از شرح دلاوريهاى آن حضرت است. اگر به فهرست كشته شدگان مشركان در جنگ بدر مراجعه شود، معلوم مىگردد كه در اين جنگ هشت تن از هفتاد تن مشرك مقتول بطور مسلم به دست حضرت على (ع) كشته شدهاند و اين عده بجز كسانى هستند كه در قتلشان اختلاف است كه آيا به دست امام على (ع) كشته شدهاند يا كسان ديگر و بجز كسانى هستند كه امام على (ع) در قتل ايشان، با ديگران مشاركت داشتهاند.
در جنگ احد هنگامى كه عده زيادى از اصحاب حضرت رسول (ص) از دور ايشان گريختند، امام على (ع) از جمله اشخاص معدودى بود كه پاى فشرد و خود را سپر آن حضرت كرد. در اين جنگ نيز عدهاى از سران قريش به دست آن حضرت به قتل رسيدند. از آنجمله عبد اللّه بن عبد العزى بن عثمان بن عبد الدار معروف به طلحة بن ابى طلحة از طايفه بنى عبد الدار بود كه لواى قريش به دست او بود. عبد اللّه بن حميد بن زهير از طايفه بنى اسد و ابو امية بن ابى حذيفة بن المغيرة از طايفه بنى مخزوم نيز از جمله كسانى بودند كه در احد به دست حضرت امير (ع) كشته شدند.
قتل عمرو بن عبدود، در غزوه خندق، به دست آن حضرت سخت مشهور است. در جنگ خيبر حضرت رسول (ص) علم سفيد خود را به ابو بكر داد و او را براى گرفتن يكى از قلاع خيبر فرستاد. ابو بكر بىآنكه كارى انجام دهد بازگشت. حضرت فرداى آن روز عمر بن خطاب را مأمور آن مهم كرد و او نيز نتوانست كارى انجام دهد. آنگاه حضرت فرمود كه من فردا علم را به دست كسى خواهم داد كه خدا و رسولش را دوست دارد و گريز پا نيست و خداوند اين قلعه را به دست او خواهد گشود. آنگاه امام على (ع) را فرا خواند و علم را به دست او داد و فرمود اين علم را پيش ببر تا خداوند فتح اين قلعه را به دست تو ممكن گرداند.
امام على (ع) علم را بگرفت و به نزديك قلعه رفت و با مدافعين قلعه به جنگ پرداخت. يكى از ايشان ضربهاى بر او زد كه سپر را از دست مبارك او بينداخت و آن حضرت لنگه در قلعه را از جاى بركند و بجاى سپر بكار برد و چندان جنگيد كه خداوند فتح را نصيب او كرد.
در غزوه حنين كه افراد قبايل هوازن از شكافها و گردنههاى كوه بناگاه بر مسلمانان حمله كردند و مسلمانان روى به گريز نهادند از جمله كسانى كه پاى فشرد و حضرت رسول (ص) را ترك نكرد امام على (ع) بود.
سوره برائت
حضرت رسول (ص) در سال نهم هجرت ابو بكر را مأمور فرمودند كه آيات برائت را بر مشركان مكه اعلام كند. در اين سال مشركان نيز بنا به معاهداتى كه با حضرت رسول (ص) داشتند، بطور جداگانه به حج رفته بودند. پس از حركت ابو بكر جبرئيل به دستور خداوند از پيغمبر خواست تا امام على (ع) را مأمور ابلاغ كند. بنابر آن سوره، مشركانى كه بنا به عهد عام مىتوانستند به حج بروند پس از انقضاى ماههاى حرام ديگر حق نزديك شدن به كعبه و اداى حج نداشتند و به ايشان اعلام جنگ شده بود و نيز كسانى از مشركين كه معاهده خاص با مسلمانان داشتند فقط تا پايان مدت مذكور در معاهده مىتوانستند به حج بروند. در سوره مذكور به منافقان و تخلف كنندگان از جنگ تبوك نيز اشاره شده بود.
چون اين سوره نازل شد، كسانى به آن حضرت گفتند كه اين سوره را توسط ابو بكر بفرست تا آن را در روز حج به همه اعلام كند و حضرت در پاسخ ايشان فرمود كه به من امر شده كه اين سوره را يا خود يا به توسط يكى از اهل بيتم اعلام كنم، بعد امام على (ع) را مأمور كرد كه اين سوره را در ايام حج براى مردم بخواند.
غدير خم
حضرت رسول (ص) در سال دهم هجرى پس از بازگشت از حجة الوداع، در ناحيه رابغ در نزديكى جحفه در موضعى به نام غدير خم، مردم را پيش از آنكه پراكنده شوند و به ديار خود روند جمع فرمود و خطبهاى خواند و در آن خطبه اين كلمات بسيار مشهور را درباره حضرت امير (ع) بر زبان راند: «من كنت مولاه فهذا علي مولاه اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره و اخذل من خذله» (هر كه من مولايش بودهام على مولاى اوست، خداوندا دوست بدار آنكه او را دوست بدارد و دشمن بدار آنكه او را دشمن بدارد و يارى ده آنكه او را يارى دهد و خوار كن آنرا كه او را خوار دارد).
سقيفه بنى ساعده و بيعت با ابوبكر
پس از رحلت حضرت رسول (ص) پيش از آنكه آن حضرت به خاك سپرده شود، بزرگان قريش و انصار در مدينه گرد آمدند و پس از مشاجره لفظى كوتاهى، با ابو بكر بيعت كردند.
در اين موضوع ميان اهل سنت و شيعه سخن بسيار گفته شده است. اما دو امر در اينجا قطعى است: يكى آنكه با ابو بكر بيعت كردند و او به جانشينى پيغمبر اسلام (ص) برگزيده شد و ديگر آنكه شيعه از همان آغاز اين بيعت را درست ندانسته و جانشينى بلافصل حضرت رسول (ص) را حق حضرت على (ع) مىدانند. پس نزاع ميان شيعه و سنى در واقعيت تاريخى كه خلافت ابو بكر پس از حضرت رسول باشد نيست، نزاع در مسأله تعيين حق است كه در اينجا يك مسأله اعتقادى دينى است.
آنچه از خطب و سخنان حضرت امير (ع) برمىآيد اين است كه ايشان همواره خلافت را حق خود مىدانستهاند و هيچكس را براى اينكار سزاوارتر از خود نمىدانستهاند. البته ايشان ناگزير با ابو بكر و عمر و عثمان بيعت كردهاند و اين براى حفظ مصالح مسلمين يعنى پرهيز از ايجاد خلاف و نفاق ميان مسلمانان بوده است. اما مسأله تعيين حق مسأله ديگرى است.
علماى اسلام در اينكه آيا امامت امرى الهى است و تعيين آن بايد از جانب خدا و از راه نص باشد و يا اينكه امرى سياسى و دنيوى است و منوط به انتخاب و تعيين اهل حل و عقد است، اختلاف كردهاند. علماى شيعه رهبرى امت را مانند نبوت امرى مىدانند كه بايد به تعيين الهى باشد و اين تعيين از راه نص پيغمبر يا امام معصوم صورت مىگيرد.
پس از فراغ از اصل مسأله و اثبات لزوم نصب امام از جانب خدا يا از جانب مردم بدنبال مصداق آن مىروند و مىگويند كه اين برگزيده الهى يا منتخب مردم، بايد چه كسى باشد و چه صفاتى را حائز باشد و دارنده آن شرايط چه كسى يا كسانى بودهاند.
مسأله از هر جنبه كه نگريسته شود اين امر محرز و قطعى است كه امام على (ع) در نظر كافه مسلمين از جمله اشخاص ممتاز و برجستهاى بود كه از همان آغاز، نامزدى و شايستگى ايشان براى خلافت مطرح بوده است. اما چرا ايشان را در همان آغاز انتخاب نكردند، مسألهاى است كه از لحاظ تاريخى قابل طرح و بحث است.
علت اصلى جريان سقيفه بنى ساعده و توافق بر انتخاب ابو بكر را بايد در تعصبات قومى و قبيلهاى كه عامل و محرك اصلى و انگيزه پشت پرده بسيارى از جريانهاى سياسى تاريخ اسلام بوده است جستجو كرد.
از شرح كوتاهى كه از واقعه سقيفه بنى ساعده در دست است برمىآيد كه از مدتها پيش رقابتى نهانى ميان مهاجران و انصار در كار بوده است. مهاجران خود را از هر جهت بر انصار كه مردم مدينه بودند مقدم مىدانستند، زيرا فضل تقدم در اسلام و خويشى نسبى با حضرت رسول (ص) را منحصر به خود مىدانستند و خويشاوندى در نسب مهمترين عامل در مناسبات انسانى در ميان قبايل است. انصار مدعى بودند كه پيغمبر (ص) و مهاجران را پناه دادهاند و اگر آنها اينكار را نمىكردند معلوم نبود كه مردم مكه چه بر سر جامعه ضعيف و اقليت ناتوان اسلامى مىآورد. مذاكرات سقيفه اين رقابتها و اميال درونى را آشكار مىسازد.
اما بجز رقابت شديد ميان انصار و مهاجران مكه، در ميان هر يك از اين دو گروه نيز رقابت شديد طايفگى و قبيلهاى وجود داشت. هنوز جراحات جنگهاى ميان اوس و خزرج در مدينه پيش از هجرت حضرت رسول (ص) كاملا التيام نيافته بود و هر جا فرصتى پيش مىآمد اثر كينههاى قديم ظاهر مىشد. رقابت ميان طوايف مختلف قريش نيز همچنان برقرار بود و طوايف ضعيفتر قريش مانند تيم و عدى و فهر نفوذ و قدرت طوايف نيرومند بنى اميه و بنى هاشم و بنى مخزوم را برنمىتافتند.
در اين ميان بزرگان قريش به جهت اقامت در مكه كه از مراكز مهم عربستان بود و به جهت تجارتهاى عمده با خارج عربستان و سفرهاى بازرگانى به خارج، شم سياسى قويتر و اطلاعات و تجارب سياسى بيشترى از افراد اوس و خزرج كه به كشاورزى مشغول بودند داشتند خود را براى حوادث سياسى آينده بهتر آماده ساخته بودند.
سه تن از افراد قريش كه از قبايل ضعيفتر قريش ولى شخصيتهاى برجسته و ممتازى بودند و به واسطه همين شخصيت ممتاز خود نفوذ فراوانى در ميان ياران حضرت رسول (ص) داشتند در اين بازى قدرت برنده شدند: ابو بكر از طايفه تيم و عمر از بنى عدى و ابو عبيده جراح از طايفه فهر (از قريش ظواهر) .
ما از لحاظ تاريخى از اتحاد اين سه شخصيت خبر نداريم، اما داستان سقيفه از اين اتحاد پرده برمىدارد. اين سه تن با مهارت و توانايى سياسى خود توانستند از دو امر استفاده كنند: اولا از رقابت ميان اوس و خزرج حداكثر استفاده را ببرند و ثانيا زمان را - به جهت غيبت امام على (ع) و عباس كه مشغول امر تغسيل و تجهيز و كفن و دفن پيكر رسول الله(ص) بودند - غنيمت شمارند زيرا استدلال عمده ابو بكر و عمر بر اين پايه بود كه مهاجران چون خويشان و نزديكان حضرت رسول(ص)هستند پس خلافت حق ايشان است.اگر حضرت على(ع)در اين مذاكرات حضور داشتند، فرد برجسته موضوع اين استدلال ايشان بودند و نظرها پيش از آنكه متوجه ابو بكر و عمر شود متوجه امام على(ع)مىشد كه هم سابقه فداكاريش در اسلام بيشتر بود و هم نزديكترين فرد به رسول خدا(ص)بود.ابو بكر و عمر مسأله فداكارى در راه اسلام و خويشاوندى با حضرت رسول(ص)را پيش كشيدند و در آن مجلس همه متوجه خود ايشان گرديدند.مسأله خويشاوندى سببى و نسبت قبيلهاى در نظام قبيلهاى اهميتى شگرف دارد.
در ميان مشاجره و بحث، ابو بكر گفت اينك عمر و ابو عبيده با هر كدام كه خواستيد بيعت كنيد.آن دو تن گفتند ما هرگز بر تو سبقت نمىگيريم دست دراز كن تا بيعت كنيم!چون آن دو خواستند بيعت كنند، بشير بن سعد خزرجى سبقت گرفت و بيعت كرد، زيرا مىترسيد سعد بن عباده كه او نيز از خزرج بود به خلافت برسد.
بدين ترتيب رقابتهاى ميان طايفهاى و قبيلهاى كار خود را كرد و كسانى كه توانستند جريان حوادث را به نفع خود برگردانند به مقصود رسيدند.
اين اتحاد سهگانه نيرومند همچنان برقرار ماند. ابو بكر در حين وفات بى آنكه با كسى مشورت كند و يا بزرگان قريش را مدخليتى دهد، وصيتى نوشت و عمر را به خلافت برگزيد.عمر نيز به هنگام مرگ در حالى كه گريه مىكرد گفت اگر ابو عبيده جراح زنده بود اين كار خلافت را به عهده او مىگذاشتم!
قصه شورى
عمر پس از ضربه خوردن و احساس مرگ، امر خلافت را ميان شش تن از اصحاب رسول خدا (ص) كه به قول خودش حضرت از ايشان راضى بود به شورى گذاشت و ابو طلحه انصارى را با پنجاه تن بر ايشان بگماشت و سه روز به ايشان مهلت داد تا يكى را از ميان خود برگزينند و اگر پنج تن يكى را برگزيدند و ششمى رأى ايشان را نپذيرفت كشته شود و اگر چهار تن بر يكى اتفاق كردند و دو تن مخالفت كردند آن دو تن كشته شوند و اگر سه تن بر يكى و سه تن بر ديگرى اتفاق كردند عبد اللّه بن عمر يكى را از آن دو برگزيند و اگر به سخن او راضى نشوند آن سه تن كه در ميانشان عبد الرحمن بن عوف باشد قولشان ترجيح دارد و اگر آن سه تن ديگر نپذيرفتند كشته شوند.
اين تركيب و ترتيب به نحوى بود كه انتخاب عثمان را مسلّم مىساخت و حضرت امير (ع) از همان آغاز، اين امر را پيشبينى كرده و آن را به عم خود عباس گفته بود زيرا عبد الرحمن بن عوف شوهر خواهر ناتنى عثمان بود و قطعا جانب او را مىگرفت و سعد بن ابى وقاص مانند عبد الرحمن از قبيله بنى زهره بود و در هر جانب كه عبد الرحمن بن عوف بود مىايستاد و چون عمر گفته بود كه عبد الرحمن در هر جانب كه باشد آراء آن جانب ترجيح دارد، يقين بود كه آراء اين سه تن به نفع عثمان خواهد بود و حضرت به عباس گفته بود كه موافقت آن دو تن ديگر (يعنى طلحه و زبير) براى او فايدهاى نخواهد داشت.
اكنون بايد ديد كه اگر عمر اين شش تن را به يك چشم مىنگريست چرا رأى عبد الرحمن بن عوف را بر آراء ديگران ترجيح داده بود و چرا اين مقام را به ديگران نداده بود.
پاسخ شايد اين باشد كه او مىدانست رقابت واقعى ميان امام على (ع) و عثمان خواهد بود، پس امام على (ع) در يك سوى و عثمان در سوى ديگر واقع مىشوند و اگر طلحه در شورى شركت كند در جانب امام على (ع) نخواهد بود، زيرا طلحه از طايفه تيم بود كه ابو بكر از آن طايفه بود و امام على (ع) از همان آغاز خلافت را حق خود مىدانست و به همين جهت طايفه تيم، طايفه بنى هاشم را دوست نداشتند و نيز عبد الرحمن بن عوف در هر جانب كه باشد سعد بن ابى وقاص، هم قبيله او، با او خواهد بود و عبد الرحمن جانب خويشاوند خود را كه عثمان باشد رها نخواهد كرد. پس عمر با سياست و تدبير خود تركيب و ترتيب شورى را چنان كرد كه هم انتخاب عثمان قطعى باشد و هم به ظاهر مسئوليت خلافت عثمان و پيامدهاى آن را از خود سلب كند.
بدين ترتيب بار ديگر رعايت مصالح سياسى و سياست قبيلهاى و عشيرهاى، بر رعايت جانب حق غالب آمد و با اين همه اين عمل در زير پوشش ظريف دين و حمايت از دين انجام گرفت.
خلافت امام على (ع) و ترجيح حق بر سياست
عثمان در آخر سال بيست و سوم يا آغاز سال بيست و چهارم هجرى بر حسب ترتيبى كه عمر در شورى داده بود به خلافت رسيد و پس از دوازده سال خلافت در ذى الحجه سال سى و پنجم هجرى به قتل رسيد.
داستان قتل او و علت شورش مردم بر او در كتب تاريخ مذكور است، آنچه مسلم است اين كه امام على (ع) نه در قتل او شركت داشت و نه به اين امر رضايت داشت. اما به محض اينكه به خلافت رسيد، خون عثمان مسأله مهم سياسى عليه او گرديد. از آنجا كه در مدينه و اساسا در ميان مسلمانان كسى شاخصتر و سزاوارتر از امام على (ع) براى خلافت نبود، به همين جهت مردم مدينه او را به خلافت برداشتند، ولى بسيارى از بزرگان مدينه او را دوست نمىداشتند و مىدانستند كه على پيش از آنكه اهل سياست و بند و بست باشد اهل حق و احقاق حق است و قول حضرت رسول«أقضاكم علي» (على در داورى بر همه شما برترى دارد) درباره او صد در صد صادق است. به همين جهت بيشتر بزرگان و اشراف به هراس افتادند. اين عده ايام عمر و سختگيريهاى مالى او را فراموش نكرده بودند و به اسراف و تبذيرهاى عثمان و دست و دل بازى او در بيت المال خو كرده بودند.
سخاوت و گشادهدستى از صفات بارز امام على(ع) بود، اما در اموال شخصى خود، نه در اموال عمومى. او در اموال عمومى ممسك بود و به دقت در اين اموال عدل و احكام اسلامى را رعايت مىكرد. اين امر نمىتوانست مايه پسند خاطر كسانى باشد كه در زمان عثمان صدها هزار درهم و دينار بىاستحقاق از او مىگرفتند و از اين راه ثروتهاى بيكرانى اندوخته بودند. آنچه طلحه و زبير و معاويه و عمرو بن عاص و ديگران مىخواستند، در حقيقت خونخواهى عثمان نبود. مردم كوفه و مصر از مدتها پيش زمزمه مخالفت با عمال عثمان و تعدى و تجاوز ايشان را به اموال عمومى سر داده بودند.
معاويه كه با حكومت چندين ساله خود در دمشق موقعيت مستحكمى به دست آورده بود و از مدتها پيش خود را براى رسيدن به خلافت از راه جلب قلوب با اموال و وعدهها آماده مىساخت پيوسته از وضع عثمان و احوال مدينه به وسيله نمايندگان خود آگاهى داشت و مىدانست كه شورشيان و ناراضيان از هر سو روى به مدينه نهادهاند. او مىتوانست به يارى خويشاوند خود عثمان بشتابد و او را نجات دهد. طلحه و زبير كه در مدينه بودند و نفوذ و اعتبار داشتند مىتوانستند، دست كم به زبان، مردم را به سكوت و آرامش دعوت كنند. ولى از هيچكدام كوچكترين حركتى در يارى عثمان و دفاع از او مشهود نگرديد و فقط پس از قتل عثمان و در خلافت امام على (ع) فرياد برآوردند كه عثمان مظلوم كشته شده است و بايد انتقام خون او را بگيريم.
پس آنچه اين اشخاص را به مخالفت با امام على (ع) برانگيخت بيم و هراسى بود كه از خلافت و رفتار عادلانه او داشتند. امام على (ع) به جهت همين رفتار عادلانه و پيروى دقيق از حق از همان روز اول سياست نرمش و انعطاف را كنار گذاشت و نخواست به مصلحت روز و با سياست سازش، فكر مخالفان و رقيبان را چند روزى مشغول كند و پس از آنكه موقعيت را محكم ساخت بر ايشان بتازد. مغيرة بن شعبه و عبد اللّه بن عباس اين نصيحت را روزهاى نخست به او دادند و توصيه كردند كه دست به تركيب حكومت و عمال و كارداران عثمان نزند و به طلحه و زبير و امثال ايشان شغلى واگذار كند تا به اصطلاح آبها از آسيا بيفتد و آنگاه هر آنچه دلش از عزل و نصب عمال مىخواهد انجام دهد. اما امام على (ع) در پاسخ ايشان گفت كه او هرگز معاويه و امثال او را بر مسلمانان و اموال ايشان مسلط نخواهد كرد، زيرا معاويه و امثال او، اهل دنيا و سياست و نيرنگ هستند نه اهل دين و تقوا و عدل.
پس حكومت امام على (ع) حكومتى بود بر پايه عدل و تقوا و فضيلت و رعايت حق و ترجيح جانب مستمندان و ضعفا، نه بر پايه سياست و رعايت مصالح دنيوى و به همين دليل با طبع بيشتر بزرگان و اشراف عرب كه در پشت پرده حمايت از اسلام، حمايت از اموال و قبيله و قوم خود را مىديدند، سازگار نبود و به همين دليل ديرى نپاييد و خلافت او اندكى بيش از پنج سال يا كمتر طول نكشيد و در طول اين مدت هم او را راحت نگذاشتند و او پيوسته با علمداران قدرت طلبى و مال اندوزى در كشمكش و نزاع بود.
جنگ جمل
طلحه و زبير كه هر دو طمع در خلافت داشتند از بيعت با امام على (ع) ناراضى بودند و به بهانه عمره به مكه رفتند. عايشه كه از مخالفان سرسخت امام على (ع) بود در مكه بود و با آنكه در حيات عثمان حمايتى از او نكرده بود چون خبر خلافت امام على (ع) را شنيد سخت ناراحت شد و فرياد برآورد كه عثمان مظلوم كشته شده است. طلحه و زبير در مكه محيط مناسبى براى خود يافتند و مخالفت عايشه را كه نفوذ زيادى در ميان مسلمانان داشت مغتنم شمردند و خواستند در پناه او مخالفت با امام على (ع) را علنى سازند و خون عثمان را دستاويز كنند و پس از چيره شدن بر امام على (ع) امر خلافت را ميان خود فيصله دهند.
آنها پس از مشورت تصميم گرفتند كه به بصره روند و با تصرف بيت المال آنجا كه محل جمع و ذخيره قسمت مهمى از درآمد ايران بود و با تحريك و اغواى قبايل و اشراف عرب مقيم آنجا، نيروى عظيمى گرد آورند و امام على (ع) را از ميان بردارند. پس عايشه را بر هودجى نشانده سوار شترى كردند و با عدهاى از مدينه راه افتاده به بصره رفتند.
در بصره عثمان بن حنيف كه نماينده امام على (ع) بود مانع ايشان شد و بعد آشتى گونهاى ميان ايشان حاصل گرديد. اما شبى بر سر او ريختند و او را اسير كردند و موى ريشش را كندند و مىخواستند او را بكشند، اما چون برادرش سهل بن حنيف در مدينه بود ترسيدند كه او با يارى ديگر انصار به خونخواهى عثمان بن حنيف برخيزد و خويشان ايشان را در مدينه بكشد. پس او را رها كردند و به سراغ بيت المال رفتند و هفتاد تن از خازنان و موكلان بيت المال را كشتند و اموال آن را تصرف كردند. پس از آن طلحه و زبير بر سر امامت در نماز به نزاع برخاستند و سرانجام قرار بر آن شد كه يك روز پسر زبير و يك روز پسر طلحه امامت كنند.
امام على (ع) با شنيدن اين اخبار روى به بصره نهاد و چون به شهر رسيد نخست كس فرستاد و ايشان را به صلح دعوت فرمود، ولى طلحه و زبير نپذيرفتند. پس از آن شخصى را با قرآن بسوى ايشان فرستاد و به راه حق و پيروى از حكم الهى خواند، ولى اين فرستاده را با تير زدند و كشتند. پس به ياران خود فرمود كه آغاز به جنگ نكنند مگر آنكه آنان ابتدا حمله كنند.
چون حمله از جانب طلحه و زبير آغاز شد حضرت به ناچار دستور قتال صادر فرمود. در اين جنگ طلحه به تيرى كه از كمين گشاده شده بود كشته شد و زبير از ميدان جنگ بيرون رفت اما به دست شخصى به نام عمرو بن جرموز كشته شد. پس از جنگى كه در گرفت شكست بر سپاه بصره افتاد، اما عدهاى دور شتر عايشه را گرفتند و به سختى جنگيدند تا آنكه شتر از پاى درآمد و مدافعان آن پراكنده شدند و حضرت فرمود تا عايشه را با احترام در خانهاى جاى دادند و مقدمات سفر او را به مدينه آماده كردند.
امام على (ع) بازماندگان سپاه بصره را امان داد كه از جمله عبد اللّه بن زبير و مروان بن الحكم و فرزندان عثمان و ديگر بنى اميه بودند و فرمود كه به اموال ايشان دست نزنند و فقط اسلحهشان را بگيرند.
جنگ صفين
جنگ جمل در روز پنجشنبه دهم جمادى الاولى سال 36 ه.ق. اتفاق افتاد. پس از جنگ جمل امام على (ع) عبد اللّه بن عباس را بر بصره بگماشت و خود روى به كوفه نهاد و در دوازدهم رجب سال 36 وارد كوفه شد و نامهاى به معاويه نوشت و او را به اطاعت خود فراخواند. معاويه كه از سالها پيش طرح حكومت خود را ريخته و موقعيت خود را در شام استوار ساخته بود به بهانه اينكه عثمان مظلوم كشته شده است و او ولى خون عثمان است و مىخواهد قاتلان عثمان را كه دور و بر امام على (ع) هستند به قصاص برساند از اطاعت حضرت سر باز زد و بدينگونه امر ميان امام على (ع) و معاويه به جنگ منتهى شد. معاويه براى اينكه از پشت سر خود مطمئن باشد با امپراطور بيزانس آشتى كرد و اين آشتى را با پرداخت مبلغى به او تأمين نمود.
امام على (ع) در پنجم شوال سال 36 از كوفه خارج شد و روى به شام نهاد. سپاه او را در اين سفر نود هزار تن گفتهاند. او از كوفه از راه مداين به انبار رفت و از آنجا به رقه در كنار رود فرات رسيد و فرمود تا پلى بر روى رود فرات بستند و از روى آن گذشتند و به بلاد شام رسيدند. معاويه نيز با لشكريان خود كه در حدود هشتاد و پنج هزار تن بودند به حركت درآمد و به صفين واقع در كنار فرات رسيد و محلى را كه براى ورود به آب و برداشتن آب براى چهارپايان بود اشغال كرد و سپاهيان امام على (ع) را از آب باز داشت.
سپاهيان امام على (ع) به فرموده او لشكريان معاويه را از كنار آب دور كردند اما فرمود تا مانع ايشان از آب نشوند. چون ماه ذى الحجه بود و جنگ در آن ماه و ماه محرم در شرع اسلام ممنوع و حرام است هر دو طرف موافقت كردند كه تا آخر محرم سال 37 جنگ نكنند.
پس از انقضاى محرم جنگ سختى درگرفت كه روزها طول كشيد و در آن عدهاى از بزرگان طرفين كشته شدند. مشهورترين شخصى كه از سپاه امام على (ع) به شهادت رسيد عمار ياسر بود كه از بزرگان اصحاب حضرت رسول (ص) نيز بود. قتل او سبب وهنى براى معاويه گرديد، زيرا مشهور بود كه حضرت رسول (ص) درباره عمار فرموده بود: تقتلك الفئة الباغية (ترا گروهى سركش و ستمكار خواهند كشت) . ولى معاويه با تدبير و زرنگى از نادانى و اطاعت كوركورانه سپاهيان خود استفاده كرد و گفت او را ما نكشتيم بلكه آن كسى كشت كه او را به جنگ ما آورد. و امام على (ع) پاسخ داد: پس حمزه را نيز پيامبر (ص) كشته چون او حمزه را به ميدان نبرد آورده بود.
پس از چند روز جنگهاى سخت و خونين كه نزديك بود شكست را نصيب سپاه معاويه سازد، معاويه با ابتكار عمرو بن عاص تدبيرى انديشيد و تفرقه و نفاق در ميان سپاهيان امام على (ع) افكند. او گفت تا قرآنها بر بالاى نيزه كردند و ياران امام على (ع) را به پيروى از قرآن و حَكَم قرار دادن آن خواندند. اين تدبير سخت مؤثر افتاد و عدهاى از اصحاب حضرت امير (ع) كه در رأس ايشان اشعث بن قيس كندى بود آن حضرت را ناگزير به ترك مخاصمه و آغاز مذاكره ساختند.
علت اتحاد و يكپارچگى سپاه معاويه و پراكندگى و اختلاف سپاه امام على (ع) را بايد در اين نكته دانست كه سپاهيان معاويه ساليان دراز از مدينه و مراكز سياسى و محل اجتماع اصحاب رسول خدا (ص) دور بودند و براى خود سردار و رهبرى جز معاويه نمىشناختند. معاويه با بذل و بخشش و با شكيبايى كه خاص او و خلق ذاتى او بود توانسته بود در ميان سپاهيان خود رهبرى بلامنازع شناخته شود.
شام يكى از مراكز بزرگ تجمع سپاهيان اسلام بود، زيرا در برابر دولت بيزانس قرار داشت و خلفا ناگزير بودند كه در شام براى دفاع در برابر آن همواره نيروى مهم و ورزيده داشته باشند. اما شهرهاى كوفه و بصره كه به مركز خلافت اسلامى يعنى مدينه نزديك بودند در زمان عمر و عثمان محل اقامت اصحاب بزرگ حضرت رسول (ص) بودند و اين اصحاب مرجع خاص و عام و مورد احترام بودند. بنابر اين در اين دو شهر اشخاص گوناگون با آرا و عقايد و سليقههاى مختلف وجود داشتند كه هر يك خود را از ديگرى كمتر نمىديد و مدعى بود كه احكام اسلام را بهتر مىداند و به اصطلاح خود را مجتهد و صاحب رأى و نظر مىشناخت .
اگر چه شخصيت ممتاز امام على (ع) بالاتر از ايشان بود و اين افراد موقتا تحت راهبرى ايشان درآمده بودند، اما اين اتحاد و اتفاق ظاهرى، شكننده بود و با اندك تحريك و دسيسهاى مىتوانست بر هم بخورد.
معاويه اين را مىدانست و عزم ايشان را در همراهى با امام على (ع) با تطميع و وعدههاى دنيوى و هداياى مالى سست كرده بود و به همين جهت توانست با طرحى ماهرانه در بحبوحه جنگ نيت خود را عملى سازد. چون قرآنها بر سر نيزه رفت، عده زيادى حضرت را وادار به ترك مخاصمه كردند و قرار شد كه حضرت على (ع) و معاويه هر كدام يك تن را براى حكميت و حل و فصل نزاع برگزينند.
آنكه از سوى معاويه انتخاب شد از داهيان روزگار بود. او عمرو بن عاص بن وائل سهمى، از بزرگان قريش و هوش و درايت و فتنهانگيزى او معروف بود و بلند كردن قرآنها نيز به تدبير او انجام شد. اما امام على (ع) را در انتخاب نماينده آزاد نگذاشتند. او مىخواست عبد اللّه بن عباس را كه به بصيرت و هوشيارى و دانايى معروف بود نماينده خود و حكم از سوى خود معرفى كند، ولى اطرافيان خودش مانع شدند. حضرت، مالك اشتر را كه از ياران وفادار و پايدار خود بود پيشنهاد كرد، ولى او را نيز نپذيرفتند و گفتند فقط ابو موسى اشعرى مىتواند نماينده ما باشد.
ابو موسى اشعرى بر خلاف عمرو بن عاص، كه در جانب معاويه و مشاور او بود، در جنگ بيطرفى گزيده و به جانبى رفته بود. او به هنگام رسيدن حضرت امير (ع) به خلافت والى كوفه بود و مىدانست كه حضرت او را در كوفه نخواهد گذاشت و به همين جهت مردم را از رفتن به جانب ايشان منع مىكرد. در ايام حكومت او در بصره و كوفه، رأى و تدبير و كفايتى از او ظاهر نشده بود و مردى سست و ضعيف بود. اما بودن او از اصحاب حضرت رسول (ص) احترامى براى او جلب كرده بود و چون بيشتر سپاهيان حضرت از قبايل يمانى و قحطانى بودند سران سپاه مىخواستند او را نماينده خود سازند، زيرا«اشعر»قبيله ابو موسى نيز از قبايل يمانى و قحطانى بود.
سرانجام حضرت بر خلاف ميل خود مجبور شد كه او را به نمايندگى خويش در حكميت برگزيند. نامهاى درباره حكميت و تعيين حكمين به امضا رسيد و قرار شد كه حكمين در ماه رمضان آن سال در موضعى ميان كوفه و شام ملاقات كنند. داستان حكمين و ملاقات ايشان در دومة الجندل واقع در «اذرح» معروف و در كتب تاريخ مذكور است. در اين حكميت عمرو بن عاص آشكارا نيرنگ ساخت و بدون در نظر گرفتن موافقت نامه حكميت و احكام دين اسلام ابو موسى اشعرى را بفريفت و او را وادار كرد كه ابتدا سخن بگويد و على و معاويه هر دو را از خلافت خلع كند. آنگاه خود آغاز سخن كرد و گفت ديديد كه اين شخص از طرف خود امام على (ع) را از خلافت خلع كرد. من نيز او را خلع مىكنم و معاويه را به خلافت برمىدارم.
اين رفتار عمرو بن عاص چنانكه گفتيم بر خلاف نص موافقت نامه درباره حكميت بود، زيرا در آنجا نوشته شده بود كه«ما وجد الحكمان في كتاب اللّه عز و جل عملا به و ما لم يجدا في كتاب اللّه فالسنة العادلة الجامعة غير المفرقة...» (طبرى، 3336/1) .
اگر موافقت هر دو بر كتاب خدا و سنت عادله شرط شده بود، آن كدام آيه قرآنى و يا سنت عادله نبوى بود كه حكم به خلافت معاويه و نصب آن از جانب عمرو بن عاص مىكرد؟اين عمل عمرو بن عاص نشان داد كه ديگر در ميان مسلمانان، دوران پيروى از حق و حقيقت سپرى شده است و نيرنگ و خدعه جاى دين و وجدان را گرفته است و سياست معاويه در وصول به قدرت از راه نيرنگ و فريب سياست امام على (ع) را در سپردن راه حق و حقيقت به عقب زده است.
سياست امام على (ع) و سياست معاويه
جاحظ يكى از بزرگان معتزله است و كتابى درباره«عثمانيه»و ترجيح و طرفدارى از ايشان نوشته است كه معروف است. اما او با همه طرفدارى از عثمان مطالبى درباره سياست امام على (ع) و سياست معاويه نوشته است كه ابن ابى الحديد قسمتى از آن را در جلد دهم شرح نهج البلاغه (ص 238 به بعد) آورده است. در اينجا مختصرى از مقايسهاى را كه او ميان سياست امام على (ع) و سياست معاويه كرده است نقل مىكنيم:
«بعضى از مدعيان عقل و تمييز مىپندارند كه معاويه ژرفانديشتر و درست فكرتر و باريكبينتر از امام على (ع) بوده است، ولى چنين نيست. امام على (ع) در جنگها رفتارى جز عمل به كتاب و سنت نداشت اما معاويه بر خلاف آن رفتار مىكرد و هر گونه نيرنگى را از حلال و حرام در جنگ بكار مىبرد. على(ع) مىگفت در پيكار با دشمن شما پيشگام مباشيد تا آنكه او آغاز به جنگ كند. در جنگ به دنبال فراريان مرويد و زخميان را مكشيد و درهاى بسته را مگشاييد. اگر كسى در تدبير به آنچه در كتاب خدا و سنت رسول (ص) آمده است بسنده كند خود را از تدبير زيادى باز داشته است. على به جهت ورع و پرهيزگاريش جز از عمل و قول به چيزى كه رضاى خداوند در آن است ممنوع بود و به آنچه اهل نيرنگ و زرنگى دست مىزنند دست نمىزد».
پس سياست معاويه سياستى دنيوى بود كه بر پايه رسيدن به قدرت و ترجيح باطل بر حق و رعايت نكردن كتاب خدا و سنت رسول (ص) در مواردى كه با اراده و خواست او مخالف باشد قرار داشت. اين سياست مخصوص پيشبرد مقاصد و اغراض شخصى است و به توفيق هم مىانجامد، همچنانكه معاويه موفق شد. اما سياست امام على (ع) سياست الهى بود، بر پايه پيروى از محض حقيقت و كتاب خدا و سنت رسول (ص) و اين در صورتى مىتوانست موفق باشد كه اطرافيان و بزرگانى كه با او بيعت كرده بودند نيز از اين سياست پيروى كنند و نظر او را بى چون و چرا بپذيرند. اما چنين نشد و هوا و هوس ياران او و ضعف و سستى ايمانشان، با لجام گسيختگى معاويه در دين و اتفاق و اتحاد اصحاب او توأم گرديد و دست امام على (ع) را در اجراى حق بست.
ظهور خوارج
خوارج كسانى بودند كه بر امام على (ع) به جهت موافقت او با تعيين حكم مخالفت كردند و گفتند خلافت على پس از بيعت مردم با او امرى الهى بود و او حق نداشت در اين كار تن به حكميت بدهد. شعار معروف ايشان«لا حكم إلا لله»بيانگر اين مقصود بود. اين شعار بنا به قول حضرت امير (ع) سخن حقى بود كه از آن امر باطلى را در نظر داشتند. لا حكم إلا لله يعنى وضع احكام شرعى امرى الهى است و هيچ بشرى حق وضع حكم مستقل جداگانهاى به عنوان حكم شرعى ندارد. اما حكميت در موارد اختلاف و مخصوصا در جنگ امر ديگرى است.
حضرت در پاسخ احتجاج خوارج فرمود: ما بر حكمين شرط كرديم كه مطابق قرآن و احكام او رفتار كنند«شرطت عليهم أن يحييا ما أحيا القرآن و يميتا ما أمات القرآن». پس اعتراض خوارج كاملا بى مورد بود و آنان تحت تأثير اين شعار فريبنده قرار گرفتند و چون مردمى جاهل و متعصب بودند كوركورانه آن را مستند خود قرار دادند. تعصب و جهل آنان به مرتبهاى بود كه در سرتاسر اعتراضات و مخالفتها و جنگهاى ايشان هيچ استدلال معقول بر نظريه و اقدام خود به جز همين شعار از ايشان ديده و شنيده نشد. آنها در اعتراض خود به امام على (ع) نه به آيهاى استدلال كردند و نه به حديثى و نه دليل عقلى آوردند بلكه در برابر هر استدلالى از طرف مقابل در آنجا كه وامىماندند فرياد برمىآوردند لا حكم إلا لله و اين جمله ظاهر فريب كه اصل آن از قرآن است (إن الحكم إلا لله) و معنى و مورد آن چيز ديگرى است، دستاويز اين طايفه گرديد.
در اينجا بايد به فرقى كه ميان سپاه شام و سپاه كوفه از لحاظ انگيزهها و دواعى روحى و نفسانى وجود داشت اشاره كرد. سپاه شام چنانكه اشاره شد از مراكزى كه در آن اصحاب رسول خدا (ص) و تابعين به بيان احكام الهى اشتغال داشتند بدور بودند. در ميان سپاه شام افراد برجستهاى از اصحاب يا تابعين وجود نداشتند و اگر هم چند تن صحابى در ميان ايشان ديده مىشد كسانى نبودند كه احساسات دينى عميق داشته باشند. آنان فقط سپاهى بودند و با جيره و مواجب سرشارى كه معاويه به ايشان مىداد آماده بودند كه با هر كسى، و لو على بن ابى طالب (ع) بجنگند. در ايشان درد و تعصب دينى مشهود نبود و اگر تعصب شديدى وجود داشت همان عصبيت طايفهاى و قبيلهاى بود. بر خلاف مردم عراق يا كوفه و بصره كه خود را صاحب بصيرت در دين مىدانستند و مىپنداشتند كه اقداماتشان اساس و پايهاى دينى دارد. اما اين بصيرتِ ادعايى سطحى بود، زيرا خوارج با شعارى كه از معنى آن خبر نداشتند از عقيده خود برگشتند و عده زيادى از ديگران هم در جريانهاى سياسى بعدى ثابت كردند كه زر و زور را بر دين و حق ترجيح مىدهند. رفتار بعدى آنها با امام على (ع) و فرزندانش امام حسن (ع) و امام حسين (ع) شاهد اين مدعا است.
خلاصه آنكه عدهاى از كسانى كه تحت تأثير اين شعار بودند دور هم جمع شدند و عبد اللّه بن وهب راسبى را بر خود امير ساختند و قرار بر آن نهادند كه از كوفه بيرون روند و در كنار پل نهروان جمع شوند و به طرفداران خود در بصره بنويسند تا ايشان نيز به آنها در محل مذكور بپيوندند. عده كسانى را كه در نهروان جمع شدند و با حضرت امير (ع) جنگيدند چهار هزار نفر گفتهاند.
در اين هنگام امام على (ع) در نخيله لشكر زده بود و عازم جنگ مجدد با معاويه بود كه اخبار موحشى از اعمال فجيع خوارج به ايشان رسيد از جمله اينكه آنها عبد الله بن خباب را كه مردى بىآزار بود به جرم طرفدارى از امام على (ع) كشته بودند و به اين اكتفا نكرده زن آبستن او را نيز به قتل رسانده بودند. اطرافيان امام على (ع) از او خواستند كه نخست به دفع ايشان بپردازد.
حضرت روى به ايشان نهاد و نخست قيس بن سعد بن عباده و ابو ايوب انصارى را براى پند و اندرز به سوى ايشان فرستاد ولى سودى نكرد. پس از رسيدن خوارج حضرت يك بار ديگر خواست ايشان را از راه مذاكره بر سر عقل و هدايت آورد و با عبد اللّه بن الكواء كه يكى از بزرگان ايشان بود محاجهاى كرد كه تفصيل آن در كتب تاريخ مذكور است. عبد اللّه بن الكواء در اين محاجه مغلوب شد ولى تسليم حق نگرديد. حضرت ناچار به جنگ با ايشان شدند و در اين جنگ همه ايشان به جز عده معدودى كشته شدند. پس از آن حضرت امير مىخواست كه به جنگ معاويه برود ولى ياران او به بهانه خستگى موافقت نكردند و به كوفه بازگشتند. واقعه نهروان در سال سى و هشتم هجرى اتفاق افتاد.
شهادت
امام على (ع) محزون و دلسرد از ياران ناموافق به جمع سپاه مشغول شد، ولى معاويه، او و اطرافيان او را آرام نمىگذاشت و دستههايى براى غارت و ارعاب مردم عراق به اطراف كوفه مىفرستاد. حملات اين دستهها كه در تاريخ بنام«الغارات»معروف شده است چنان مؤثر بود كه روزى امام على (ع) از غايت دلتنگى فرمود: «إن هي إلا الكوفة أقبضها و أبسطها» (ديگر چيزى جز كوفه براى من باقى نمانده است كه آن را مىگيرم و رها مىكنم، يا مىنوردم و پهن مىكنم) . خوارج نيز كه زخم خورده بودند به تبليغات خود بر ضد حضرت در نهان ادامه مىدادند و اين تبليغات و كينهجويىها سرانجام به توطئهاى منتهى شد كه موجب شهادت آن حضرت گرديد.
بنا بر روايات موجود چند ماه پس از واقعه نهروان سه تن از بزرگان خوارج با هم قرار گذاشتند كه امام على (ع) و معاويه و عبد اللّه بن عاص را يك شب بكشند. آنكه قتل امام على (ع) را به عهده گرفته بود عبد الرحمن بن ملجم مرادى بود. او به كوفه آمد و در آنجا زنى را به نام قطام از قبيله تيم الرباب كه پدر و برادرش در واقعه نهروان كشته شده بودند ملاقات كرد. چون زنى زيبا بود ابن ملجم از او خواستگارى كرد و او مهر خود را يك بنده و يك كنيز و سه هزار درهم و كشتن امام على (ع) تعيين كرد. ابن ملجم كه خود براى اين كار آمده بود پذيرفت و دو تن ديگر به نام وردان و شبيب بن بجره با او همدست شدند و در شب نوزدهم رمضان سال 40 ه.ق هنگام نماز بر آن حضرت حمله كردند و ابن ملجم با شمشير بر فرق ايشان زد. اين شمشير كه آلوده به سم بود كار خود را كرد و آن حضرت پس از دو روز بر اثر زخم آن به شهادت رسيد. شهادت ايشان روز بيست و يكم ماه رمضان بود. آن حضرت وصيت فرموده بود كه قاتل او را بيش از يك ضربت نزنند و او را مثله نكنند و در مدتى كه زنده است از همان غذايى كه خودشان مىخورند، به او بدهند. قبر آن حضرت را در ابتدا از ترس مخالفان مخفى داشتند و جز خواص ايشان از آن محل كسى آگاه نبود و اين قبر همان است كه در نجف در محلى به نام غرى است و اكنون زيارتگاه مسلمانان و مطاف شيعيان جهان است.
شخصيت و صفات
هر كه در تاريخ اسلام مطالعه كند و تاريخ نحلهها و فرقههاى مختلف اسلام را از نظر بگذراند و در مباحثات كلامى مسلمانان مخصوصا در مسأله مهم امامت بررسى نمايد و كتب و رسائل متعدد و مشاجرات و مناقشات دينى و مذهبى را بخواند، بى هيچ تأملى درخواهد يافت كه هيچ شخصيتى در عالم اسلام به اندازه على بن ابىطالب (ع) مورد محبت و يا بغض واقع نشده است و هيچكس به اندازه او دشمنان سرسخت و محبان و مخلصان ثابت قدم و فداكار نداشته است. چه جانها كه در راه محبت او نثار شده است و چه جنگها كه ميان مخالفان و موافقان او در گرفته است. ساليان دراز بر بالاى منابر مسلمانان در خطبههاى نماز رسم بوده است كه او را سب و لعن كنند و بر عكس قرنها بر بالاى منابر ذكر فضايل او و خاندانش رفته است و بر دشمنان و مبغضان او لعن و نفرين فرستاده شده است. قومى او را به درجه الوهيت بالا بردهاند و قوم ديگر از او و پيروان او تبرى جستهاند. اين خود مىتواند دليل اين مدعا باشد كه او پس از حضرت رسول (ص) بزرگترين و پر اهميتترين شخصيت عالم اسلام است و گر نه اين همه هياهو و غوغا براى چه كسى مىتوانست باشد؟
ابن حجر عسقلانى در تهذيب التهذيب (339/7) مىگويد كه احمد بن حنبل، فقيه و محدث معروف و پيشواى مذهب حنبلى گفته است: «آن اندازه از فضايل كه درباره على (از حضرت رسول ص) روايت شده است درباره هيچيك از اصحاب روايت نشده است.»
امام على (ع) كسى است كه هرگز بت نپرستيد و نخستين مسلمان و نخستين نمازگزار بود. از سوى پيغمبر (ص) به مقام ولايت و وصايت و خلافت برگزيده شد. پسر خوانده و پرورش يافته و تعليم گرفته پيغمبر (ص) بود. داماد و پدر فرزندان و سپهسالار و علمدار و محرم اسرار و دبير رسائل و مشاور و مأمور ويژه رسول اللّه (ص) بود. صاحب شريعت او را برادر خود و سيد عرب و سيد مسلمين و امير مؤمنين و قاتل ناكثين و مارقين و قاسطين و يعسوب دين و خانه علم و دروازه شهر علم و خزانه علم و صديق و فاروق و عبقرى و ولى اللّه و يد اللّه و حجة اللّه و بهترين انسانها و دادگرترين داوران معرفى نمود. خليل بن احمد فراهيدى در مقايسه امام على (ع) با ساير صحابه گفته است«اسلامش بر همه مقدم و عملش از همه بيشتر و شرفش از همه والاتر و زهدش از همه بالاتر و شوقش به جهاد از همه افزونتر بود... دوستانش از ترس و دشمنانش از بغض و حسد فضايل او را كتمان كردند و با اين همه شرق و غرب عالم پر از فضايل اوست».
در فضيلت على بن ابى طالب (ع) گفتهاند كه آيات بسيارى در شأن ايشان نازل گرديده است از آن جمله روايتى است مربوط به عبد اللّه بن عباس كه گفته است سيصد آيه از قرآن مجيد در شأن امام على (ع) مىباشد.
علاوه بر اين، فضايل و مناقب آن حضرت بطور كلى بر دو دسته است: دسته اول احاديث و رواياتى است كه از حضرت رسول (ص) درباره ايشان نقل شده است و در نظر محدثان و اهل سنت فضيلت يك صحابى به همين معنى است كه حديثى از رسول خدا (ص) درباره او نقل شده باشد. درباره فضايل امام على (ع) به اين معنى اهل سنت و حديث كتابهاى بسيارى تأليف كردهاند.
معروفترين حديثى كه در فضيلت آن حضرت نقل شده است حديث بسيار مشهور غدير خم است كه بايد آن را يكى از نصوص بر خلافت و وصايت آن حضرت شمرد. اين حديث شريف از صدر اسلام تا كنون الهام بخش شيعيان و محور افكار و ادبيات و حماسه و شعر و هنر ايشان است.
حديث مشهور ديگرى نيز هست كه در قصه تبوك به آن اشاره شد و به موجب آن رسول خدا(ص) به امام على(ع) فرمود: «أنت مني بمنزلة هارون من موسى إلا أنه لا نبي بعدي». نيز حديث مشهور مؤاخات و برادرخوانى است كه حضرت رسول (ص) در اوايل ورود به مدينه ميان اصحاب خود از مهاجر و انصار برادرى برقرار كرد و هر يك از ايشان را با يكى ديگر برادر خواند و خود را برادر امام على (ع) قرار داد و اين امر در نظر هر مسلمان بالاترين شرف و فضيلت است. قصه مؤاخات در بيشتر كتب حديث و سيره مذكور است، از جمله ابن هشام (150/2) و ابن سعد. (3، ق 14/1)
از روايات عمده حديثى است كه بخارى در صحيح در باب مناقب على بن ابيطالب آورده است و آن اينكه رسول خدا (ص) به امام على (ع) فرمود: «أنت مني و أنا منك»و نيز حديث اعطاى لوا در روز خيبر كه پيش از اين مذكور شد. در اينجا بايد گفت كه بخارى در صحيح در باب مناقب على بن ابيطالب (ع) اين حديث را نقل كرده است اما مقدمه آن را - كه رسول خدا (ص) ابتدا به ابو بكر و بعد به عمر آن لوا را داد و آن دو كارى از پيش نبردند و بعد آن جمله را بيان فرمود و فرداى آن روز لوا را به امام على (ع) داد - نقل نكرده است. پيداست كه جمله تأكيديه«لأعطين الراية غدا... »بدون مقدمه و ابتدا به ساكن نمىتواند باشد و اين مقدمه همان است كه مذكور شد.
در فضايل صفاتش احاديث فراوان ديگرى از فريقين نقل شده است كه مشهورترين آنها عبارتند از: حديث بدء الدعوة يا حديث دار، حديث سبق اسلام، حديث سبق صلاة، حديث بت شكنى، حديث طير، حديث عايشه، حديث ام سلمه، حديث دروازه شهر علم و حديث خندق.
دسته دوم از فضايل و مناقب آن حضرت فضايل نفسانى و معنوى ايشان است كه در سرتاسر زندگانى ايشان معروف و مشهود بود و اين صفات و خصال چنان برجسته و نمايان بود كه كسانى حتى در ايام حيات ايشان از جاده صواب منحرف شده و مقام ايشان را تا درجه خدايى بالا بردهاند.
درباره سخاوت و ايثار آن حضرت داستانها گفتهاند. از صفات بارز ايشان شجاعت است كه در اشاره به غزوات حضرت رسول (ص) مختصرى از آن گفته آمد. اخبار شجاعت فوق بشرى و مهارت سربازى و قدرت فرماندهى و اعجاز ذوالفقار در تحكيم اساس اسلام شهرت جهانى دارد. نظارت سياسى و نظامى و ادارى و اقتصادى و اجتماعى و اهتمامى كه به نشر علم و ادب و آموزش و پرورش جوانان داشت و نيز احاطه وى به همه علوم او را بزرگترين و دانشمندترين و دادگرترين زمامدار تاريخ معرفى نمود.
امام على (ع) بنيانگذار علم نحو بود و بدين طريق زبان عربى را از سقوط حفظ كرد و آنرا به صورت زبان بين المللى اسلام درآورد. بعلاوه، كلام او نمونه اعلاى فصاحت و درس بلاغت است. سخن شناسان كلام آن حضرت را فروتر از كلام الهى اما برتر از كلام انسانى تعريف كردهاند. در قوت استدلال و آرايش كلام و ترسل و رسايى و ايجاز و جامعيت و پند و موعظه نظير نداشت و در هر باب كه زبان مىگشود آنرا به كمال مىرسانيد. براى تماشاى اعجاز بيان على بايد به نهج البلاغه رجوع كرد و خطبههاى او را در خلقت عالم و مقام رسول اللّه و عترت او و دفاع از حقوق خود و تشويق به جهاد و نامههاى او را به معاويه و وصفى را كه از طاوس و خفاش و دنيا و خانه شريح قاضى و احوال مؤمنان و منافقان نموده مطالعه نمود. مخصوصا بايد دستور العملهاى امام على (ع) را به مالك اشتر و محمد بن ابى بكر-استانداران مصر-و رهنمودهاى او را براى فرمانداران و عاملان و مأموران خراج و قاضيان و سپاهيان و ساير مأموران دولت كه در نهج البلاغه مندرج است خواند تا تفاوت كلام على با ديگران معلوم شود و بدانند كه چرا رسول اللّه (ص) او را ولى اللّه و امير المؤمنين معرفى كرد.
امام على (ع) نه تنها قهرمان ميدان جنگ و سياست و روحانيت بود، بلكه در مقام«انسان كامل»بالاتر از هر افسانه و گمان قرار داشت. او دنيا را با همه عشوهها و ترفندهايش شكست داد و مرگ را تحقير كرد. او اسوه حسنه ايمان و اهرم اعلاى كلمه حق بود. سلسلههاى عرفان و اخوت و فتوت اسلامى به او مىپيوندند و درويشان و زحمتكشان مسلمان او را سرمشق و تكيهگاه خود مىشناسند. هر جوان مسلمان كه پاى به ورزشگاه مىنهد، يا هر سرباز جهادگر كه در راه شرف و عقيده جانبازى مىكند نام امام على (ع) را بر زبان مىآورد.
ابن ابى الحديد گفته است نسبت علم كلام از راه اشاعره و معتزله به واصل بن عطا مىرسد و واصل شاگرد ابو هاشم عبد اللّه بن محمد بن حنفيه بود و ابوهاشم اين علم را از پدرش محمد بن حنفيه و او از پدرش على فرا گرفته است. (مقدمه شرح نهج البلاغه)
ما اين مطلب را به اين ترتيب درست نمىدانيم و اين مقام را براى بحث در اين مطلب مناسب نمىيابيم. ولى مدعاى ابن ابى الحديد را از راه ديگرى به اينگونه تصحيح مىكنيم كه نخستين كسى كه بر بالاى منبر و در خطبات فصيح و بليغ خود مسائل توحيد بارى و صفات او را پيش كشيد امام على (ع) بود و اين مسائل است كه يكى از اسباب برانگيخته شدن اذهان جستجوگر و پايهاى براى ظهور مسائل و مباحث كلامى گرديد.
ابن ابى الحديد نظير اين معنى را در فقه نيز به حضرت امير (ع) نسبت مىدهد و آنچه به قطعيت مىتوان گفت اين است كه حضرت نخستين كسى است كه راه استدلال در احكام فقهى را به مردم نشان داد. مثلا هنگامى كه عثمان مىخواست زنى را كه پس از شش ماه ازدواج بچهاى به دنيا آورده بود حد بزند يا رجم كند، على(ع) مانع شد و به آيه«و حمله و فصاله ثلاثون شهرا»استدلال كرد. وجه استدلال اين است كه خداوند مجموع مدت حمل و مدت شيرخوارگى انسان را سى ماه فرموده است و اين را بايد به حداقل معنى كرد زيرا دوران شيرخوارگى 2 سال يا بيست و چهار ماه است و اين به دليل آيه قرآن است«و الوالدات يرضعن أولادهن حولين كاملين» (بقره، 233) پس مىماند شش ماه كه حداقل حمل است. نظير اين استدلال فقهى تا آنوقت از كسى ديده نشده بود.
احكامى كه آن حضرت در زمان عمر درباره بعضى از مسائل بيان فرموده است معروف است و به همين جهت است كه عمر گفته بود«لا يفتين أحد فى المجلس و علي حاضر» (كسى در مجلسى كه على حاضر باشد فتوا ندهد) اما اينكه ابن ابى الحديد (18/1) مىخواهد فقه اهل سنت را از راه ابو حنيفه به حضرت صادق (ع) و از آن طريق به حضرت على (ع) برساند در كليت و اطلاق آن درست نيست. زيرا اگر چه ابو حنيفه از حضرت صادق (ع) فقه فرا گرفته است اما فقه او و فتواهاى او مورد تأييد آن حضرت نبود و مخصوصا در مسأله قياس و رأى، فقه شيعه مباينت آشكارى با فقه ابو حنيفه دارد. اما فقه شيعه كه منبع اصلى آن ائمه اطهار (ع) است بىشك مأخوذ از حضرت امير (ع) است.
حضرت على (ع) در دوران خلافت كوتاه خود مظهر كامل عدالت و بىطرفى در امر قضا بود. در سيره او آوردهاند كه اگر چيزى مىخواست بخرد نخست از فروشنده مىپرسيد كه آيا او را مىشناسد يا نه و اگر مىديد كه او را مىشناسد از او چيزى نمىخريد مبادا جانب او را رعايت كند. او همه عرب و عجم را در صورت مسلمان بودن به يك چشم مىنگريست و تعصب قومى و قبيلهاى نداشت. به همين جهت مردم عادى كوفه يعنى كسانى كه از غير عرب و اهل كار و پيشه و تجارت بودند او را دوست داشتند، بر خلاف بيشتر اشراف عرب كه به جهت همين امر در باطن چندان از او دلخوش نبودند و يكى از دلايل سستى ايشان در نصرت و حمايت از آن حضرت شايد همين امر بود.
درباره بيت المال بسيار سختگير بود، رفتار او با دخترش زينب و برادرش عقيل معروف است. خليفه پيش از او يعنى عثمان روش اشراف منشى داشت و قوم و قبيله خود را در درجه اول از هر حيث بر ديگران ترجيح مىداد. همين روش تعصب نژادى بود كه معاويه و خلفاى بنى اميه پس از او بسختى و شدت دنبال كردند و همه اقوام مغلوب غير عرب را«موالى»و بندگان خود خواندند. كسى كه از متن اشرافيت عربى و از برگزيدهترين طوايف قريش باشد و در عين حال همه انسانها را از ديدگاه اسلام به يك چشم بنگرد كسى است كه شخصيتى والاتر و برتر از حدود نژادى و جغرافيايى خود دارد و در اين شكى نتواند بود.
امام على (ع) در دوران شصت و نه ماهه خلافت خود در اجراى دقيق احكام اسلام و حفظ حقوق مسلمانان لحظهاى نياسود و در اين راه از بذل جان نيز مضايقه نكرد. در شهر كوفه پيوسته در بين مردم و در دسترس همه بود. دفتر كار و محل ملاقاتها و بطور كلى مركز همه فعاليتهاى سياسى و اجتماعى او مسجد كوفه بود. در بوته عدالت امام على (ع) همه نابرابريهاى طبقاتى و نژادى و رنگ و اقليم ذوب مىشد. چون طعم ستم را در مكه و در شعب ابوطالب چشيده بود، راه نجات امت را در اصلاح دادگسترى و تأسيس محاكم شرع و تدوين قانون و استقلال قضات و تعليم و تربيت ايشان تشخيص داد. براى حسن اداره دادگاهها و اجراى احكام، ضوابط بىسابقه وضع نمود. دستور داد احكام فقهى مدون شود و به صورت قانون درآيد. قضات را مىآزمود و براى آموزش آنها سمينار تشكيل مىداد و دستور العملهاى روشن به طور انفرادى يا به صورت بخشنامه به ايشان مىفرستاد.
امام على (ع) تا وقتى فاطمه (ع) زنده بود زنى ديگر نگرفت و از او دو فرزند ذكور يعنى امام حسن (ع) و امام حسين (ع) داشت و پسر ديگرى از او به نام محسِّن داشت كه پيش از تولد از دنيا رفت. دو دختر نيز از حضرت فاطمه (ع) داشت كه يكى زينب كبرى و ديگرى ام كلثوم كبرى است.
پس از حضرت فاطمه (ع) زنى از طايفه بنى كلاب به نام ام البنين گرفت كه از او چند پسر به نامهاى عباس و جعفر و عبد اللّه و عثمان داشت و همه در واقعه كربلا شهيد شدند. از خوله دختر جعفر بن قيس حنفى پسرى داشت به نام محمد بن حنفيه. آن حضرت فرزندان ذكور و اناث ديگرى از زوجات ديگر داشتند كه تفصيل آنها در كتب تاريخ مذكور است.
منابع
صحيح بخارى
صحيح مسلم
خصائص امير المؤمنين، امام نسائى
تاريخ طبرى
الجامع الكبير، ترمذى
صحيح، ابن ماجه (سنن)
روضات الجنات
السيرة النبوية، ابن هشام
مسند، ابو حنيفه
مسند، ابن حنبل
الرياض النضرة، محب طبرى، مصر، 1372ه.ق.
كنز العمال، متقى هندى
تاريخ بغداد
مناقب، ابن حنبل (نسخه عكس از كتابخانه مجلس)
المستدرك على الصحيحين، حاكم نيشابورى
استيعاب
اسدالغابة فى معرفة الصحابة
حلية الاولياء
فضائل الخمسة، فيروز آبادى
الغدير، علامه امينى
شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد



|
امام حسین (ع ای مردم تقوای الهی داشته باشید ، خداوند بندگان را نیافرید مگر برای اینکه او را بشناسند . آنگاه که او را شناختند، پرستش کنند ، وقتی که پرستش کردند با پرستش او از پرستش دیگران بی نیاز شوند و شناخت خداوند به این است که مردم هر زمان رهبر خودشان را بشناسند «امامی که اطاعت او واجب است » تا بوسیلة رهبر ، خدا را بشناسند |
||
اشعار عاشورایی
|
خاک حرمت ، مهر نماز است حسین (ع) |
راه تو ، همیشه چارهساز است حسین (ع) | |
|
ای خون تو دشنه بر گلوگاه ستم |
از خون تو شیعه ، سرافزار است حسین(ع) | |
|
* * * | ||
|
مه بارقهای است در شبستان حسین (ع) |
شب ، حادثهای ز درد پنهان حسین (ع) | |
|
هر صبح ، ز دامن افق ، خون آلود |
خورشید بر آید از گریبان حسین (ع) (مشفق کاشانی ) | |
|
* * * | ||
|
او روز شهود خویش را میدانست |
گودال فرود خویش را میدانست | |
|
چون شاعر چیرهای از آغاز سخن |
پایان سرود خویش را میدانست (محمدرضا محمدی نیکو ) | |
|
* * * | ||
|
ازبهر ستیز و مرگ ، آماده شوید |
در محضر عشق دوست ، افتاده شوید | |
|
از خون حسین بشنوید این پیغام |
در طول زمان همیشه آزاده شوید (سید هاشم نبی زاده ) | |
|
* * * | ||
|
بر نیزه ، سری به نینوا مانده هنوز |
خورشید ، فرا ز نیزهها مانده هنوز | |
|
در باغ سپیده ، بوته بوته گل خون |
از رونق دشت کربلا مانده هنوز (محمد پیله ور ) | |
|
* * * | ||
|
یک قافله غم ، زکربلا آوردم |
صد شور و نوا ، زنینوا آوردم | |
|
بر روشنی تیره دلان کوفه |
یک ماه ، به روی نیزهها آوردم (محمود تاری ) | |
|
* * * | ||
|
همواره تجّسم قیام است حسین (ع) |
در سینة عاشقان ، پیام است حسین (ع) | |
|
در دفتر شعر ما ، ردیف است هنوز |
دل چسبترین شعر کلام است حسین (ع) (معصومه جمهوری ) | |
|
در باور شب ، شهاب بودن ، عشق است |
هم صحبت آفتاب بودن ، عشق است | |
|
در کرب و بلا به روی لبهای حسین (ع) |
یک جرعه زلال آب بودن ، عشق است (مژگان دستوری ) | |
|
* * * | ||
|
عالم ، همه خاک کربلا بایدمان |
پیوسته به لب ، خدا خدا بایدمان | |
|
تا پاک شود ، زمین ز ابنای یزید |
همواره حسین ، مقتدا بایدمان (زنده یاد سید حسن حسینی ) | |
|
* * * | ||
|
از خون تو شمشیر ، وضو بگرفته است |
مرگ از تو هزار آبرو بگرفته است | |
|
زان بادة خونین که تو بر لب زدهای |
آتش به دل جام و سبو بگرفته است (سید هاشم نبی زاده ) | |
|
* * * | ||
|
تیغ از رخ او ز ترس ، گریان گردید |
مرگ از نگهش به خویش لرزان گردید | |
|
آوخ ، چه سیه کاری و ننگی ابدی |
از مرگ حسین (ع) ، سهم انسان گردید (سید هاشم نبی زاده ) | |
|
* * * | ||
|
گر بر ستم قرون ، بر آشفت حسین (ع) |
بیداری ما خواست ، به خون خفت حسین (ع) | |
|
آنجا که زمان ، محرم اسرار نبود |
با لهجة خون ، سرّ گلو گفت حسین (ع) (زنده یاد سید حسن حسینی ) | |
|
* * * | ||
|
الحق که به ما درس وفا داد حسین (ع) |
هر چیز که داشت بیریا داد حسین (ع) | |
|
یعنی که تأملی کنید ای یاران ! |
آن هستی خود زکف چرا داد حسین (ع)؟ (سید هاشم نبی زاده ) | |
|
* * * | ||
|
آن روز که آهنگ سفر داشت حسین (ع) |
از راز شهادتش خبر داشت حسین (ع) | |
|
از بهر سرودن یکی قطعة سرخ |
(زنده یاد سید حسن حسینی ) هفتاد و دو واژه در نظر داشت حسین (ع) | |
|
هم «حیّ علی الفّلاح » او خونین بود |
هم سجده بی سلاح او خونین بود | |
|
افسوس که چند ساعتی بعد نماز |
پیشانی ذوالجناح او خونین بود (علیرضا دهقانیان ) | |
|
* * * | ||
|
در دشت عطش ، لاله صفت سوخت حسین (ع) |
تا مشعل آزادگی افروخت حسین (ع) | |
|
بر لوح فلق ، تا به قیامت ، نقش است |
درسی که زخون ، به خلق آموخت حسین (ع) (احمد ده بزرگی ) | |
|
* * * | ||
|
عشق است که سوی کربلا میآید |
با پرچم خون و بانگ «لا » میآید | |
|
تا نقش کند، ستارة صبح سپید |
بر قامت نیزه ، سر جدا میآید (یونس رنجکش ) | |
|
* * * | ||
|
ما حلقه به گوش عشق روح افزاییم |
سرمست زشور جام عاشوراییم | |
|
گشتیم چو قطره ، محو در عشق حسین (ع) |
اکنون به طفیل عشق او دریاییم (محمود شاهرخی ) | |
|
* * * | ||
|
هر چند که مضمون غریبت تنهاست |
نام تو سرِود موج موج دریاست | |
|
بالی ز علی (ع) است با تو ، بالی زحسین (ع) |
پرواز تو از غدیر تا عاشوراست (مصطفی محدثی خراسانی ) | |
|
* * * | ||
|
هفتاد و دو سینه سرخ هجرت کردند |
با سرورِ آفتاب بیعت کردند | |
|
رفتند و به دریای ابد پیوستند |
چون رود ، به اصل خویش رجعت کردند (روزبه فروتن پی ) | |




